وبلاگ پلاکِ شهدا
زندگی نامه و شرح حال و خاطرات از سرداران شهید "8 سال دفاع مقدس"
قالب وبلاگ



علی آن زمان، افسر جوانی بود که در ارتش خدمت می کرد و برای این که سختی زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.»


شهید صیاد شیرازی

ما پسر عمو، دختر عمو بودیم. هفده ساله بودم که مرا برای او - که 25 ساله بود- خواستگاری کردند. آن زمان، افسر جوانی بود که در ارتش خدمت می کرد و برای این که سختی زندگی با یک فرد نظامی را به من تذکر بدهند، عمویم گفت:«زندگی با یک سرباز سخته. آن هم فردی مثل علی که زندگی ساده ای داره.» برای پدرم، پاکی و نجابت داماد آینده اش مهم بود نه تأمین رفاه من؛ همان چیزی که در وجود علی بود، و همین هم بود که پدرم از بین همه ی خواستگارها با علی بیشتر موافق بود.

علاوه بر این ها، تقوایی در وجود علی بود که تشخیص آن برای دخترها به سادگی امکان پذیر بود؛ آخر او، به هیچ دختری نگاه نمی کرد. این تقوا و پاکی و نجابت را در آن دوران- که واقعاً گوهر کمیابی بود- پدرم نیز به خوبی در جای جای زندگی پسر برادرش دیده بود. از همان روزی که به قول معروف«بله» را گفتم، احساس کردم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شوم که رشد معنوی، اخلاص و ایمان، حرف اول را می زند. هر چه از ازدواج مان می گذشت، این حقیقت برایم روشن و روشن تر می شد و با پیروزی انقلاب، به اوج خود رسید. نماز شب اش ترک نمی شد، هر روز صبح دعای عهد می خواند و آرزوی بزرگش این بود که سرباز امام زمان(عج) باشد.

حضرت امام خمینی(ره) دستورات ده گانه ای را برای خودسازی داده بودند که روزه ی دوشنبه و پنجشنبه یکی از آن ها بود و علی تا آخرین روز حیات پر برکت اش مقید به انجام آن بود. معتقد بود اگر وضو گرفتی و نماز حاجت نخواندی، به خودت جفا کردی. به بچه ها توصیه می کرد هر کاری را که با وضو انجام دهید، برای رضای خداوند است و هر بار که با تجدید وضو می کرد، می گفت «این وضوی تازه، نماز خواندن داره».

نصیحتمان می کرد که مبادا وقت مان را بیهوده تلف کنیم. همه می دانند که او در طول سال های جنگ، چه نقش کلیدی و مؤثری در پیروزی های رزمندگان اسلام داشت، اما باور کنید هیچ وقت در خانه، حرفی از آن ها به میان نمی آورد؛ حتی از برخوردی که بنی صدر با او کرده بود و آن روزها یکی از مسائل مهم بود. فقط یادم هست که گفت: «به بنی صدر گفتم: قبل از ملاقات با تو، باید به حرم امام هشتم (علیه السلام) بروم و دعا کنم و بعد از آن هم همین طور، تا حرف های تو در من اثر نگذارد.»

زندگی اش وقف جنگ بود. در این سال ها، پنج بار مجروح شد و شاید خیلی ها ندانند که او 22 ترکش در بدن داشت. اصلاً مثل بقیه ی مردم زندگی می کرد؛ راحت و عادی به مسجد می رفتیم، توی بازار قدم می زدیم، خرید می کردیم و به مهمانی می رفتیم. انگار نه انگار او فرمانده است و خصم جان منافقین. اصرار می کردم که شما در معرض خطر هستید، باید محافظی داشته باشید، اما می گفت: «نگهدار انسان باید خدا باشد نه بنده ی خدا» حتی روزی هم که به شهادت رسید، محافظ و همراهی نداشت. یادم هست شب قبل از شهادت اش را در مشهد بود. آن روزها مادرش مریض بود.

از همان روزی که به قول معروف«بله» را گفتم، احساس کردم وارد مرحله ی جدیدی از زندگی می شوم که رشد معنوی، اخلاص و ایمان، حرف اول را می زند. هر چه از ازدواج مان می گذشت، این حقیقت برایم روشن و روشن تر می شد و با پیروزی انقلاب، به اوج خود رسید

صیاد، امیر برومند ارتش اسلام

شب را تا صبح در بیمارستان و کنار مادر مانده بود و روز بعدش را آمده بود تهران. خیلی خسته بود، اما مقداری به درس ریاضی بچه ها رسیدگی کرد. صبح ساعت30/6 خداحافظی کرد و رفت. هنوز فاصله ای نشده بود که صدای گلوله آمد و بعد، صدای فریاد پسرم-مهدی- که می گفت:«مامان بیا بابا رو ترور کردن». سراسیمه از خانه زدم بیرون. دیدم علی غرق خون، پشت فرمان نشسته، چشم هایش بسته بود، درست مثل وقت هایی که از فرط خستگی، روی صندلی خوابش می برد. آن قدر شوکه شده بودم که حتی نتوانستم کسی را صدا بزنم.

