|
وبلاگ پلاکِ شهدا زندگی نامه و شرح حال و خاطرات از سرداران شهید "8 سال دفاع مقدس"
|
علی آن زمان، افسر جوانی بود که در ارتش خدمت می کرد و برای این که سختی زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.» ![]() ما پسر عمو، دختر عمو بودیم. هفده ساله بودم که مرا برای او - که 25 ساله بود- خواستگاری کردند. آن زمان، افسر جوانی بود که در ارتش خدمت می کرد و برای این که سختی زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.» برای پدرم، پاکی و نجابت داماد آینده اش مهم بود نه تأمین رفاه من؛ همان چیزی که در وجود علی بود، و همین هم بود که پدرم از بین همه ی خواستگارها با علی بیشتر موافق بود. علاوه بر این ها، تقوایی در وجود علی بود که تشخیص آن برای دخترها به سادگی امکان پذیر بود؛ آخر او، به هیچ دختری نگاه نمی کرد. این تقوا و پاکی و نجابت را در آن دوران- که واقعاً گوهر کمیابی بود- پدرم نیز به خوبی در جای جای زندگی پسر برادرش دیده بود. از همان روزی که به قول معروف«بله» را گفتم، احساس کردم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شوم که رشد معنوی، اخلاص و ایمان، حرف اول را می زند. هر چه از ازدواج مان می گذشت، این حقیقت برایم روشن و روشن تر می شد و با پیروزی انقلاب، به اوج خود رسید. نماز شب اش ترک نمی شد، هر روز صبح دعای عهد می خواند و آرزوی بزرگش این بود که سرباز امام زمان(عج) باشد. حضرت امام خمینی(ره) دستورات ده گانه ای را برای خودسازی داده بودند که روزه ی دوشنبه و پنجشنبه یکی از آن ها بود و علی تا آخرین روز حیات پر برکت اش مقید به انجام آن بود. معتقد بود اگر وضو گرفتی و نماز حاجت نخواندی، به خودت جفا کردی. به بچه ها توصیه می کرد هر کاری را که با وضو انجام دهید، برای رضای خداوند است و هر بار که با تجدید وضو می کرد، می گفت «این وضوی تازه، نماز خواندن داره». نصیحتمان می کرد که مبادا وقت مان را بیهوده تلف کنیم. همه می دانند که او در طول سال های جنگ، چه نقش کلیدی و مؤثری در پیروزی های رزمندگان اسلام داشت، اما باور کنید هیچ وقت در خانه، حرفی از آن ها به میان نمی آورد؛ حتی از برخوردی که بنی صدر با او کرده بود و آن روزها یکی از مسائل مهم بود. فقط یادم هست که گفت: «به بنی صدر گفتم: قبل از ملاقات با تو، باید به حرم امام هشتم (علیه السلام) بروم و دعا کنم و بعد از آن هم همین طور، تا حرف های تو در من اثر نگذارد.» زندگی اش وقف جنگ بود. در این سال ها، پنج بار مجروح شد و شاید خیلی ها ندانند که او 22 ترکش در بدن داشت. اصلاً مثل بقیه ی مردم زندگی می کرد؛ راحت و عادی به مسجد می رفتیم، توی بازار قدم می زدیم، خرید می کردیم و به مهمانی می رفتیم. انگار نه انگار او فرمانده است و خصم جان منافقین. اصرار می کردم که شما در معرض خطر هستید، باید محافظی داشته باشید، اما می گفت: «نگهدار انسان باید خدا باشد نه بنده ی خدا» حتی روزی هم که به شهادت رسید، محافظ و همراهی نداشت. یادم هست شب قبل از شهادت اش را در مشهد بود. آن روزها مادرش مریض بود. از همان روزی که به قول معروف«بله» را گفتم، احساس کردم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شوم که رشد معنوی، اخلاص و ایمان، حرف اول را می زند. هر چه از ازدواج مان می گذشت، این حقیقت برایم روشن و روشن تر می شد و با پیروزی انقلاب، به اوج خود رسید ![]() شب را تا صبح در بیمارستان و کنار مادر مانده بود و روز بعدش را آمده بود تهران. خیلی خسته بود، اما مقداری به درس ریاضی بچه ها رسیدگی کرد. صبح ساعت30/6 خداحافظی کرد و رفت. هنوز فاصله ای نشده بود که صدای گلوله آمد و بعد، صدای فریاد پسرم-مهدی- که می گفت:«مامان بیا بابا رو ترور کردن». سراسیمه از خانه زدم بیرون. دیدم علی غرق خون، پشت فرمان نشسته، چشم هایش بسته بود، درست مثل وقت هایی که از فرط خستگی، روی صندلی خوابش می برد. آن قدر شوکه شده بودم که حتی نتوانستم کسی را صدا بزنم. آمدم توی خانه، گوشی تلفن را برداشتم و به چند جایی زنگ زدم. تا آمدم بیرون، بقیه و از جمله همسایه ی طبقه ی بالا جمع شدند و علی را بردند بیمارستان. بچه ها را که نگران پدرشان بودند، دلداری دادم و راهی مدرسه شان کردم. گفتم: «بابا تیر خورده، اما اتفاقی نیفتاده.» در حالی که می دانستم همان لحظه به شهادت رسیده است. همیشه می گفت: «دعا کن من شهید بشم». و من می گفتم: ان شاءالله، اما بعد از 120 سال؛ باید پسرها را داماد کنی؛ حالا حالا کار داریم. خواب دیده بود یکی از دوستان شهیدش آمده و او را با خود برده است. از شبی که این خواب را دیده بود تا آن روز صبح که آرام و راحت روی صندلی ماشین نشسته بود، کمتر از یک ماه فاصله نشد که به آرزوی دیرینه اش رسید. موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، آرشیو تصاویر [ شنبه 31 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ]
[ ]
|
|
| پـس او گفت آنکه سـَرعشــق بشـناخـت |
| نـمازش را بـخــون بایـد وضـو ساخـت |
| کـه گــر از خـون وضـوی آن نســازی |
| بــود عـیـن نـمــازت نـا نـمــازی عطار نیشابوری |
آن چه می خوانید آخرین جملاتی است که شهید ابراهیم اصغری در شب عملیات کربلای 5 در 18/10/1365 در آخرین صفحه دفترچه اش نوشته است:
« این زیباترین لحظه ی زندگی من است زیرا پنج ساعت مانده یا به معشوق بپیوندم و یا حسرت عاشقان را بخورم »
و این عکس آخرین تصویر شهید ابراهیم اصغری پس از شهادت است.ابراهیم عادت نداشت هنگام عملیات هایی که به عنوان غواص در خط مقدم حاضر می شد اسلحه حمل کند و تنها به بستن تعدادی نارنجک دور کمرش نارنجک بسنده می کرد.
فرازهایی از وصیت نامه گهربار غواص دلاور شهید ابراهیم اصغری :
اماما ، کاش می شد در عشق تو هزاران بار می کشتنم ، قطعه قطعه ام می کردند و تکه های تنم را می سوزاندند و خاکسترم را به باد می دادند و باز زنده می شدم و باز....
خمینی جان ، جان جانانم ، روح و روانم مگر نعمتی بالاتر از وجود سرپا مهربانیت هست !؟
تا می توانید پیشتیبان ولایت فقیه باشید و امام را تنها نگذارید که امام قلب من است .

| رقـص و جـولان بـر سـر مـیدان کـنـند |
| رقـص انـدر خـون خــود مـردان کـنـند |
حضرت مولانا
دست نوشته ای کوتاه از غواص شهید ابراهیم اصغری :
دلم برای آن خاکریزها و گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله ها ، دلم برای منورها ، برای گلوله های رسام که دل تاریک شب را می شکافند و انفجارها که سکوت شب را می شکند ، دلم برای فریاد الله اکبر ، دلم برای شهدا ، برای انسان های مخلص، برای خاک های خونین ، برای صدای نوحه بسیجی های عاشق حسین (ع) ، برای صدای سینه زنی ، برای خنده ها و گریه های عاشقانه ی عارفان عاشق خدا ، برای صدای قرآن ، برای زمزمه ی راهیان خط مقدم ، برای بوسه ها و خداحافظی ها تنگ شده است .
| دوش بـر یـاد حـریـفـان بـه خــرابـات شــدم |
| خم مـی ، دیـدم خـون در دل و پا در گـل بـود |
| آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است |
| آه از آن سـوز و نـیازی کـه در آن محـفل بود |
حافظ
و این شعر از سروده های این شهید گرانقدر است که تقدیم شما می کنیم :
آخرین ستاره شب
در غربت فاصله ها
زمانی كه
كوچه از وجود
من و
تو
زمانی كه نیمكت های پارك
از نشستن من و
تو
زمانی كه كوچه تنگ
با دیوارهای كاهگلی
با پل سیمانیش
و لحظات انتظار
و ساعات را
از این و آن پرسیدن
از هوای من و
تو
استنشاق نمی كند
زمانی كه در روی نیمكت تنهایی
چون دو قطب همنام
از هم می گریزیم
زمانی كه به یاد می آورم
كه به تو
دیگر نتوانم نگاه كرد
زمانی كه
در هیاهوی شهر
و گنگی صداها
تن و دل
به كس دیگری می سپاری
زمانی كه
قلب كوچه
پاسبان تنهایی ماست
و دیگر
صدای پاهامان
به دنبال هم
بر روی سنگ فرش خیابان
طنین انداز نیست
و زمانی كه
فاصله بین ماست
بیا تا با هم بمیریم
بلكه در دنیایی دیگر
دور از نیرنگ ها
دور از بدی ها
با زیبایی ها
فاصله را
از میان برداریم
زیرا این آخرین ستاره شب است...
با صلواتی یاد و نام تمامی شهیدان دل باخته حق و حقیقت را گرامی می داریم.
از شهید حمید باکری دست نوشته های زیادی به یادگار نمانده است. آن چه خواهید خواند چند خطی از مختصر میراث مکتوب آن شهید فرزانه است. امید که حضرت حق ، ما را از پیروان وفادار و خالص آن شهید عزیز قرار دهد:
بسم الله الرحمن الرحیم
شیطان و نفس در جبهه بیشتر از پشت جبهه زور میزنند تا انسان را از خداوند دور نمایند کسی که در جبهه تابع نفس باشد در موطن خودش گمراهیش حتمی است و خوشا بحال مؤمنی که با اتکا به عبادات و تزکیه و صداقت و اجرای دقیق احکام الهی بطور همیشه از بند شیطان رهایی یابد و به توبه خو. التماس دعا دارم که خداوند همه را بخصوص خودم را از شر نفس رهایی بخشد و آنچه تا کنون در جبهه دیدهام همین مطلب است و بس و گرنه جنگیدن با شیطان خارج از جسم (کفار) آب خوردنی بیش نیست.