آمدم توی خانه، گوشی تلفن را برداشتم و به چند جایی زنگ زدم. تا آمدم بیرون، بقیه و از جمله همسایه ی طبقه ی بالا جمع شدند و علی را بردند بیمارستان. بچه ها را که نگران پدرشان بودند، دلداری دادم و راهی مدرسه شان کردم. گفتم: «بابا تیر خورده، اما اتفاقی نیفتاده.» در حالی که می دانستم همان لحظه به شهادت رسیده است.

همیشه می گفت: «دعا کن من شهید بشم». و من می گفتم: ان شاءالله، اما بعد از 120 سال؛ باید پسرها را داماد کنی؛ حالا حالا کار داریم.

خواب دیده بود یکی از دوستان شهیدش آمده و او را با خود برده است. از شبی که این خواب را دیده بود تا آن روز صبح که آرام و راحت روی صندلی ماشین نشسته بود، کمتر از یک ماه فاصله نشد که به آرزوی دیرینه اش رسید.


موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، آرشیو تصاویر
[ شنبه 31 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


کلام امام خمینی(ره) :

بیان مقام معظم رهبری :

بیرقی به نشانه آزادگی :

گذری بر زندگی شهید همت :

چند خاطره از زندگی شهید همت :

آلبوم عکسهای شهید ابراهیم همت :

مطالب مرتبط :

 

 

کلام امام خمینی(ره):

شهید همت

ملت ما نباید هیچ وقت فراموش كند كه اگر فداكاری این عزیزان و اگر جانفشانی بهترین عناصر این ملت در میدان‌های نبرد نبود،هیچ یك از این آرزوهایی كه محقق شد ،  تحقق نمی یافت.

 بیان مقام معظم رهبری:

رحمت سرشار خداوند متعال بر شهدای فضیلت،شهدایی كه با نثار خون خود،درخت با بركت اسلام را آبیاری نمودند.

بیرقی به نشانه آزادگی :

حالا كه سال‌ها از پیچیدن عطر باروت در فضای شهر ها و روستاهای این سرزمین گذشته،حالا كه ما در آرامش بعد از آن طوفان بزرگ،به ماندن و بودن دل خوش كرده‌ایم ،گفتن وشنیدن از خصائل و خصائص مردان بی مثل جنگ،بی شباهت به بازخوانی و بازشنوی حماسه‌های اسطوره‌ای ایران كهن نیست. گاهی هم این روایت‌ها و حكایت‌ها ممكن است در نگاه اول رنگی از اغراق نیز در خود داشته باشد اما بانگاه‌های دقیق و عمیق می توانند و بااتكاء به قرائن و شواهد موجود درهمین روایتها پی به حقایقی انكار ناشدنی ببرند،حقایقی كه هشت بهار از عمر انقلاب اسلامی ایران رادر خود و با خودعجین كرده‌است. در هیاهوی ایام پر مخاطره جنگ تماشای كامل و درستی به جمال جلیل سرداران صحنه‌های نبرد ممكن نبود اما اكنون كه آن غبار به مدد گذشت زمان فرو نشسته می توان به بهانه‌های مختلف نگاهی به قامت رعنای آن باند بالاهای بهشتی انداخت و به فرهنگ عاشورایی دفاع مقدس بالید.

اكنون یكی ازاین سروقامتان با هیبتی سترگ پیش روی ماست مردی كه از مردستان غیرت علوی سربرافراشت و نام خود و ایران اسلامی را برسرزبان‌ها انداخت. «محمد ابراهیم همت»همان نام رفیع و مینویی است كه اكنون سال ها در كنگره‌های آسمان هفتم زمزمه می شود و بر خاكریزهای خاطرات دفاع مقدس بیرقی به نشان جاودانگی است. این یادنامه به یمن و تبرك نام او ترتیب یافته و در هوای نام عزیزش نگاشته شده‌است.

گذری بر زندگی شهید همت :

محمد ابراهیم همت درسال 1334در شهر قمشه اصفهان به دنیا آمد.خانواده محمدابراهیم از راه كشاورزی امورات می گذراند و او نیز از همان كودكی به نوبه خود در كارها به پدر و مادر كمك می كرد. بعد از تحصیلات ابتدایی وارد دانشسرای تربیت معلم شد و پس از آن به خدمت سربازی رفت. شغل باارزش معلمی در روستا را بعداز سپری شدن سربازی برگزید. این سال‌ها مصادف بود با اوج گیری قیام مردم ایران علیه استبداد و استكبار پادشاهی.