26/11/61 التماس دعا حمید باکری

قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
نام : حمید باکری
نام پدر : حسین
تاریخ تولد : 1334
محل تولد :آذربایجانغربی / ارومیه
تاریخ شهادت : 6/12/1362
محل شهادت : جزیره مجنون
طول مدت حیات :28 سال
مزار شهید : مفقودالجسد
وصیت نامه شهید حمید باکری
بسم الله الرحمن الرحیم
در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی وصیت خود را می نویسم و علم کامل دارم که در این مأموریت شهادت ، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم انشاالله که خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار این بنده خطا کار را ببخشند .
وصیت به احسان و آسیه عزیز
1 ) انشاالله وقتی به سنی رسیدید که توانستید این وصایا را درک نمائید هر چند روز یکبار این وصیتنامه را بخوانید.2 ) شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمائید در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمائید و تفکر زیاد نمائید تا به اصول اعتقادی یقین کامل داشته باشید .
3 ) احکام اسلامی را (فروع دین ) با تعبد کامل و بطور دقیق و با معنی بجا آورید .
4 ) آشنایی کامل با قرآن کریم که عزتبخش شما در این دنیای سرتا پا گناه خواهد بود داشته و در آیات آن تفکر زیاد بنمائید و با صوت خواندن قرآن را فرا گیرید .

5 ) از راحت طلبی و بدست آوردن روزی بطور ساده دوری نمائید . دائم باید فردی پرتلاش و خستگی ناپذیر باشید .
6 ) یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسولش و امامش باشد بنابراین در هر زمان و هر موقعیت همت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید رهبری و امامت باشد .
7 ) به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلابات اسلامی اهمیت زیاد قائل شوید .
8 ) قدر این انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خود را صرف تحکیم پایه های این جمهوری قرار دهید .
9 ) به اخلاقیات اسلام اهمیت زیاد قائل شده و آن را کسب و عمل نمائید .
10 ) در جماعات و مراسم به خصوص نماز جمعه ، دعای کمیل و توسل و مجالس بزرگداشت شهداء مرتب شرکت نمائید .
11 ) رساله امام را دقیق خوانده و مو به مو عمل نمائید .
12 ) حق مادرتان را نگهدارید و قدرش را بدانید و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تکلیف دانسته و خود را عصای دست ایشان نمائید .
13 ) در زندگیتان همواره آزاده باشید و هیچ چیز غیر از خدا و آنچه خدائی است دل نبندید و بدانید که دنیا زودگذر و فانی است ، فریب زرق و برق دنیا را نخورید .
14 ) برحذر باشید از وسوسه های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید .
وصیّت به فاطمه :
1 ) می دانم در حق شما مدام ظلم کرده ام و وظیفه ام را بجا نیاورده ام ولی یقین بدان که خود را بنده ای قاصر و کم کاری میدانم و امید دارم که حلالم نمائید .2 ) احسان و آسیه امانتهایی هستند در دست تو و مدام در تربیت اسلامی آنها باید همت گمارید و توجیه و کنترل مواردی که به آنها وصیت نمودهام به عهده شماست .
3 ) از کوچکی آنها را با قرآن آشنا کرده و به کلاس قرائت قرآن بروید .
4 )از کوچکی آنها را در مجالس و مجامع خصوصاً نماز جمعه ، دعای کمیل و یاد بود شهداء شرکت بدهید .
5 ) درآمد یا پولی نداشته و ندارم که مهریه تان را بدهم انشا ا... که حلال خواهید کرد .
6 ) مقداری به مهدی مقروضم به شکلی که برایتان مقدور باشد پرداخت نمائید منتهی فشار مادی بیش از حد به خودتان در این مورد وارد نکنید .
7 ) انشاءالله که شما و عموم فامیل در یادبود من به یاد شهدای کربلا و امام حسین گریه و عزاداری نمائید و مرتب بیاد بیاورید که هستی دهنده اوست و باید شکر به مصلحت الهی گفت.
متأسفانه به علت نبودن وقت نتوانستم وصیتم را تمام نمایم از عموم آشنایان و فامیل حلالیت میخواهم انشاءالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود .
دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند :
اول دسته ای که به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند .
دوم دسته ای راه بی تفاوتی بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیر را فراموش می کنند.
دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد .
پس از خداوند بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.
از سخنان جانشین فرمانده لشکر 31 عاشورا شهید حمید باکری در سال 61 قبل از عملیات والفجر.
اول بار هر كس از خودش ممكن است بپرسد چرا؟ وقتی لیوان هست این كار غیر بهداشتی را انجام داد؟ آیا میخواست خودش را جلوی دیگران عزیز كند؟ آیا میخواست بر نفس خود غلبه كند؟
و این مطلب جوابی بر این سوالات است ....
حاج ابراهیم همت همان ژنرالی است که روزگاری در سپاه 11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار، تحت امر او بودند. اینكه فرماندهای در این جایگاه بگوید: «من در پوتین بسیجیها آب میخورم» چه نكتهای میتواند داشته باشد؟
اول بار هر كس از خودش ممكن است بپرسد چرا؟ وقتی لیوان هست این كار غیر بهداشتی را انجام داد؟ آیا میخواست خودش را جلوی دیگران عزیز كند؟ آیا میخواست بر نفس خود غلبه كند؟

به طور قطع دلیل دیگر این كار میتواند این باشد كه بسیجیها عشق من هستند و نباید كسی آنها را تنبیه كند. به هر حال این كار ایشان در یك زمان و مکان خاص تأثیر بسیار بالایی در روحیه بسیجیان داشته است.
اصل ماجرا چه بود؟
راوی كه خود یك بسیجی است، میگوید: محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبتهای حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچهها. تو همین اوضاع پچ پچی توجهها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجیهای کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت میکرد.
فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر میداد که ساکت شود و به صحبتهای فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمیکرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً میخواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمیترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمهای اطراف آنها ایجاد شد.
سر و صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبتهایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم میکنیم».
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»
سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکهای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمهاش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجیهاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجیها آب میخوره».
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفتهها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.
حدود دو هفته پیش در خبرگزاری ها اعلام شد که نخستین دارنده مدال رشادت در بیمارستان بستری شد.
غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی HI CVR (وضعیت حاد مصدومیت شیمیایی) و بنیانگذار انجمن دفاع از مصدومان شیمیایی شیراز مدتی است که در بیمارستان مرکزی شیراز بستری شده است.
غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی HI CVR (وضعیت حاد مصدومیت شیمیایی) و بنیانگذار انجمن دفاع از مصدومان شیمیایی شیراز مدتی است که در بیمارستان مرکزی شیراز بستری شده است.
حدود دو هفته پیش در خبرگزاری ها اعلام شد که نخستین دارنده مدال رشادت در بیمارستان بستری شد.
و چنین گفتند که :
در 6 روز ابتدایی بستری ایشان هیچ یک از مسئولان به علت بی اطلاعی به عیادت ایشان نیامدند ولی به گفته غلام دلشاد در روزهای اخیر اتاق این جانباز در بیمارستان محل تردد همرزمان و مسئولان استان شده است.
غلام دلشاد در گفتگو با وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران گفت: من که لحظات پایانی عمرم را می گذرانم ولی پیشنهاد من به بنیاد شهید این است که کمیته ای تحت عنوان کمیته ملاقات از ایثارگران تشکیل دهند تا آنهایی که درصد دارند یا ندارند پس از ورود به بیمارستان برای درمان مصدومیت های شیمیایی مورد عیادت کمیته قرار گرفته تا اگر مشکلی در بحث درمان یا مددکاری جانباز وجود دارد برطرف شود.

این جانباز شیمیایی با تشکر از پرستاران و کارکنان این بیمارستان اظهار داشت: هزاران جانباز شیمیایی در شیراز زندگی می کنند که نیازمند توجه جدی هستند.
لازم به ذکر است غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی در سن 14 سالگی وارد جبهه شد .
وی در منطقه اروند رود در برخورد با بالگرد دشمن ، آن را با دو خشاب 30 تایی اسلحه کلاش مورد حمله قرار داده و آن را سرنگون کرد و با همان اسلحه خالی خلبان را به اسارت گرفت.
این قهرمان وطن از سوی امام جمعه وقت آبادان به خدمت امام راحل(ره) رسیده و از سوی رئیس جمهور وقت حضرت آیت الله خامنه ای نشان رشادت دریافت کرد.
دلشاد در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو همراه با لشکر 19 فجر شیمیایی شد.
روزنامه قدس در یادداشتی جداگانه به نحوه مجروحیت این جانباز عزیز از زبان خودش پرداخته که آن را تقدیم شما می کنیم :
5 خرداد سال 86 در هتل هما جانباز «غلام دلشاد» را ملاقات کردم. وی که اولین داوطلب برای پیوند قرنیه با علم جدید بود برای همایشی از استان فارس به مشهد آمده بود. او فردی شوخ طبع و خوش مشرب بود که همه را دور هم جمع می کرد. در ملاقاتی که در همایش با وی داشتیم، گفت: من جانباز 70 درصد هستم. 14 سال از ناحیه چشم چپ نابینا بودم و با اهدای پیوند قرنیه از خواهرم به چشم من، بینایی خود را به دست آوردم. در سال 85 نیز روی چشم راستم عمل پیوند قرنیه انجام شد و چشم راست من هم بینایی نسبی پیدا کرد. اکنون می توانم روزنامه بخوانم، راه بروم، و کارهای روزمره ام را انجام دهم.
«دلشاد» با شادی وصف ناپذیری می گفت: دست دکترهای خودمان درد نکند،من به کشورهای بلژیک، سوئد و آلمان غربی رفته ام. سوئد بهترین چشم پزشکان را دارد، اما متأسفانه آنها نتوانستند کاری کنند و گفتند علم درمان را نداریم، اما امروز خوشحالم که پزشکان خودمان از جمله دکتر جدیدی و دکتر جوادی و پزشکان دیگر نهایت تلاش خود را به کار می گیرند تا بینایی از دست رفته را به چشمان ما برگردانند.
این جانباز فعال برای رفتن به حرم امام هشتم (ع) عجله داشت و برای ادامه گفتگو عذرخواهی کرد و شماره تلفن داد تا اگر خواستم دوباره با وی تماس بگیرم. وی که اولین داوطلب برای این پیوند بوده است موقع خداحافظی گفت: ما جانمان را در راه اسلام فدا خواهیم کرد، نه تنها من، بلکه همه خانواده ام! دیروز در جبهه رزم و امروز در جبهه علم. من با افتخار اعلام می کنم حاضرم زیر تیغ جراحی از بین بروم، اما دانشمندان ما به علمی دست پیدا کنند که جانبازان را با آن مداوا نمایند.
مدتی بعد وقتی فهمیدم غلام دلشاد مدیرعامل انجمن حمایت از قربانیان سلاح های شیمیایی استان فارس است در گفتگوی تلفنی خلاصه ای از زندگینامه اش را خواستم.
جانباز غلام دلشاد که همیشه با خوشرویی خبرنگاران را می پذیرد به قلم خودش زندگینامه اش را این طور نوشت:
جوانی و شور حضور در دفاع مقدس :
اینجانب غلام دلشاد فرزند محمد در دهم خرداد ماه سال 1346 در خانواده ای نسبتاً مذهبی دیده به جهان گشودم. در سال 1362 که تازه به 16 سالگی پا گذاشته بودم عشق و علاقه جبهه بی قرارم کرده بود، چندین بار به پایگاه های مقاومت و اعزام نیرو مراجعه کردم. به جهت اینکه سنم قانونی نبود از اعزامم ممانعت به عمل می آمد. تمام ذکر و فکرم حضور در جبهه های حق علیه باطل شده بود، شبها خواب جبهه را می دیدم، رفتن به جبهه برایم یک آرزو و یک رؤیا شده بود، هر روز نقشه ای می کشیدم تا اینکه فکری به خاطرم رسید. از شناسنامه ام کپی گرفتم و سنم و تاریخ تولدم را لاک گرفتم و سال 1346 را 1343 کردم و دوباره از آن کپی گرفتم و به مقر صاحب الزمان(عج) رفتم و با ارائه کپی شناسنامه پوشه ای به من دادند و آدرس و مشخصات خودم را در فرم های مخصوص پر کردم.
انگار همین دیروز بود سوار اتوبوس شدیم و مداح برایمان نوحه «ای لشکر صاحب الزمان آماده باش آماده باش، بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش» را مداحی می کرد.
من در واحد مخابرات انجام وظیفه می کردم، اما علاقه به خط مقدم جبهه داشتم به تیپ امام سجاد منتقل شدیم و به جبهه جنوب عازم شدیم. در اهواز در پادگان شهید دستغیب واقع در کوت عبدا... اهواز آمدیم و در این پادگان اسکان پیدا کردیم.
غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی در سن 14 سالگی وارد جبهه شد .
وی در منطقه اروند رود در برخورد با بالگرد دشمن ، آن را با دو خشاب 30 تایی اسلحه کلاش مورد حمله قرار داده و آن را سرنگون کرد و با همان اسلحه خالی خلبان را به اسارت گرفت.
خلاصه روزها سپری می شد و من تا سال 1364 در چندین عملیات شرکت کردم و در خط مقدم می رفتم و در گردان ها به عنوان بی سیم چی شرکت می کردم، دیگر در جبهه فقط به شهادت می اندیشیدم و مال دنیا و خانواده را فراموش کرده بودم. نزدیک به چهار ماه در آبادان بودم و در اروند رود مستقر بودیم. روزی در کنار اروند رود مشغول ماهیگیری بودیم. یادش به خیر، من بودم همراه شهید زیانی، در همین حین بالگرد دشمن در سطح پایین پرواز می کرد و می خواست احتمالاً بنشیند. ما کاملاً خلبان را می دیدیم، اما آنها ما را نمی دیدند ما مسلح بودیم من تفنگ کلاش داشتم و شهید زیانی تفنگ ژ-سه، ناخود آگاه هر دو به طرفش شلیک کردیم و خوشبختانه بالگرد سرنگون شد و این سرنگونی انعکاس خبری خوبی داشت و از طرف آقای جمی امام جمعه آبادان که با وجود این همه درگیری سنگر نماز جمعه را ترک نکرد مورد تفقد قرار گرفتیم و از طرف مقام معظم رهبری - که آن زمان رئیس جمهور بودند- هم جوایز و لوح به ما تعلق گرفت و در دیدار با حضرت امام (ره) از نزدیک ایشان هم ما را مورد لطف خود قرار دادند و پس از زیارت مشهد مقدس و دیدار خانواده مجدداً به جبهه برگشتیم.
پس از 3 سال حضور در جبهه های حق علیه باطل مهیا شدیم تا مهم ترین عملیات را در سال 1364 انجام دهیم. در ماه بهمن، ماه پیروزی عملیات والفجر 8 آغاز شد و با رشادت غواصان لشکر 19 فجر معابر باز شد و در گردان امام علی(ع) با فرماندهی جناب آقای سیدی به عنوان گردان پیشتاز دشمن زبون را غافلگیر کردیم و دشمن به طور وسیعی از سلاحهای شیمیایی ممنوعه به ویژه از گاز خردل استفاده کرد.
من از ماسک ویژه و لباس ویژه برخوردار بودم و آمپول آمیل نیترین و اتروپین همراه داشتم، اما از شانس بد در 4 متری من یک راکت منفجر شد و به ما توصیه کرده بودند هنگامی که در معرض مواد شیمیایی قرار می گیرید به ارتفاعات و جاهای بالا بروید، من هم ناخودآگاه به نخلستان مجاور از یک درخت نخل بالا رفتم نمی دانم چطور با پوتین و بی سیم به بالاترین نقطه نخل رفتم و نفسی راحت کشیدم و در آنجا استقرار پیدا کردم و از روی لباس یک آمپول که اتوماتیک بود را به خودم زدم.
در همین حین از شانس بد من با وجود نخلهای فراوانی که در آنجا بود ناگهان یک خمپاره زوزه کشان به وسط نخلی که من در آن پناه گرفته بودم اصابت کرد و از وسط دو نیمه شد و من به پایین افتادم، هر چند زیر نخل ها ماسه زار بود، اما من بی هوش شدم و دیگر هیچ نفهمیدم، البته هنگامی که بالای نخل بودم به آقای اسماعیل خادمی یکی از دوستان که فرمانده گروهان بود و اکنون هم جانباز شیمیایی است موقعیتم را اطلاع داده بودم. پس از پرتاب از درخت، گروه امداد با آمبولانس به محل آمده بودند و مرا به پشت جبهه یعنی آبادان انتقال داده و بلافاصله به تهران فرستاده بودند.
وفاداری به میهن
در تهران در بیمارستان شهید لبافی نژاد تحت درمان و مراقبت قرارگرفته بودم و از آنجا مرا به کشور سوئد منتقل کرده بودند.
نکته مهم اینکه پس از این همه وقایع من خودم اطلاع نداشتم و در بی هوشی و اغماء بودم پس از یک هفته در بیمارستان دکتر اسکوک سوئد من به هوش آمدم.
زمانی که به هوش آمدم و تازه خودم را پیدا کرده بودم، فکر کردم شهید شده ام و در این فکر به سر می بردم که ناگهان سفیر و گروهی به همراه یک روحانی را دیدم که به ملاقاتم آمده بودند.آنها از من دلجویی می کردند. تازه متوجه شدم من سعادت شهادت را نداشته ام، کمی اندوهناک شدم و احساس درد در ناحیه قفسه سینه و چشم هایم کردم.
خاطره ای به یادماندنی در سوئد ملاقات گروهی از منافقین که با کلک وارد بیمارستان شده بودند و برایم گلدانی آورده بودند و آنها در حین ملاقات از من درخواست پناهندگی کردند و گفتند: تمام امکانات رفاهی برایت مهیا می کنیم ...من به خشم آمدم و پاسخ آنها را با پرتاب گلدان به سمت آنها دادم و یکی از آنها از ناحیه صورت زخمی شد، طوری که سالن را خون فرا گرفت و گروه ویژه بیمارستان آمدند و آنها را دستگیر کردند.
با اینکه دکتر احمد مرادی و دکتر کرامت ا... حسینی برایم خیلی زحمت کشیدند، نزدیک به 6 ماه در بخش ویژه تحت مراقبت بودم، هنگامی که بهبودی حاصل شد، بی درنگ به جبهه برگشتم، مستقیم به پادگان معاد محل استقرار لشکر 19 فجر رفتم...... جنگ که تمام شد، به خانه برگشتم، اما چشمانم دیگر مثل سابق نبود.
نخستین داوطلب پیوند چشم با سلولهای بنیادین
دید یکی از چشمانم برگشت و چشم دیگرم ضعیف شد. نزدیک به 14 سال بینایی نداشت.پنج سال پیش با پیشنهاد دکتر خسرو جدیدی به عنوان نخستین داوطلب و اولین عمل به زیر تیغ جراحی وی رفتم. عمل 9 ساعت به طول کشید، بعد از 48 ساعت نتیجه عمل مشخص است و با چشمی که 14 سال فاقد بینایی بود نور را دیدم و پس از یک هفته می توانستم نوشته را هم ببینم و این مهم تحت عنوان «اولین عمل موفقیت آمیز، جانبازی پس از 14 سال بینایی خود را بازیافت» در جراید و صدا و سیما انعکاس پیدا کرد و پس از آن تاکنون صدها جانباز عمل کرده اند و دیگر خوشبختانه مشکل بینایی جانبازان شیمیایی مرتفع گردیده و پس از 3 سال دیگر عمل پیوند قرنیه هر دو چشمم توسط استاد جوادی انجام شد و هم اکنون خدا را شاکریم که پزشکان ما با استفاده از سلولهای بنیادی هر روز موفقیت تازه ای کسب می نمایند.
در سال 1386 در فارس انجمن حمایت از قربانیان سلاحهای شیمیایی را پایه ریزی کردیم با دعوت از جانبازان شیمیایی در جهت اینکه این انجمن بتواند به خواسته های حق آنها جامه عمل بپوشاند.
برای سلامتی و بهبود وضعیت این جانباز قهرمان و همه جانبازان شیمیایی دعا کنیم و از خداوند بخواهیم به مسؤولان ذی ربط همتی مضاعف عطا کند تا هرچه زودتر تکلیف جانبازان شیمیایی با درصد و بدون درصد را روشن کنند تا مشکلات آنان برطرف گردد.
شهید رضا افشاری
آن شب، رضا حال و هوای عجیبی داشت. تا دیر وقت بیدار بود و در اتاق چیزی می نوشت. پس از ساعتی به نزد برادرش آمد و از او خواست که آن نوشته را امضا کند و نزد خود نگه دارد. برادر به کاغذ نگاه کرد. بالای کاغذ نوشته شده بود: «وصیتنامه رضا افشاری»...

رضا، دانش آموز سال اول دبیرستان بود، اما همچون پرنده ای که در قفس پر و بال بزند، برای جبهه دلتنگ بود. تمایلی به رفتن به دبیرستان نداشت و دلش «کربلایی» شده بود، ولی کم سنی او، دلیل نارضایتی پدر و مادرش بود.
روزی در کنار مادر نشست ـ آرام و سر به زیر ـ پس از چند دقیقه که سر بلند کرد، اشک هایش بر گونه هایش غلتیدن گرفته بودند. با بغض رو به مادر کرد و پرسید: مادر جان! آیا من از حضرت قاسم ـ نوجوان کربلا ـ بالاترم؟
مادر که نام قاسم را شنید، دلش لرزید. رضا را در آغوش گرفت و بریده بریده گفت: عزیزم! اگر دوست داری به جبهه بروی، برو. تو را به امام حسین (ع) سپردم. رضا دست مادر را غرقه بوسه کرد... .