شهید همت

 همت كه خود از خانواده‌ای رنج كشیده و مستضعف بود همپای دیگر مردم ستمدیده پا در عرصه مبارزه پنهان و آشكار با رژیم ستمشاهی گذاشت و با توجه به نیروی جوانی و هوشیاری و شعور انقلابی كه داشت و به واسطه مبارزه آشكارش با رژیم ،حكم اعدام او صادر شده بود اما دست از مبارزه نكشید تا طعم شیرین پیروزی را بامردم تجربه كند.

پس از انقلاب و با شروع جنگ،احساس كرد كه باید در جبهه‌ها حضور پیداكند و او كردستان را برای مقابله و مبارزه با دشمنان پیدا و پنهان این مرزو بوم برگزید و به دنبال رشادت‌ها و لیاقت‌هایی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.همت به خاطرضربات مهلكی كه به دشمنان وارد آورده بود به یكی از سرداران بزرگ جنگ تبدیل شد. معاونت تیپ رسول الله (ص)و فرماندهی این تیپ را به تدریج به عهده گرفت.

همت در سن 26سالگی به توفیق زیارت حج مشرف شد از آن پس لقب حاجی برازنده نامش شد. او در سال 1360ازدواج كرد و ثمره این وصلت تولد دو پسر به نام های مهدی و مصطفی بود هرچند این فرزندان سایه پدر را چند صباحی بیش روی سرخود احساس نكردند.

 دور تا دور  امام نشسته بودیم و به نصیحتشان گوش می‌دادیم كه یك دفعه ضربه محكمی به پنجره خورد و یكی از شیشه‌های اتاق شكست...

 همت در سن 28سالگی و درهنگام مقاومت در برابر تهاجم های پی درپی دشمن برای باز پس گیری جزیره مجنون كه چندی پیش از آن به دست نیروهای اسلام آزدشده بود،در روز شانزدهم اسفند ماه شصت و دو به آرزوی همیشگی‌اش نایل شد و با شهادتش به خیل مقربان الهی پیوست.

 چند خاطره از زندگی شهید همت :

همت و عشق به شهادت :

توی راه پله نشسته بود و به پهنای صورت اشك می‌ریخت و می‌گفت:«امروز توی راهپیمایی من رو نشونه رفتن ولی اشتباهی غضنفری رو زدن»انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد. اشك‌هایش را پاك كرد و بلند شدو گفت:«فكركردن با كشتن من نمی‌تونن جلوی مارو بگیرن»جلو آمد. دستم را فشردو گفت«حالا بهشون نشون می‌دیم.»و از خانه زد بیرون.

خدمت به مردم عبادت است :

دو ساعت بود پیچ را با پیچ گوشتی سفت نگه ‌داشته‌بودم. موتور برق باید روشن می‌ماند كه مردم فیلم را ببینند. نمی دانم چه اشكالی پیداكرده بود. هی خاموش می‌شد من هم مامور روشن نگه‌داشتنش بودم هرچی گفتم:«ابراهیم!بذار این رو بدیم تعمیر،بعدا...»می‌گفت:«نه!همین امروز باید مردم این فیلم رو ببینن. »

شهید همت در پادگان دوکوهه

داشت موتور برق رامی‌گذاشت پشت ماشین.می‌خواست برود یك روستای دیگر. می‌گفت جمعیت زیادی دارد،می‌خواست آنجاهم فیلم را نشان بدهد.رفتم جلو و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم «دادا ! الان دو ساله داری توی دهات فیلم نشون می‌دی،تا حالا دیگه هر چی قرار بود از انقلاب بدونن فهمیدن. اگه راست می‌گی بیا برو پاوه. »

همت مرد جبهه ها بود :

اولین دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی در حال شكل‌گیری بود.به ابراهیم گفتم:«خودت رو آماده‌كن،مردم تو رو می خوان.»چند باری بود كه راجع به این مساله با او صحبت كرده‌بودم ولی او جوابی نمی‌داد. آن روز گفت«نمی‌تونم . خداحافظی شب عملیات بچه‌ها رو با هیچی نمی‌تونم عوض كنم.»

آیا همت مستجاب الدعوه بود؟

«بابایی،اگه پسر خوبی باشی،امشب به دنیا می‌آی. وگرنه،من همه‌ش توی منطقه نگرانم.»تا این راگفت،حالم بدشد. دكمه‌های لباسش را یكی در میان بست مهدی را به یكی از همسایه‌ها سپرد و رفتیم بیمارستان . توی راه بیشتر از من بی‌تابی می‌كرد. مصطفی كه به دنیا آمد. شبانه از بیمارستان آمدم خانه . دلم نیامد حالا كه ابراهیم یك شب خانه است،بیمارستان بمانم. از اتاق آمد بیرون،آن قدر گریه كرده‌ بود كه توی چشم هایش خون افتاده‌بود.