قرار شد، اول آبان، به همراه گروهی از بسیجیان به جبهه برود. آن شب، رضا حال و هوای عجیبی داشت. تا دیر وقت بیدار بود و در اتاق چیزی می نوشت. پس از ساعتی به نزد برادرش آمد و از او خواست که آن نوشته را امضا کند و نزد خود نگه دارد. برادر به کاغذ نگاه کرد. بالای کاغذ نوشته شده بود: «وصیتنامه رضا افشاری»...
صبحانه آماده شده بود و سفره پهن بود، ولی رضا شوق رفتن داشت. بدون صبحانه برخاست و به سمت مسجد سیدالشهدا (ع) محل تجمع بسیجیان برای رهسپار شدن به جبهه حرکت کرد. ساعتی گذشت و خانواده ها با عزیزانشان آخرین خداحافظی ها را می کردند.
پدربزرگ به عصایش تکیه زده بود و آن دو را نگاه می کرد. رضا به سوی پدربزرگ رفت، او را در آغوش کشید و از او هم خداحافظی کرد
رضا با یک دست لباس بسیجی، در میان بسیجیان می درخشید. پیرامون او را مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و چند نفر از فامیل دوره کرده بودند.
رضا نگاهی به مادر کرد و با خوشحالی گفت: مادر جان، از تو و پدر عزیزم سپاسگزارم که اجازه دادید به جبهه بروم. خم شد که دست مادر را ببوسد، ولی مادر نگذاشت و صورت رضا را بوسید و او را بویید.
پدربزرگ به عصایش تکیه زده بود و آن دو را نگاه می کرد. رضا به سوی پدربزرگ رفت، او را در آغوش کشید و از او هم خداحافظی کرد.
ناگهان پدر از دور برای رضا دست تکان داد. رضا با خوشحالی به سوی پدر رفت. پدر با جعبه ای شیرینی به جمع آنان پیوست و جعبه شیرینی را باز و بین بچه های بسیجی تقسیم کرد... .
دیگر زمان جدایی بود. رضا از همه حلالیت طلبید و سوار شد. می دوید؛ پرواز می کرد و دل ها را با خود می برد... .

رضای شانزده ساله، به جبهه سومار رفت. بسیجی نوجوان شهرستان بیجار از خطه قهرمان پرور کردستان، همسنگر جوانمردانی از ایران اسلامی شد تا راه را بر دشمن متجاوز، سد کنند و زبونی و سرافکندگی را به بعثیون از خدا بی خبر پیشکش نمایند.
رضا مقاومت کرد. حماسه ها ساخت. افتخار آفرید و سرانجام در 28 آبان ماه سال 1359 به قافله عاشوراییان پیوست و مهمان حضرت قاسم بن الحسن (ع) شد.
حماسه رضای شانزده ساله و هزاران دانش آموز شهید و ایثارگر دفاع مقدس، همواره درس عزت و آزادگی را به جهانیان خواهد آموخت

روحانی شهید: علی آراسته
تاریخ تولد :1346
تاریخ شهادت : 10/2/1365
محل تولد : آذربایجان شرقی/ روستای ارزنق از توابع سراب
طول مدت حیات :19
محل شهادت : فاو_ ام القصر
علی در سال 1346 در روستای ارزنق دیده به دنیا گشود. 7 ساله بود که به مدرسه رفت و تحصیلاتش را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد و در ضمن آن علوم دینی و حوزوی را فرا گرفت.
او که تشنهی حضور در میدان رزم بود، از سال 1361 تا 1365، 8 مرتبه به جبهه رفت تا شاید بتواند دینش را به اسلام و انقلاب ادا کند.
آراسته در عملیات والفجر 4 از ناحیهی کتف بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد ولی بدون معالجه دوباره به خط مقدم بازگشت.
سال 1365 و عملیات والفجر 8 آخرین حماسهی ماندگار او در جنگ بود؛ علی در سنّ 19 سالگی در جادهی فاو – امالقصر به شهادت رسید.
مروری بر وصیت نامه شهید علی آراسته
قالالله تعالی: «وقاتلوهم حتی لاتکون فتنه و یکون الدین کله لله» اشهد ان لاالهالاالله و اشهد ان محمداً رسولالله و علیاً ولیالله.
به نام خدایی که جانم در دست اوست. بنام او که تمامی نصرتها و پیروزیهای ما از اوست. بنام او که بر ما منت نهاد و چه منتی و چه نعمتی والاتر از این که ما را در آن دنیا نزد خدا و پیامبران و امامان رو سفید نمود. من یقین دارم که اگر همه ما شب و روز خدای را شکر کنیم، حتی یک میلیونیم شکر او را بجای نیاوردهایم. چرا که گفتن شکر، خودش هم شکری لازم دارد و حالت شکرگویی پیداکردن، شکری دیگر. اگر در کشور ما انقلاب نمیشد، در ذهن خود تجسم کنید که در چه وضعی بودیم؟... ... مسئولیت شما مردم بسیار خطیر است و هر کس قادر نیست از امتحان الهی بیرون آید. گروهی کمبودهای ناشی از جنگ و انقلاب را نقل مجالس خویش نمودهاند. من از اینها میپرسم که آیا در زمان گذشته هم میتوانستید اینگونه نق بزنید در حالیکه وضعتان از هر لحاظ مخصوصاً از نظر معنوی پایین صفر بود؟ پس بدانید که به شما آزادی دادهاند ولی سعی کنید که از این آزادی سوء استفاده نکنید. این عده مطمئن باشند که این جوانان و نوجوانان معصوم که جان خود را نثار انقلاب کردند ولی کلمهای در مورد کمبودهای ناشی از انقلاب و جنگ را بر زبان نیاوردند بلکه خود را مدیون انقلاب میدانستند، آنها را فراموش نخواهند کرد. یک نفر که از ما به شهادت میرسد، باید دهها نفر جای او را پر کنند. مگر جان ما از جان آنها عزیزتر است. مگر آنها پدر و مادر ندارند. مگر آنها زندگی ندارند. وصیت شهیدان در آخرین لحظات این بود که اگر میخواهید در آن دنیا رو سفید باشید، اسلحه ما را بردارید و به یاری دین بشتابید.
من یک خواهش از تمام برادران حزباللهی دارم و آن این است که شما را قسم میدهم به خون بناحق ریخته شده شهیدان، بین برادران متعهد و حزب اللهی فاصله نیاندازید و هر کس را با یک مارک از صحنه دور نکنید. به خدای سبحان قسم که این از بزرگترین گناهان است و بزرگترین عامل شکست انقلاب
عدهای از گوشه و کنار زمزمه میکنند که جنگ طولانی شده، ولی بدانند که این هم عللی دارد که یکی از آن علتها این است که خداوند میخواهد ما را سخت امتحان کند تا همه را بیازماید و ببیند که در طول جنگ هر کس دنبال چه هدفی است و با خون شهیدان چه بازی هایی میکند و با فریفتن مردم و با ظاهر اسلامی چه مقاصدی را دنبال میکند. «انّ ربک لَبالمرصاد». و شاید علت دیگرش هم خود ما باشیم چرا که ما آنطور که شاید و باید احساس وظیفه نمیکنیم. اگر همه ما از اول وظیفه اسلامیمان را میشناختیم و عمل میکردیم، شاید قدرت عمل بیشتری در عرصه جهانی داشتیم. من یک خواهش از تمام برادران حزباللهی دارم و آن این است که شما را قسم میدهم به خون بناحق ریخته شده شهیدان، بین برادران متعهد و حزب اللهی فاصله نیاندازید و هر کس را با یک مارک از صحنه دور نکنید. به خدای سبحان قسم که این از بزرگترین گناهان است و بزرگترین عامل شکست انقلاب. این جوانان معصوم را اذیت نکنید. اینها برای انقلاب زحمتها کشیدهاند و حتی بعضی جانشان را در این راه دادهاند. اینها در این انقلاب از ما سهیمتر هستند. از خدا بترسیم و هر یک از اینها را با عنوان فلانی زیاد مسئولیت شناس نیست، به پایگاه نیاید بلکه سعی کنید جذب کرده و بعد آنها را به وظایفشان آشنا سازید، همه که یکسان نیستند. از برادران محصل و طلبه که تا حال بسیار در انقلاب فعالیت نمودهاند و حتی با شرکت در جبهههای جنگ شهدای زیادی به انقلاب فدا کردهاند، خواهش میکنم که به وصیت این شهدا عمل کنند و این طور توجیه نکنند که آری، درس خواندن از جبهه رفتن واجب تر است. اگر ما در موقع احتیاج به جبهه نرویم و دشمن خدای نکرده بر ما مسلّط شد، درس چه فایدهای به جامعه خواهد داشت؟ آنها که شهید شدند خیلی هم از ما متعهدتر بودند و خیلی علاقه داشتند که به انقلاب و آینده مسلمین خدمت کنند، ولی احساس وظیفه کردند و رفتند و شهید شدند. اگر ما اکنون احساس وظیفه نکنیم آن موقع هم به فکر محرومان نخواهیم بود بلکه در خدمت طبقه مرفّه قرار خواهیم گرفت. ما باید ارزش این شهیدان را بدانیم. آنها بر گردن ما حق دارند و در بهترین لحظات زندگی برای دفاع از حق تکه تکه شدند. اینها بودند که فساد را از جامعه ریشه کن نمودند. اینها بودند که بیحجابی را از جامعه ما زدودند و الآن که میبینید گروهی لباس های زننده پوشیده و یا بدحجابی میکنند، میخواهند لجاجت کنند. این کارشان جنبه سیاسی دارد. میخواهند امت اسلامی را اذیت کنند و میخواهند احترام خون شهدا را از بین ببرند و ما از مردم و مسئولین جمهوری اسلامی میخواهیم که جلوی اینها را بگیرند. مردم از دست این مفسدین خسته شدهاند.
در پایان متذکر میشوم که ای مردم ایران! تا حال امتحان خود را بحمدالله خوب دادهاید، سعی کنید تا زمانی که فتنه در جهان است به این جنگ ادامه دهید و در تشییع جنازه شهدا و مراسم نماز جمعه و دعای کمیل و مراسم ایامالله شرکت کنید و بدانید که برای اجانب در کشور ما جایی نمانده است و بعد از شما هم فرزندانتان با سرمشق گرفتن از شما به این نهضت به نحو احسن ادامه خواهند داد.
من از تمام کسانی که به نحوی از من بدی دیدهاند، عاجزانه میخواهم که به بزرگواری خودشان ببخشند و مرا حلال کنند. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته بنده ذلیل و گناهکار خدای سبحان و رحمان علی آراسته استان: آذربایجان شرقی شهرستان: سراب
یکی از صفحات درخشان تاریخ هشت سال دفاع مقدس که مملو از رشادت ها و پایمردی های فرزندان دلاور و شجاع ایران اسلامی است سال های متمادی دوران اسارت رزمندگان اسلام است، که رزم و جنگ دلیرانه خویش را از خط مقدم جبهه ها به پشت جبهه دشمن بعثی و در درون خاک کشور عراق توسعه و گسترش داده تا ثابت نمایند رزمندگان اسلام در هر لباسی که باشند به درستی و با رشادت تمام از آرمان ها و دین و مذهب خود دفاع می نمایند.