به ابراهیم گفتم:«خودت رو آماده‌كن،مردم تو رو می خوان.» ولی او جواب ‌داد. «نمی‌تونم . خداحافظی شب عملیات بچه‌ها رو با هیچی نمی‌تونم عوض كنم.»

كنارم نشست و گفت«امشب خدا من رو شرمنده‌ كرد. وقتی حج رفته بودم،توی خونه خداچند آرزو كردم . یكی این‌كه در كشوری كه نفس امام نیست نباشم،حتی برای یك لحظه . بعد،از خدا تو رو خواستم و دو تاپسر. برای همین،هر دو بار می‌دونستم بچه‌مون چیه. مطمئن بودم خدا روی من رو زمین نمی اندازه. بعدش خواستم نه اسیر بشم و نه جانباز . فقط وقتی از اولیاء الله شدم ،در جا شهید شوم.»

در انتظار وصل :

چنگ زد توی خاك ‌ها و گفت «این آخرین عملیاتیه كه من دارم می‌جنگم»اصلا همت چند روز پیش نبود. خیلی گرفته بود ،همیشه می‌گفت: «دوست دارم بمونم و اونقدر دردبكشم كه همه گناهام پاك بشه »می‌گفت: «دلم می‌خواد زیاد عمر كنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم.»ولی این روزها از بچه ها خجالت می‌كشید. می‌گفت:«نمی‌تونم جنازه‌هاشون رو ببینم»ماندن برایش سخت شده ‌بود. گفتم :« این چه حرفیه حاجی ؟ قبلاهر كی از این حرف‌ها میزد؛می‌گفتی نگو.حالاخودت داری می‌گی.»

 شهید حاج  محمد ابراهیم همت

انگار درد وجودش را گرفته باشد،مشتش را محكم تر كرد و گفت:« نه. من مطمئنم.»

همت ،عباس هور :

آقامرتضی! یه نفر رو بفرست خط ببینیم چه خبره. هركس می‌رفت،دیگه برنمی‌گشت و همان سه راهی كه الان می‌گویند سه راهی همت. خیلی كم می‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند. آقامرتضی سرش را پایین انداخت و گفت «دیگه كسی رو ندارم بفرستم شرمنده» حاجی بلندشد و گفت «مثل این كه خدا طلبیده»و با میرافضلی سوار موتور شدند كه بروند خط. عراق داشت جلو می‌آمد. زجاجی شهید شده بود و كریمی توی خط بود. بچه ها از شدت عطش ،قمقمه ها رامی‌زدند لب هور،جایی كه جنازه افتاده بود و از همان استفاده می‌كردند. روی یك تكه از پل‌های كه آن جاافتاده بود سوارشد .هفت،هشت تا از قمقمه‌های بچه‌ها دستش بود. با دست آب راكنار می‌زد و می‌رفت جلو؛وسط آب،زیرآتش. آن جاآب زلال تر بود. قمقمه‌های را یكی یكی پر كرد و برگشت.

روز  وصل :

از موتور پریدیم پایین جنازه را از وسط راه برداشتیم كه له نشود. بادگیرآبی و شلوار پلنگی پوشیده بود. جثه ‌ریزی داشت،ولی مشخص نبود كی ‌است و صورتش رفته بود. قرارگاه وضعیت عادی نداشت و آدم دلش شور می‌افتاد. چادر سفید وسط سنگر را زدم كنار. حاجی آن جا هم نبود. یكی از بچه‌هاش یواشكی گفت«از حاجی خبرداری؟‌می‌گن شهید شده. »نه امكان نداشت خودم یك ساعت پیش باهاش حرف زده بودم. یك دفعه برق از چشمش پرید. پریدم پشت موتوركه راه آمده رابرگردیم . جنازه نبود،ولی رد خون تازه تا یك جایی روی زمین كشیده شده بود.

چنگ زد توی خاك ‌ها و گفت «این آخرین عملیاتیه كه من دارم می‌جنگم»

 گفتم «بروید معراج،شاید نشانی پیداكردید. »بادگیر آبی و شلوار پلنگی ،زیپ بادگیر را باز كردم،عرق‌گیر قهوه ای و چراغ قوه. قبل از عملیات دیده بودم مسوول تداركات آنها را داد به حاجی. دیگر هیچ شكی نداشتم. هوا سنگین بود. هیچ كس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرمانده‌ها و بسیجی‌ها دنبال او. حیفم آمد دو كوهه برای آخرین بار حاجی رانبیند. ساختمان ها قد كشیده بودند به احترام او . وقتی برمی‌گشتیم،هر چه دور ترمی‌شدیم ،می‌دیدیم كوتاه‌تر می‌شوند. انگار آنها هم تاب نمی آورند.

 شجاعت را از امام آموخت :

بیسیمچی ،گوشی بیسیم را به دست حاج همت می‌دهد . می‌گوید:«باشماكار دارند.»حاج همت ،گوشی رامی‌گیرد:همت...بگوشم...»

در همان لحظه ،خمپاره‌ای زوزه كشان می‌آید. بازهم بیسیمچی می‌ترسد. صدای زوزه دلخراش خمپاره،بازهم دل او را فرو ریخته. خمپاره كمی دورترمنفجرمی‌شود. صدای مهیب انفجار،پرده های گوش بیسیمچی را می‌لرزاند و زمین از موج انفجار مثل گهواره می‌لرزد. غباری غلیظ همراه باتركش‌ های داغ به طرف آن دو پاشیده می‌شود.

شهید همت

همه اینها دریك چشم برهم زدن اتفاق می‌افتد حاج همت بدون این كه از جایش تكان بخورد،بالبخند به بیسیمچی نگاه می‌كند و به صحبت ادامه می‌دهد. بیسیمچی خودش را به زمین چسبانده و با دو دست گوشهایش را چسبیده است وقتی گردو غبار می خوابد،به یاد حاج همت می‌افتد. از جا بر می‌خیزد . وقتی حاج همت چشم در چشم او می‌دوزد،از خجالت سرش را پایین می‌اندازد و در فكر فرو می‌رود. او به ترس و دلهره خودش فكر می‌كند و به شجاعت حاج همت. او خیلی سعی كرده ترس را از خودش دور كند،اما نتوانسته. وقتی صدای سوت دلخراش خمپاره شنیده می‌شود، زانو‌ها خود به خود شل می شوند،قلب به تپش می‌افتد و بدن نقش زمین می‌شود. بیسیمچی خیلی با خود كلنجار رفته تا بر ترسش غلبه كند؛اما هیچ وقت موفق نشده. یك بار دل به تاریكی بیابان سپرد تا ترس را برای همیشه در خود سركوب كند. در بیابان ،حاج همت را دید كه در خلوت و تاریكی به نماز ایستاده. وحشت تنهایی،وحشت كمی نبود.از حاج همت گذشت و این وحشت و تنهایی را آن قدر تحمل كرد تاصبح شد؛اما باز هم ترسش نریخت. سرانجام تصمیم گرفت موضوع را با حاج همت در میان بگذارد؛ولی هربار كه می‌خواست لب باز كند،شرم و خجالت مانع از این كار می‌شد. او حالا دیگر از این وضع خسته شده.

حاج همت بدون این كه از جایش تكان بخورد،بالبخند به بیسیمچی نگاه می‌كند و به صحبت ادامه می‌دهد.

دل را به دریا زده،سؤالی را كه می‌بایست مدت‌ها پیش می‌پرسید،حالا می‌پرسد:«من چرامی‌ترسم؟شما چرا نمی‌ترسی؟راستش خیلی تلاش می‌كنم كه نترسم؛امابه خدا دست خودم نیست. مگر آدم می‌تواند جلوی قلبش رابگیردكه تندتندنزند؟اگرمی‌تواند به رنگ صورتش بگوید زردنشو؟ اصلامن بی‌اختیار روی زمین دراز می‌كشم. كنترلم دست خودم نیست...»پیش از آن كه حرف‌های بیسیمچی تمام شود،حاج همت كه گویی از مدت ها قبل منتظر چنین فرصتی بوده ،دست می‌گذارد روی شانه او و با لبخند. مهربانی می‌گوید:«من هم یك روز مثل تو بودم. ذهن من‌هم یك روزی پر بود از این سؤالها؛اما سرانجام امام جواب همه سؤال هایم را داد. »

-امام،جواب سؤالهای شمارا داد؟!

-بله...امام خمینی!اوایل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. یك روز باچند تا از جوان‌های شهرمان رفتیم جماران و گفتیم كه می‌خواهیم امام را ببینیم . گفتند الان نزدیك ظهر است. امام ملاقات ندارند. خیلی التماس كردیم. گفتیم :از راه دور آمده‌ایم. به هر ترتیب كه بود،ما را راه دادند داخل. تعدادمان كم بود.