آزادگان سرافراز برای هر آئین و مراسمی برنامه ای خاص را که برگرفته از وحدت بی نظیر موجود در میانشان بود به اجرا می گذاشتند.

یکی از مناسبت هایی که شور و شعف خاصی را در میان آزادگان عزیز ایجاد می نمود و آنها را به جنبش و حرکت وامی داشت رسیدن روزهای عید باستانی نوروز بود.
زیرا این عید بزرگ، مهر و محبت را از طریق بازدیدها و مصافحه و عرض تبریک به یکدیگر افزایش می داد و از این منظر وحدت را مستحکم می نمود.
ضمناً اگر کدورتی را که در طی سال گذشته به وجود آمده بود ،به دست فراموشی می سپرد و این همان چیزی بود که دشمن غدار بعثی از آن هراس داشت و همیشه درصدد شکستن وحدت میان عزیزان آزاده بود.
ولی همان طور که می دانیم عید نوروز ملزوماتی دارد که با فراهم نمودن آنها زیبایی خاصی پیدا می نماید. سفره هفت سین یکی از آن ملزومات بود که با امکانات بسیار محدود زندان های عراق تهیه آن به سادگی صورت نمی گرفت.
از همه جالب تر این بود که بعضی از اقلام هفت سین به هیچ وجهی قابل تهیه نبودند و فقط سرکه آن در دست بود و اسرا مجبور بودند اقلام دیگری را جایگزین وسایل هفت سین کنند.
این جایگزینی در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق کمی متفاوت بود به طور مثال در اردوگاه های مستقر در شمال عراق موسوم به موصل به دلیل وجود حیاطی وسیع در میان قلعه مانندی که اسرا در سالن های اطراف آن زندگی می کردند، امکان کاشت بعضی سبزیجات وجود داشت. بنابراین سبزی و حتی سمنوی سفره هفت سین آنها حاضر بود.
اما در اردوگاه هایی که در بیابان های غربی نزدیک به کشور اردن مستقر بودند که به اردوگاه های رمادیه معروف بودند و می توان گفت کشاورزی برای مردم آن محل هم بسیار سخت بود، امکان داشتن اقلام هفت سین ممکن نبود و تقریباً همان طور که ذکر شد فقط سرکه آن حاضر و آماده بود و به ناچار از سیم خاردار و سربند پیشانی رزمندگان که تا اردوگاه حفظ شده بود و چند قطعه دیگر استفاده می شد.
به هرحال ایام عید علاوه بر محسنات و معنویاتی که با خود به همراه داشت، گاهی اوقات و از سر کینه و عداوت دشمن بعثی به کام آزادگان دلاور تلخ می گشت و روح و روان آزادگان را متأثر می نمود.
از جمله اقدامات ایشان در این راستا می توان به قرار دادن تلویزیون در آسایشگاه های آنان اشاره نمود و از آنجا که اکثر عملیات های رزمندگان دلیر اسلام در ماه پایانی سال یعنی اسفند انجام می شد و تا ماه فروردین نیز ادامه می یافت، دشمن بعثی با نمایش پیکرهای مطهر و آسمانی شهدای اسلام که همچون شقایق های زیبا بر خاک آرمیده بودند زلال اشک دیدگان را بر صورت آزادگان جاری می نمود و داغ ایشان را در غم و سوگ عزیزان و دوستان هم رزم از دست رفته خود تازه می نمود.
روحشان شاد و راهشان همیشه پر رهرو باد. (راوی: مصطفی ابوالحسنی)
از همه جالب تر این بود که بعضی از اقلام هفت سین به هیچ وجهی قابل تهیه نبودند و فقط سرکه آن در دست بود و اسرا مجبور بودند اقلام دیگری را جایگزین وسایل هفت سین کنند.
این جایگزینی در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق کمی متفاوت بود به طور مثال در اردوگاه های ...
با فرارسیدن عید نوروز، اسرا هم همدوش ملت ایران در اسارتگاه دشمن، به نحوی خوشحالی خود را ابراز می کردند. چند روز مانده به عید هر کس مشغول کاری بود. دو سه نفر مسئول جمع آوری و نصب کردن پتوهای رنگی به دور تا دور آسایشگاه و یکی دو نفر خطاط، با خطی درشت به وسیله قالب صابون اشعار و جملاتی زیبا درباره نوروز روی پتوها می نوشتند که دور تا دور آسایشگاه با پتوهای رنگی تزیین می شد.
دو سه نفر مسئول جمع آوری عکس های دیدنی و زیبا و دوست داشتنی کودکان خردسال می شدند و در یکی از آسایشگاه ها نمایشگاه عکس درست می کردند و همه اردوگاه برای دیدن عکس ها می آمدند. و مجذوب این نمایشگاه دیدنی می شدند.
افرادی که درکار تئاتر تبحر داشتند در تدارک تئاتر کمدی و شاد بودند که البته این کار دور از چشم عراقی ها و با تدابیر ویژه ای صورت می گرفت. نظافت کلی اردوگاه و آسایشگاه با شور و شوق فراوانی انجام می شد. چند نفر مشغول آرد کردن خمیرهای خشکیده نان با دست و به وسیله پارچه، قیفی درست کرده و با یک چراغ والور خوراک پزی زولبیا درست می کردند. عده ای خوش ذوق به یاد سفره هفت سین به دنبال سین های سفره بودند مثلاً سنگ های تزئینی که با زحمت فراوان به دست اسرا ساخته شده بود یا مقداری سبزی که کاشته بودند یا تکه ای سیم خاردار، سمون (نان) و...
ارشد آسایشگاه با هماهنگی ارشد ایرانی اردوگاه و فرمانده عراقی در تدارک دید و بازدید اسرا با بندهای دیگر بودند که این عمل در سال فقط یک بار آن هم در عید نوروز انجام می گرفت.
در اولین روز سال نو، طبق برنامه ریزی ارشدها دید و بازدید از یک آسایشگاه شروع می شد و دیگر اسرا هم در آسایشگاه ها یا در محوطه به صف می ایستادند و همدیگر را با گرمی در آغوش گرفته و به همدیگر تبریک می گفتند و در همین حین یکی از روحانیون یا ریش سفیدان اردوگاه دقایقی برای بچه ها صحبت می کردند و ضمن دعا برای سلامتی و طول عمر حضرت امام (ره) و خدمتگزاران به نظام مقدس انقلاب اسلامی ایران و دعا برای پیروزی رزمندگان اسلام و همچنین یاد و خاطره شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی و شهدای آزاده را گرامی می داشتند.
عراقی ها هر سال روز عید نوروز در صف آمار ضمن عرض تبریک می گفتند ان شاء الله عید سال آینده در ایران کنار خانواده تان باشید و چون این جمله هر سال تکرار می شد به محض سخن گفتن آنان بچه ها پیش دستی کرده و این جمله را می گفتند و کل آسایشگاه را خنده فرا می گرفت و عراقی ها هم با صحبت نیمه کاره و لبخند آسایشگاه را ترک می کردند و عده ای از سربازان عراقی هم جهت مزاح می گفتند عیدکم سعیدا، ایران رفتن بعیدا.(آزاده احمد علی قورچی)
یک عراقی فریاد کشید: آهای ایرانیها! آهای بسیجیها! امامتان مُرد، امامتان رفت.
پریدیم پشت پنجره. سروان بود یا سرباز، نفهمیدم. یک عراقی خبر آورده بود؛ خبری که داغ بزرگی بر دل همه اسرا نشاند. ما که باور نداشتیم. بچهها سرشان را کردند لای نردهها و داد کشیدند: دروغه، دروغه. عراقی دروغ. . .
بعد آن عراقی، آن سرباز، شاید یک ستوان رفت به سمت آسایشگاه 8. من آسایشگاه 7 بودم. از پشت پنجره حسن را صدا کردند.
- حسن رفسنجانی! تعال، تعال!
معروف بود به حسن رفسنجانی. بچه رفسنجان بود، به همین خاطر عراقیها این طور صدایش میزدند.
- بیا جلو، هی حسن! من الحسن روی.
فارسی و عربی را قاطی میكرد.
- حسن تعال، حسن روی...

نه میتوانست خوب فارسی حرف بزند، نه همهاش را به عربی ادا میکرد. حسن آمد مقابل پنجره و روبهروی عراقی ایستاد. حسن چهره معصومانهای داشت. بسیجی و عاشق آخر خطی امام بود. قدش نسبتاً بلند بود، اما بهشدت نحیف و لاغر بود. با این حال نشان میداد که خیلی قدرتمند است. 26 سالش بود، ولی اسارت شکسته بودش. به ظاهر خموده، پیر و افتاده شده بود، با این همه هنوز همان حسن رفسنجانی سنگر و تانک و خاکریز و کوچههای کمین بود.
سرباز عراقی گفت: حسن! آهای حسن!
اسرا دل دل میکردند كه سرباز آمده است چه به حسن بگوید. حسن با آرامش گفت: بله!
سرباز خودش را جمع کرد و گفت: حسن! امام فوت. امامتان دیگر فوت، فوت.
حسن با طمأنینه و بدون این که واكنشی از خود نشان بدهد، یک راست و بدون حاشیه گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْمًا بِجَهالَه فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»؛
اى كسانى كه ایمان آوردهاید، اگر فاسقى براى شما خبرى آورد، فورى تحقیق كنید. مبادا به خاطر زودباورى و شتابزدگى تصمیم بگیرید و ناآگاهانه به قومى آسیب رسانید، سپس از كرده خود پشیمان شوید.
حسن آیه شش از سوره حجرات را برای سرباز عراقی خواند و خیره شد توی چشمهایش. سرباز عراقی برآشفت، ولی چیزی نگفت. چهره درهم کشید، اخم كرد و رفت. انگار حسن یک تشت آب جوش ریخته بود روی سر سرباز؛ آتش گرفته بود، تند گام برمیداشت. توگویی حسن خبر ناگواری را با رمز به او گفته بود. ما نیز حیرت کردیم.
سرباز عراقی فردا صبح با یک برگ روزنامه در دست برگشت. صدا زد: حسن، حسن! روی، تعال!
حسن یک کنجی کز کرده و در خلوت خود به عزا نشسته بود. همه بچهها، نگران و ناراحت توی حال خودشان بودند.
سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد. رفت پیش پای حسن؛ مثل کسی که بدهکار باشد. برای اولین بار یک عراقی، شکسته و خرد شده آمده بود که خودش را، حرفش را ثابت کند. آمده بود كه از خودش دفاع کند.
حسن از جایش جم نخورد. سرباز عراقی روزنامه را مقابل حسن نگه داشت. بعد چرخی زد و آن را به همه اسرا نشان داد و گفت: حسن، نگاه کن! این سند، این خبر.
تکه روزنامه را که عکس امام رویش بود، نشان حسن داد و گفت: انه حسن.
رو کرد به همه اسرا و داد زد: انه خبر، امام فوت.