شهید همت
 دور تا دور  امام نشسته بودیم و به نصیحتشان گوش می‌دادیم كه یك دفعه ضربه محكمی به پنجره خورد و یكی از شیشه‌های اتاق شكست. از این صدای غیر منتظره،همه از جا پریدند،به جز امام. امام در همان حال كه صحبت می‌كرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه كرد. هنوز صحبت هایش تمام نشده بود كه صدای اذان شنیده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دیر شدن وقت نماز می‌ترسید  و ما از صدای شكستن شیشه . او از خدامی‌ترسید. ما از غیر خدا. آن جا بود كه فهمیدم هركس واقعا از خدا بترسد،دیگر از غیر خدا نمی ترسد...و هركس از غیر خدا بترسد،از خدا نمی‌ترسد
موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، سخنان منتشر شده از شهدا، شهید حاج محمد ابراهیم همت (سردار خيبر)
[ پنجشنبه 29 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



شهید قدیر سعادت سال 1351 در شهر کرمان متولد شد. در طول زندگی کوتاه خود در این دنیا معارفی را کسب کرد که وصیتنامه پربار او گویای چنین مطلبی است .

منطقه عملیاتی شلمچه در سال 1367 شاهد لحظات زیبای وصالش بود .


قدیر سعادت سال 1351 در شهر کرمان و در خانواده ای پاک و مذهبی دیده به جهان گشود . در طول زندگی کوتاه خود در این دنیا معارفی را کسب کرد که وصیتنامه پربار او گویای چنین مطلبی است .

این شهید بزرگوار در سال 1367 و در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید .

روحش شاد و یادش گرامی

 

شهید قدیر سعادت

وصیت نامه شهید قدیر سعادت

الَّذینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِک هُمُ الْفائِزُونَ. (توبه،20)

«کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و جهاد نموده اند، در راه خدا با مال ها و جان هایشان همانا اجری عظیم دارند نزد پرودگار وهمینان رستگاران عالمند.»

 

خدایا! چگونه سپاس گویم این نعمت های بی شماری را که به من ارزانی داشته ای بالاخص رسول اکرم صل الله علیه وآله که خاتم انبیاء است و درود و سلام بر ائمه اطهار سلام الله علیها مخصوصاً به حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا له الفداء و با سلام به شهدای اسلام بالاخص شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و با سلام به رزمندگان اسلام و با نفرین و لعن به دشمنان اسلام بالاخص آمریکای جنایتکار و شوروی پلید وبا آرزوی مرگ و عذاب عظیم برای صدام جنایتکار این دیو خون آشام و حیوان پست تر از هر حیوان.

من، این بنده عاصی و ناچیز خود،قدیر سعادت که خداوند بر من منت نهاد و آگاهم ساخته و حق را شناخته و برای یاری حق به سوی جبهه های نبرد حق علیه باطل عزیمت نموده، وصیت نامۀ خود را به همه پویندگان راه سرخ حسین(ع) و به همه مردانی که عاشقانه به دنبال ندای حسین زمان، خمینی کبیر لبیک گویان حرکت نموده اند این گونه اعلام می دارم:

وصیت من ابتدا برای آن جماعتی است که در خواب غفلت فرورفته و دل به دنیا بسته و آخرت را فراموش نموده و مرید شیطان شده‌اند و مطیع اوامر بیگانه که با اسلام کینۀ دیرینه دارند.

از خواب غفلت بیدار شوید و به خود آیید و انسانیت خود را باز یافته و به فرمودۀ سرور آزادگان جهان حسین بن علی علیه السلام که فرمود: اگر دین ندارید آزاد مرد باشید و حقانیت نظام جمهوری اسلامی را و حقانیت رهبری و ولایت فقیه را که همانند خورشیدی درخشان است نپوشانید و همگام با امت حزب الله و شهید پرور برای برقراری نظام جمهوری اسلامی در جهان بکوشید.

و دیگر ای برادران رزمنده و ای ملت سلحشور و شهید پرور، لحظه ای سنگرها را خالی نگذارید و استوار و پر صلابت چون کوه در مقابل تهاجمات دیو صفتان بعثی ایستاده و ملت در بند عراق و بعد هم ملت های دیگر سرزمین های اسلام را از چـنگ دشمنان اسلام نجات دهید و لحظه ای از یاد خدا غافل نشوید و عبادت خدا را فراموش نکنید و تقوی و ترس از خدا را پیشه کنید.

که من تولدی دیگر یافته ام و به سرزمینی خواهم رفت که جاودانه است و محبوبم را خواهم یافت و ای مادرم تو را قسم می دهم به خداوند که در سوگ من زینب وار برای حسین علیه السلام گریه نمایی، نه برای من که مظلوم تر از حسین علیه السلام در جهان نمی باشم و کسی مظلوم تر از حسین یافت نمی شود
موضوعات مرتبط: وصیت نامه های سردارانِ شهید
[ سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]

     


این حقیقتی است که گرچه مردان الهی در همین دنیا با تمام توان مشغول بندگی خدا و خدمت به خلق او می‌شوند، ولی در عین حال در آرزوی شهادت هم می‌سوزند و به حال شهدا غبطه می خورند.