بعد انگشت روی سینهاش گذاشت و داد کشید: أنا صادق.
یعنی این خبر مرگ امامتان. من دروغ نگفتم. حسن بلند شد. رو كرد به سرباز و داد زد: کلکم فاسق. از روزنامهنگار عراقی تا همه شما، سران حزب بعث و نوکران صدام، همه فاسقید.
نه این که حسن یا ما فوت امام را قبول نکرده باشیم، نه. فقط حسن میخواست که جلوی عراقیها کم نیاورد. آن ها آمده بودند كه با خبر فوت امام، ما را بشکنند، خرد كنند و روحیهها را ضعیف نمایند.
سرباز عراقی مفهوم حرف حسن را نفهمید، برای همین رفت و یک برگ روزنامه که خبر درگذشت امام را چاپ کرده بود، با خودش به داخل آسایشگاه آورد.
سه روز در همه آسایشگاهها عزای عمومی بود. بچهها نگران بودند: خدایا! سرنوشت ما چه خواهد شد؟
تا این که متوجه شدیم، آیتالله خامنهای به رهبری و جانشینی حضرت امام برگزیده شده است. جای خالی امام تو دل بچهها پر شد و نگرانیها از بین رفت.
نه این که حسن یا ما فوت امام را قبول نکرده باشیم، نه. فقط حسن میخواست که جلوی عراقیها کم نیاورد. آن ها آمده بودند كه با خبر فوت امام، ما را بشکنند، خرد كنند و روحیهها را ضعیف نمایند
پس از آن ماجرا، عراقیها راه به راه به حسن گیر میدادند که باید به امام توهین کنی. مرتب میگفتند که امام شما خوب نبود. نه به حسن، که به بیشتر بچهها گیر میدادند که باید به امام توهین کنند. بیشتر هم دنبال آدمهای شاخص بودند که آنها را بشکنند و از چشم بچههای دیگر بیندازند. حسن سرآمد بود و بچهها حسابی قبولش داشتند. بعد از آن ماجرا هم بیشتر گل کرد و افتاد سر زبان بچهها و عراقیها. یک روز توی حیاط، هنگام هواخوری، عراقیها همه را جمع کردند. وسط محوطه اردوگاه 12 یک حوض آب بود. عراقیها یک طرف حوض، ما اسرا طرف دیگرش جمع شدیم. هیچ اطلاعی از برنامه عراقیها نداشتیم.
یک افسر ارشد عراقی صدا زد: حسن! حسن تعال! ما نگران شدیم. حسن بلند شد. همه میدانستیم که عراقیها خیلی دوست دارند حسن در برابر اسرا و عراقیها به حضرت امام توهین کند. یعنی حسن دست به چنین کاری میزد؟
به سختی میشد به این باور رسید؛ مگر اینکه اتفاق میافتاد.
حسن خیلی آرام بهطرف لبه حوض رفت و بدون مقدمه چینی گفت: آن قدیم ندیمها یک دانشمندی بود به نام «گالیله».
اسرا و عراقیها از این گالیله حسن خندیدند. حسن تلخندی به عراقیها و لبخندی به بسیجیها زد و گفت: گوش کنید! گالیله آمد و گفت، ای مردم! این زمین گرد است و به دور خورشید میچرخد. طولی نکشید که این خبر به دربار رسید، به قصر پادشاه، به گوش دانشمندان، به حکام. همهمهای برپا شد. خبر دهان به دهان، گشت و همه مردم آن سرزمین گفتند، آهای مردم! چه نشستهاید كه دانشمندی به نام گالیله کشف کرده كه زمین گرد است.
عراقیها حیرت زده حسن را نگاه میکردند. ما پر شده بودیم از دلشوره که عاقبت سرنوشت حسن به کجا خواهد رسید. ما نیز کمتر از عراقیها حیرت زده نشده بودیم.
حسن حركت كرد و کنج دیگر حوض، روبهروی ما ایستاد. گفت: این خبر که به حکام آن سرزمین رسید، همه آشفته و نگران شدند. دانشمندها پیش حکام رفتند و شکایت گالیله را کردند. پادشاه آن سرزمین یک مرتبه از تخت شاهیاش بلند شد و گفت، گلیله به چه حقی گفته كه زمین گرد است؟ بیخود کرده این حرف را زده. کجا زمین گرد است؟ کجا زمین به دور خورشید میگردد؟ گالیله به چه حقی از پیش خودش چنین حرفی را در آورده؟ اصلاً هم زمین گرد نیست، به هیچوجه هم دور خورشید نمیچرخد. آنگاه به سربازانش دستور داد که بروید این گالیله دروغگوی پدرسوخته را نزد من بیاورید، تا گوشش را از ته ببرم و دهانش را بدوزم، حلقش را از کاه پر کنم و بیندازمش تو سیاهچال تا درس عبرتی بشود برای هرکسی که بخواهد در محضر ما از پیش خودش علوم، نجوم در کند. حکام سر شوق آمدند. شاعران درباری برای شاه شعرها سرودند و دانشمندان حکومتی تحسینش کردند. خیلی زود رفتند و گالیله بخت برگشته را آوردند. او را به محکمه کشیدند و انداختندش توی سیاهچال. اذیت و آزارش کردند، کتکش زدند و حسابی حالش را گرفتند. گفتند، گالیله! اگر میخواهی زنده بمانی و زندگی کنی، باید بروی به همان جایی که گفتی زمین گرد است و به دور خورشید میگردد.
یک رندی به حاکم گفت، آن جا یک کتاب هم زیر بغل داشت. حکام نگاهی به سراپای شوریده گالیله کردند و گفتند، باید همان کتاب را هم زیر بغلت بگیری و دوباره همه را دعوت کنی. همه باید باشند و تو باید حرفت را پس بگیری؛ وگرنه کارت ساخته است.
مجلسی برقرار شد و همه آمدند؛ شاهزادگان، پادشاه، داروغه و دارودستهاش، دانشمندان و اهل نجوم، مردم کوچه و بازار همه جمع شدند.
جانمان به لبمان رسیده بود. نمیدانستیم حسن چه میخواهد بگوید و چه آشی برای عراقیها پخته است. هر وقت که حسن به محکمه عراقیها میرفت، دارودسته غضبناک عراقی میریختند توی آسایشگاه و حالا نزن، کی بزن. عراقیها گوشهایشان را تیز کرده بودند، حسنی که ما میشناختیم، آن روز عراقیها را با این داستان بلند و بالایش روی سر ما هوار میکرد. حسن ادامه داد: خُب داشتم چه میگفتم؟ کجا بودم؟ آها! تو محکمه همه آمده بودند. گالیله یک کتاب زیر بغلش، شوریده، خمیده، خسته و شکسته به همه حضار گفت، ای همه كسانی که اینجا جمع شدهاید، ای شاه، ای داروغه، ای حکام، ای شاهزادهها، من چند روز پیش در حضور همه شما گفتم که زمین گرد است و به دور خورشید میچرخد؛ اما الآن میگویم که زمین گرد نیست و به دور خورشید نمیچرخد. ولی ای مردم، ای شاه، ای شاهزادهها، ای داروغه، ای حکام، ای دانشمندان، واقعاً اینطور نیست.
بعد یک مرتبه حسن رو کرد به عراقیها و داد کشید: آقای سربازان عراقی، آقای افسران، شما هی بگویید، امام بد، بد، بد؛ ولی واقعاً امام ما بسیجیها خیلی خوب بود. به خدا، امام ما خوب خوب خوب بود. حسن این را که گفت، چهره عراقیها ریخت بههم. یک مرتبه دو، سه نفر از بچهها از ته جمعیت داد زدند: درود بر حسن گالیله!
اسرا برای حسن کف زدیم و هورا کشیدیم. فریاد حسن گالیله! حسن گالیله! همهجا را پر كرده بود. ناگهان عراقیها مثل کرکس و جغد ریختند روی سر ما. با مشت، لگد، کابل، باتوم و شلاق افتادند به جان ما. آژیر اردگاه را هم کشیدند. هرچه سرباز بود، وارد معرکه شد. حالا نزن، کی بزن.
تلافی شکستشان را در آوردند.
حسن رفسنجانی، دیگر معروف شد به حسن گالیله. بعد از این داستان، عراقیها نسبت به ما سختگیرتر شدند. هر روز که میگذشت، اذیت و آزارشان بیشتر میشد. پس از این شکست، توی آسایشگاه، یک اتفاق بزرگ رخ داد که منجر به درگیری بچهها با یكدیگر شد. این درگیری قدری جدیدتر بود. یک جورهایی بذر نفاق دشمن در آن دیده میشد. کار کشید به کتککاری همدیگر. بزنبزن آنقدر گل کرد که عراقیها وارد معرکه شدند و شروع کردند به کتککاری. این داستان چند روز پشت سر هم اتفاق افتاد. از یک طرف بچهها با خودشان درگیر بودند و از طرف دیگر عراقیها میریختند توی آسایشگاه. البته آن روز عراقیها هم حسابی از دست بچهها کتک میخوردند.
کمکم شد یک شورش بزرگ. فرمانده ارودگاه همه را از آسایشگاها بیرون کشید، توی محوطه جمع کرد و ایستاد مقابل بچهها. حسن که از همه جلوتر بود، بلند شد، ایستاد و با صدای بلند به فرمانده گفت: شما میگویید که ما مسلمان نیستیم. میگویید كه ما دین نداریم. ما را به آتشپرستی متهم میکنید، به کفر متهم میکنید و دین نداشتهتان را به رخ ما میکشید. شما باتوم دارید، کابل و تفنگ دارید. ما دست شما اسیریم. مشت و لگد و باتومتان را یک ساعت کنار بگذارید، بیایید با هم بشینیم و مباحثه کنیم، حرف بزنیم. رندی در کار نباشد. من ثابت میکنم که دین شما نسبت به دین ما خیلی ضعیفتر است. شما خیلی عقبتر از ما هستید.
تمام این مدت فرمانده عراقی چیزی نگفت و به حرفهای حسن گوش کرد. بعد یک قدم جلو آمد و با صدای بلند گفت: آقای حسن! من از تو یک سؤال میکنم، ببینم میتوانی جواب بدهی یا نه.
حالا بگو صفات خدا چند تاست؟ اسماء خدا چند تا هست؟
حسن جواب داد، اما یک سوتی داد. همه را درست گفت، اما اصل موضوع را جابهجا کرد؛ یک اشتباه ساده لفظی. فرمانده عراقی هوارش بالا رفت که دیدی تو اصلاً از خدا و اسلام و دین هیچی نمیفهمی، خدا را هم نمیشناسی.
بچهها یک جوری رنگ دادند و رنگ گرفتند. همه ما ناراحت شدیم. آن وقت فرمانده عراقی رو کرد به همه ما و گفت: دیدید دین شما، اصلاً خود شما از ما پایینترید، ضعیفترید، عقبترید. دیدید شما نسبت به دینتان از ما ضعیفترید.