سپهبد صیاد شیرازی

شهید صیاد شیرازی جزو بزرگ ترین شهیدانی است که امت اسلام تقدیم آستان حضرت حق نموده است و زندگی و مرگ او الگویی شایسته برای همگان است.

جناب آقای حسین حیدری (از شاگردان حضرت آیت الله بهاءالدینی) نقل کرده است: « شهادت سپهبد صیاد شیرازی برای رهبر معظم انقلاب خیلی سنگین بود. من همان روز خاک سپاری این امیر شهید محضرشان بودم و خدمتش عرض کردم: وقتی اولین نایب حضرت بقیه‌الله از دنیا رفت، امام علیه السلام به فرزند [نایب]اش محمد بن عثمان نامه تسلیتی مرقوم فرمود و در آن دارد «رُزئت و رُزئنا و اَوحشک و اَوحشنا». درگذشت پدرت، تو و ما را محزون و غمگین کرد و تو و ما از دوری و جدایی او وحشت زده شدیم.

وقتی امام ارواحنا فداه با از دست دادن نایب و یار و بازویش وحشت زده شود، حساب پیشوایان غیرمعصوم معلوم است. و برای تسلی دل معظم له عرض کردم صیاد می بایست در دوران جنگ کشته می‌شد. چون جنگ اسلام و کفر باقی بود، خدا او را نگه داشت و امروز که او با درخواست خودش شهادت را از خدا خواست، شهید می‌شود.

... وقتی اینها را عرض کردم مقام معظم رهبری دو مرتبه فرمود : خوشا به حالش! که حقیر حالت غبطه خوردن به حال صیاد را نه در کلام که گویا در برق چشم رهبر معظم می دیدم. او علاقه به این سردار رشید اسلام را با بوسیدن چهره گلگونش و بوسه زدن به تابوت حامل پیکر پاک او نشان داد.»

امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود گنبد مشهد به دنیا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زیاد نام داشت. پدرش، که از عشایر فارس بود، به استخدام ژاندارمری در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه‌ای خاص برخودار بود، از این رو علی تحت تأثیر پدر از کودکی به ارتش علاقه مند شد. او به همراه پدر و خانواده، مانند دیگر خانواده‌های نظامیان، از شهری به شهری مهاجرت می کرد. شهرهای مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وی شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ دیپلم گردید. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسری شرکت کرد و پذیرفته شد و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومی وارد ارتش گردید. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و سپس لشگر زرهی کرمانشاه منتقل شد. علی صیاد شیرازی در سال 1352 به دلیل لیاقت ها و دقت هایش در کار، برای تکمیل تخصص های توپخانه از طرف ارتش به آمریکا اعزام شد تا دوره هواسنجی بالستیک را بگذراند. او این دوره آموزشی را در شهر فورت سیل از ایالت اوکلاهما، در منطقه‌ای نظامی، با موفقیت طی کرد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصی جدید و روحیه‌ای با نشاط به ایران مراجعت کرد.

وقتی اینها را عرض کردم مقام معظم رهبری دو مرتبه فرمود : خوشا به حالش! که حقیر حالت غبطه خوردن به حال صیاد را نه در کلام که گویا در برق چشم رهبر معظم می دیدم. او علاقه به این سردار رشید اسلام را با بوسیدن چهره گلگونش و بوسه زدن به تابوت حامل پیکر پاک او نشان داد