حسن اشتباه گفت و پیچ ما هم شل شد. مگر حرفی برای گفتن مانده بود؟ سست شدیم. باید یک نفر بلند میشد و این سوتی حسن را جمع میکرد.
توی همین هول و هراس، دلشوره و دلواپسی، حسن دستهایش را بالا برد، بعد با صدای رسا و بلند، با یک آرامش خاص گفت: سیدی! من یک سؤال دارم.
در آن شرایط خاص که فرمانده عراقی یک ضربه زده بود، حسن پرید وسط معرکه که خودش ساخته و پرداخته بود و گفت: سیدی! من اسامی پیامبرها را میگویم، شما که خودتان را داناتر و مسلمانتر میدانید، اسم پدر پیامبران را بگویید.
ناگهان چهره فرمانده به هم ریخت. غیض کرد و سیاه شد. ما حال غریبی پیدا کردیم. سؤال حسن از فرمانده ارشد ارتش عراق، مثل یك امداد غیبی بود. ما سرحال شدیم، از آن بههمریختگی درآمدیم. فرمانده عراقی نه پیش ما، که در برابر سربازان خودش سرخورده شد. دستانش را بالا برد و داد زد: حسن! این چه سؤالی بود که کردی؟
پرید جلو و با همان تختهای که دستش بود، محکم کوبید تو کمر و تو رانهای حسن. بعد سربازهای عراقی افتادند به جان ما. کتککاری که تمام شد، رفتیم داخل آسایشگاه. از حسن پرسیدیم: حالا حسن! این چه سؤالی بود که تو کردی؟ اگر فرمانده جواب را بلد بود، معلوم نبود چه آشی برای ما میپخت. سعید گفت: اصلاً راست حسینی، خودت پاسخش را بلدی؟
حسن خیلی آرام و با متانت گفت: نه! من هم بلد نبودم.
همه متعجب شدیم.
گفتم: حسن! خُب تو که بلد نیستی، اگر میگفت، خودت که بلدی، بگو! چه میشد؟
حسن گفت: خُب آنها که بلد نبودند. اگر بر فرض محال، میپرسیدند، من هم برای پدر هر پیامبر یک اسم میگفتم. چون خودشان بلد نبودند، جرأتش را هم نداشتند که سؤال کنند.
توی آن نزاری و بیرمقی، همه زندند زیر خنده. امان از دست این حسن گالیلهجزیره داشت از دست می رفت. سنگر محکمی نداشتیم که از خودمان دفاع کنیم. محور طلائیه باز نشده بود. مشکل پشتیبانی داشتیم و دشمن خیالش از طرف طلائیه و بقیه جاها راحت شده بود. همه فشارش را گذاشته بود روی جزیره. وارد جزیره شده بود. تجهیزات زرهیش را آورده بود. خطر دفاعی محکمی هم پیدا کرده بود. سخت ترین لحظات عملیات خیبر بود. نزدیک ظهر بود. من، همت و باکری با هم بودیم. فکر کنم زین الدین هم بود. داشتیم جمع بندی می کردیم. همه چیز تمام شده که پیام امام رسید. امام پیام داده بود «حفظ جزیره، حفظ اسلام است.»
محمد ابراهیم همت ، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)
تولد : 12 فروردین 1334 شهررضا
شهادت : 24 اسفند 1362
محل شهادت : جزیره مجنون
نزدیک بود همه چیز طور دیگری باشد. این را دکتر در کربلا به مادرش گفت. گفت «نباید می آمدید. سفر سختی بوده، بچه تلف شده» و شاید شده بود. اما بعضی دعاها، تقدیرها را عوض می کنند و تقدیر این شد که محمد ابراهیم همت زنده بماند و شش ماه بعد، دوازده فروردین 1334، در شهر رضا به دنیا بیاید. سالم و زیبا. اگر «زیبا» توصیف درستی برای چیزی باشد که هر صبح پدرش را پای گهواره او می کشاند تا بچه را نگاه کند و بعد برود پی یک لقمه نان حلال. این طوری روزش شگون داشت. به خیر و خوبی شب می شد.
*****

علی اکبر همت کشاورز بود. ابراهیم بچه سومش بود. وقتی به سن مدرسه رسید گذاشتش درس بخواند. ابراهیم خوب درس می خواند و خوب هم تفریح می کرد. وارسی گندم ها، چیدن میوه ها و تقسیم آب زمین ها، کارهای معمولی ای بودند اما برای یک پسر بچه تفریح ماجراجویانه و لذت بخشی به حساب می آمدند. بزرگتر که شد تابستان ها را که درس نداشت می رفت قنادی، گز می پیچید. می خواست دستش برود توی جیب خودش. سال 1352 از دبیرستان سپهر شهررضا دیپلم گرفت. کنکور داد داروسازی بخواند، قبول نشد و رفت سربازی. محل خدمتش لشکرک تهران بود، بعد منتقلش کردند اصفهان. سربازی که تمام شد دوباره کنکور داد. این بار دانش سرا. می خواست معلم شود. دو سال بعد در مدرسه راهنمایی الهی قمشه ای در شهرضا معلم شد. خودش چیزی نمی گفت اما مدیر مدرسه چند بار زنگ زد خانه شان به پدرش گفت «از من نشنیده بگیرید ولی این جوان سر کلاس حرف های نامربوط می زند. اگر مراعات نکند همین روزهاست که بیفتد زندان، دست ساواک.» مراعات نکرد. سال 1357 در تظاهرات نزدیک بود تیر بخورد. باید می خورد. مطمئن بود تیر را به او شلیک کردند اما به یکی دیگه خورده. نمی توانست خودش را ببخشد. «آن تیر باید به من می خورد» گریه می کرد. بعد از پیروزی انقلاب تا خرداد 59 در روستاها فیلم نشان داد و در سپاه پاسداران اصفهان مجله در آورد. اما تابستان 59 بعد از اینکه یک دسته نوار و فیلم از جهاد دانشگاهی اصفهان قرض گرفت رفت پاوه. آنجا مدیر روابط عمومی سپاه شد. لباس کردی می پوشید و احترام سنی ها را نگه می داشت. اعتماد همه را جلب کرده بود. هم بومی ها، هم جوان هایی که از این دانشگاه و آن دانشگاه آمده بودند پاوه تا هر کاری از دستشان برمی آید بکنند.
بهار 1361 محسن رضایی که می خواست برای «فتح المبین» چند تیپ جدید سر و سامان بدهد «همت» را که حالا «حاج همت» شده بود، فرستاد جنوب. لشکر بیست و هفت محمد رسول الله (ص) این طوری پا گرفت. قبول کردنش برای خیلی ها سخت بود اما این جوان 27 ساله به جز روابط عمومی، در سازمان دهی افراد و فرماندهی نظامی هم نبوغ داشت. در هر عملیات سه چهار لشکر، خط شکن بود. یکیش لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود. در «خیبر» هم همین طور. اسفند 1362، در همین عملیات بود که محمد ابراهیم همت در جزیره مجنون شهید شد. همانطور که همسرش خواب دیده بود.
*****
عصر روز هفدهم اسفند بود. مشکلاتی که داشتیم تمام شده بود. جزیره تثبیت شده بود. من چند ساعتی رفتم و برگشتم. وقتی برگشتم سلیمانی گفت «همت با موتور رفته بود جایی و بیاید توی راه شهید شده.» خشکم زد. پرسیدم «همت شهید شده؟» گفت «این جوری می گن.» بعد انگار که توان پاهاش تموم شده باشد نشست رو زمین
- قبل از عملیات خیبر بود. آقا محسن همه فرمانده ها را برده بود جنوب. می گفت باید با آب و موقعیت جزایر آشنا باشید. رفتیم بندر عباس. قرار بود یک ناو ما را ببرد اطراف جزایر. همه خسته و کوفته از راه رسیدند. سوار که شدیم هر کسی رفت یک جایی برای استراحت. حاج همت رفت روی عرشه ناو. منتظر ماند که بقیه هم بیایند. کسی نیامد. شروع کرد سر و صدا کردن «کجایید؟ پاشید بیایید. کسی حق نداره استراحت کنه. آقا محسن شما رو آورده اینجا و این همه خرجتون کرده تجربه پیدا کنید، رفتید استراحت؟» اینقدر سر و صدا کرد که همه را آورد روی عرشه. بعد شروع کرد به بحث کردن. «خب، اگر عراق بخواد اینجا عملیات کنه...»
*****
- من و همت با هم بودیم که طرح عملیات خیبر و موقعیت جزیره را به ما گفتند. تأکید کردند که منطقه عملیات باید کاملاً سری باشد. نباید هیچ کسی از موضوع با خبر شود. وقتی فهمید خیلی خوشحال شد. گفت «خب، اگر قراره اینجا عملیات کنیم باید با بچه ها بحث و بررسیش کنیم.» گفتند «فعلاً این کار رو هم نکنید.» پرسید «می شه یک جایی که کسی نباشه تنهایی بنشینم و رو منطقه کار کنم؟» گفتند «اگر مطمئنی کسی نیست اشکالی نداره.» عجیب به منطقه خیبر علاقه مند شده بود.
*****
- قرار شد توی جزیره یک سنگر درست کنیم که قرارگاه فرماندهی باشد. دیوارها که تمام شد چند تا الوار انداختند روی سقف و چند تا گونی هم روش. تمام که شد، همه با هم رفتیم داخل سنگر. هنوز ننشسته بودیم که یک خمپاره درست خورد روی سقف. حاج همت بلند گفت «بر محمد و ال محمد صلوات.» همه صلوات فرستادند و یادشان رفت چی شده بود.
*****

- جزیره داشت از دست می رفت. سنگر محکمی نداشتیم که از خودمان دفاع کنیم. محور طلائیه باز نشده بود. مشکل پشتیبانی داشتیم و دشمن خیالش از طرف طلائیه و بقیه جاها راحت شده بود. همه فشارش را گذاشته بود روی جزیره. وارد جزیره شده بود. تجهیزات زرهیش را آورده بود. خطر دفاعی محکمی هم پیدا کرده بود. سخت ترین لحظات عملیات خیبر بود. نزدیک ظهر بود. من، همت و باکری با هم بودیم. فکر کنم زین الدین هم بود. داشتیم جمع بندی می کردیم. همه چیز تمام شده که پیام امام رسید. امام پیام داده بود «حفظ جزیره، حفظ اسلام است.» همت یک دفعه بلند شد. گفت «هیچ مشکلی نیست. ما خودمون اسلحه می گیریم دستمون.» یک تیربار گرفت دستش و گفت «من تیربار می گیرم و می رم فلان جا.» باکری هم یک اسلحه برداشت. گفت «من هم می رم فلان نقطه.» بین رزمنده ها یک شور و هیجانی پیدا شد. شرایط عوض شد. شب دوباره به دشمن حمله کردیم. صبح جزیره دست ما بود.
*****
- فردای همان روزی که پیام امام آمده بود من نشسته بودم جلوی سنگر. چند تا از بچه های لشکر بیست و هفت آمدند کمی آن طرف تر نشستند تا حاج همت توجیهشان کند. من هم کنارشان داشتم کار خودم را می کردم. فشار روانی زیادی روی حاجی بود. هم از طرف فرمانده ها که چرا خط طلائیه باز نشده، هم از طرف نیروهایش که چند شب پشت سر هم عملیات کرده بودند، خسته شده بودند، شهید و مجروح داده بودند. شرایط سختی بود. می فهمیدم چه فشاری را تحمل می کند. همت آمد. مثل همیشه با آرامش و اطمینان بچه ها را توجیه کرد و رفت.
- عصر روز هفدهم اسفند بود. مشکلاتی که داشتیم تمام شده بود. جزیره تثبیت شده بود. من چند ساعتی رفتم و برگشتم. وقتی برگشتم سلیمانی گفت «همت با موتور رفته بود جایی و بیاید توی راه شهید شده.» خشکم زد. پرسیدم «همت شهید شده؟» گفت «این جوری می گن.» بعد انگار که توان پاهاش تموم شده باشد نشست رو زمین.
برای شادی روح شهدا صلوات بفرستید
آن چه خواهید خواند خاطره ای است از یک رزمنده دلاور گیلانی که نامش به درخواست خودش فاش نشده است. وی در سال های دفاع مقدس افتخار جهاد در رکاب سرداران شهید لشگر قدس گیلان را داشته است، از جمله شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از این لشگر که خاطره زیر یادآور شوخ طبعی های آن سردار شهید است.
آن چه خواهید خواند خاطره ای است از یک رزمنده دلاور گیلانی که نامش به درخواست خودش فاش نشده است. وی در سال های دفاع مقدس افتخار جهاد در رکاب سرداران شهید لشگر قدس گیلان را داشته است، از جمله شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از این لشگر که خاطره زیر یادآور شوخ طبعی های آن سردار شهید است.
هفتم اردیبهشت سال 66 یک روز بعضی از فرماندهان و جانشینان گردان های لشکر قدس طبق روال معمول که به همدیگر سرکشی می کردند، نزد بنده آمدند که شهیدان خوش سیرت، لاهوتی، رزاقی و آقای عبدالهیان و محمد عبدالله پور در این جمع حضور داشتند.
آن روز شهید خوش سیرت که معمولاً با هم شوخی می کردیم به بنده گفت: آقا[...]مدتی است که کله شما بوی شهادت می دهد و نورانیت و روحانیت در صورتتان موج می زند.فکر می کنم زمان شهادت و عروج شما خیلی نزدیک باشد.

من هم سریع در جوابش گفتم: اتفاقاً بر عکس ، شما نور بالا می زنید و قرار است بپرید. من باید بمانم و برای دیگران تعریف کنم که شما چطور جنگیدید و به شهادت رسیدید. این قدر هم مطمئن هستم که حاضرم طی نامه ای خطاب به حضرت عزرائیل- قابض الارواح - سفارش شما را بکنم.
این بود که همانجا کاغذی برداشتم و به عزرائیل ابلاغ کردم تا در آینده ای نزدیک ایشان را قبض روح نماید.شهید خوش سیرت با خنده و شوخی نامه را از من گرفت.فردای آن روز نامه ای مشابه به همان نامه با دست خط شهید خوش سیرت خطاب به عزرائیل در مورد بنده به دستم رسید.
این قضیه گذشت و من که در مراحل اولیه عملیات نصر4 شدیداً مجروح شده و در بیمارستان سینای تهران بستری بودم، خبر جانکاه شهادت خوش سیرت را شنیدم.
بعد از مدتی که به شهرستان آستانه اشرفیه رفتم، دیدم نمایشگاهی از لوازم شخصی شهید و دست نوشته ها و عکس های ایشان برگزار شده، از قضا همان نامه دست خط بنده به ایشان نیز در نمایشگاه برای تماشای عموم موجود است.خیلی هم شلوغ بود.
محّمد عبدالله پور هم در کنارم بود و وقتی به آن نامه رسیدیم به من گفت: هر کس که می آید و این نامه را می بیند، می پرسد این آقائی که این نامه را نوشته کیست و کجاست؟ و همه می گویند عجب آدم بد چشمی بود!!
و ادامه داد که خیلی دوست دارند تو را ببینند و من می خواهم بروم و از بلندگو شما را معرفی کنم و سپس راه افتاد که برود.
من که از شوخی های محّمد عبدالله پور و جدیت او در این جور مواقع خبر داشتم و می دانستم این کار از او بر می آید و الان است که مرا ببرد، اوضاع را قمر در عقرب دیدم و دیگر ماندن را صلاح ندانستم و مانند عراقی ها فرار تاکتیکی را بر قرار ترجیح دادم.
متن نامه سردار شهید مهدی خوش سیرت به برادر [...]:
بسمه تعالی
به: عزرائیل
از: فرماندهی تیپ2
موضوع : ابلاغ مأموریت
با سلام، طبق هماهنگی قبلی که با هم نموده ایم بدین وسیله برادر[...]که اینک در گردان امام حسین(ع) مشغول خدمت می باشند در عملیات آینده باید از جانب شما قبض روح گشته و از دنیای فانی به سوی عالم باقی سفر نماید.لطفاً زحمت کشیده وسایل سفر وی را فراهم نمائید.
از همکاری شما که در این چند سال برایم کشیده اید کمال تشکر را می نمایم.(والسلام)
همکار شما در زمین، مهدی خوش سیرت
شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از لشگر قدس گیلان
نام : مهدی
نام خانوادگی : خوش سیرت
تاریخ تولد : 19/06/1339
محل تولد : روستای چورکوچان آستانه اشرفیه
تاریخ شهادت : 06/04/1366
محل شهادت : ماووت عراق
مزار شهید : شهرستان آستانه اشرفیه
سردار شهید اسلام ، مهدی خوش سیرت در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم گردید و پس از آن لباس مقدس سربازی را به تن کرد هنوز دوره سربازی را به اتمام نرسانده بود که وارد جبهه ها شد ؛ لذا دوست داشت با نیروهای رزمنده نه تنها در جبهه و هنگام جهاد و مجاهدت بلکه در پشت جبهه و زادگاه و شهر و حتی منزلشان ارتباط برقرار کند و چون به بسیج عشق می ورزید لذا بین جبهه و پشت جبهه همیشه در حال تردد بود . با معنویتی که در مهدی وجود داشت مهر و محبتش در اولین وهله دیدار هر بیننده ای در دلش می نشست، کمال عشق، معرفت و خداشناسی مهدی بود که بچه های رزمنده خود را مرید او می دانستند و پروانه وار گرد شمع وجودش می گشتند و گاه حتی شرط حضور در جبهه را بودن در کنار وی می دانستند. آقا مهدی از روزی که گام در جبهه های حق علیه باطل نهاد و در مدرسه عاشقان روح الله ثبت نام کرد هرگز تسویه حساب نگرفت و دنبالش هم نرفت در زمان حضورش در جبهه ها همیشه تلاش داشت در عملیات ها شرکت کند و او با تلاش بی وقفه اش در عملیات های افتخار آفرین و غرور آمیز طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، فتح خرمشهر ، رمضان، مسلم ابن عقیل ، محرم ، والفجر4، والفجر6، هور العظیم ، قدس ، بدر ، والفجر8 ، کربلای2 ، کربلای5 ، ونصر4 حضور پیدا کرد .

اعتقاد راسخش به اسلام ، امام و انقلاب ، و شاگردی این مکتب انسان ساز هدفی را برایش ترسیم کرده بود که برای رسیدن آن سر از پا نمی شناخت و بهترین دلیل اینکه پس از 13 بار مجروحیت در عملیات های مختلف ، هیچ گاه در استراحت کامل به سر نبرد بلکه پس از ترمیم مختصر ، دوباره خود را به صحنه مبارزه و جهاد رساند و در جمع لشکریان اسلام قرار گرفت . در سفرهای پشت جبهه نیز مهدی با مرخصی های کوتاهش نه تنها فقط به خانواده اش می رسید بلکه به شهرهای دیگر حتی به استان مازندران برای سرکشی به خانواده های محترم شهدا و رزمندگان می رفت . و آن ها را شاد می کرد.
شهید خوش سیرت در روزهای پایانی عمر شریفش (اواخر جنگ) از خجالت خانواده های شهیدان و بخصوص پس از شهادت دو برادرش حسین و رضا خوش سیرت ، بعد از عملیات نیز به مرخصی نمی آمد . او مانع پرواز و عروجش را دو چیز می دانست! یکی ملبس به لباس سبز سپاه شدن تا بر پیشانی اش ستاره بنشیند و دیگری به سنت پسندیده رسول مکرم اسلام صلی الله علیه واله و سلم جامع عمل پوشاندن و او به این تکلیف نیز عمل نمود و پایه زندگی مشترکش را با دختری متدین در اوج سادگی و صفا بنا نهاد تا آخرین ریسمان تعلق زمین و زمینیان را پاره کند و ثابت کند که این بندها و تعلقات نمی توانند عاشق و مرغ باغ ملکوت را زمینی کرده و در قفس تن اسیر نماید و حاصل پیوند مقدسش دختری شد که پس از شهادت آقا مهدی دیده به جهان گشود .
آقا مهدی مسئولیت های خویش را در جبهه از فرماندهی دسته آغاز ، و پس از گروهان و گردان ، با رشهادت و مدیریتی که از خود نشان داده بود به فرماندهی تیپ دوم محرم و معاونت فرماندهی لشکر قدس گیلان برگزیده شد مهدی که در فراق دوستانش هماره می سوخت و در دل و بر لب آرزوی شهادت داشت سر انجام پس ازسال ها حضور مستمر در جبهه در عملیات نصر 4 – فتح ماووت عراق ساعت 30/ 11 تاریخ 6/4/1366 ندای ارجعی الی ربک را از معشوق حقیقی اش شنید و بی تابانه و لبیک گویان به سویش پرکشید و به دریای رحمت الهی پیوست و ستاره ای، درخشان در آسمان انقلاب اسلامی ایران شد.
روحش شاد و یادش گرامی
بخشی از سخنان شهید
سعی کنید با علاقه و محبت به همدیگر در راه خدا گام بردارید و هیچ گاه از خدمت به انقلاب و از ایثار جان نسبت به اسلام و انقلاب دور نشوید . ما می خواهیم ابتدا خدا دلمان را فتح کند و دل ما جایگاه محبت الهی شود؛ آنگاهست که بر پیروزی ها افتخار می کنیم .
اگر من و شما با قرآن ارتباط نداشته باشیم و درس جهاد ، ایثار ، شهادت ، پیروزی ، اطاعت و بندگی را از آن نگیریم، خدا شاهد است دشمنان ؛ این قدر به ارزش ها ی قرآنی در بعضی جهاتش پی برده اند که از قرآن ما علیه ما استفاده می کنند .
رابطه خود را با همدیگر قوی کنید و همیشه پشتیبان انقلاب و شکر گزار نعمت خدا باشید