شهید علی صیاد شیرازی

ارتش برای استفاده از دانش نظامی ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مرکز توپخانه منتقل کرد. در اواخر حکومت پهلوی به دلیل این که در بین افسران، تبلیغات ضد رژیم می کرد، ضد اطلاعات، از قرار دادن جنگ افزار در اختیار وی ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاری مشاغل حساس به او خودداری شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگیر و زندانی شد. دوره دوم زندگی سرگرد صیاد بعد از پیروزی انقلاب آغاز می‌شود: او پس از پیروزی انقلاب با رحیم صفوی و حجت الاسلام سالک آشنا می‌شود و با یکدیگر پیمان می بندند که از پادگان های اصفهان حفاطت نمایند. پس از حوادث کردستان، صیاد با درجه سرگردی به غرب اعزام می گردد و با هماهنگی ارتش و سپاه سنندج را آزاد می کنند. لیاقت های سرگرد در کردستان موجب می گردد تا با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ علی صیاد شیرازی با بنی صدر اولین رئیس جمهوری اسلامی موجب برکناری وی و خلع دو درجه می گردد. اما دیری نپایید که بنی صدر سقوط کرد و محمد علی رجایی به ریاست جمهوری رسید و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام می‌شود. سرهنگ با تأسیس قرارگاه حمزه سیدالشهداء لشگرهای 64 ارومیه و 28 کردستان و تیپ های 23 نیروی ویژه هوا برد و تیپ 30 گرگان شهرهای بوکان و اشنویه را آزاد کرد. در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لیاقت ها توسط امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد. او در عملیات طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، 8، 9، عملیات خیبر و بدر و قادر شرکت نمود و پیروزی های بزرگی را برای ایران به ارمغان آورد. سرهنگ علی صیاد شیرازی در مرداد سال 1365 از فرماندهی نیروی زمینی استعفا داد و با پیشنهاد آیت الله خامنه‌ای و تصویب رهبر کبیر انقلاب به سمت نمایندگی امام در شورای عالی دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتیپی نایل آمد. سرتیپ صیاد شیرازی در سال 67 در عملیات مرصاد که مرزهای غرب ایران مورد هجوم منافقین قرار گرفته بود منافقین را شکست داد. سرانجام صیاد شیرازی در مقام جانشینی ریاست ستاد کل به خدمت مشغول شد.

تیمسار سرتیپ صیاد شیرازی در 16 فروردین 1378 با حکم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشگری نایل آمد. اما در صبح روز 21 فروردین 78 توسط منافقین ترور شد و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت در راه حق دست یافت.


موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، سخنان منتشر شده از شهدا
[ یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



 هفته گذشته مردم قزوین شاهد تخریب قبور شهدا و اموات مدفون در حیاط حرم حسین ابن علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) بودند و این بسی جای تأسف است که عده ای به قبور مؤمنین دست درازی می کنند و عده ای سکوت ، سکوت و سکوت ...


شهدا درخاک خود هم غریبند!/عکس

انالله و انا الیه راجعون. تسلیت باد بر مردم شهـــــید پرور، هتک حرمــــتی دیــگر.اهانت به مزار و استخوان های شهدا در امام زاده حسین(ع) قزوین.

مگر همین چند روز پیش ندیدید مردم ما با چه شور و احترامی شهدا را تشییع کردند؟ چه شد که یادتان رفت این مردم شهید پرورند؟ چه شد یادتان رفت این شهدا حرمت دارند؟ چرا باور نکردید بین این ملت و شهدایشان رازها و درد دل هایی است . دید و بازدیدها با هم دارند . جوان و پیر متوسل می شوند به همین استخوان هایی که شما حرمتشان را نگه نداشتید، نوروز ما خاکیان به دیدن شهدا می رویم و شهدای مفقودالاثر با رخ نمایاندن، بازدید می آیند و استقبال زیبایی از آنها می شود!

شنیدیم مردم مخلص قزوین در صحن امام زاده حسین ابن علی ابن موسی الرضا(ع) با صحنه ای باور نکردنی روبرو شده اند. یکی از شاهدان چنین نقل کرد :

جلسه ای از طرف بنیاد شهید در سالن اجتماعات مزار شهدا در حال برگزاری بود.قبل از پایان مراسم حراست بنیاد خواستار قطع مراسم شد و اعلام کردند به سرعت به سمت امامزاده بروید. وقتی به حیاط امامزاده رسیدیم صحنه هایی بسیار تکان دهنده و وحشتناک دیدیم. قبور ویران شده و استخوان های بیرون آمده از داخل قبرها که نظم خاصی نداشته و مشخص نبود متعلق به قبر چه کسی است همه را حیران کرده بود؛ چنین برخوردی با مزار شهدا...با قبور مسلمانان... قابل باور نبود...

هیچ کس نمی دانست چه کار می توان کرد، یکی به مجلس زنگ زد، یکی به صدا وسیما، یکی استانداری، یکی فرمانداری...در همین اثنا عوامل تخریب قبور صحنه را ترک کرده و به اتاق گوشه صحن پناه بردند...

وقتی که ما رسیدیم بولدوزر عمل گودبرداری به عمق حدود2متر را انجام داده و ماشین خاوری در حال جمع آوری خاکها بود. در صحنه ای که پیش چشممان بود بخشی از استخوان ها را بدون اینکه هویتشان مشخص باشد داخل کیسه های مشکی ریخته بودند .

در آن صحنه تعدادی از فرزندان شهدا از جمله فرزند شهید مهدی و فرزند شهید برجی را نیز دیدیم که لباس های خاکیشان نشان از درگیر شدن با متصدیان امر بود.

شنیدیم مسئولین اعلام کرده اند فقط 3 یا 6 تا از قبور شهدا آسیب دیده در حالیکه استخوان هایی که مابه چشم خود در کیسه ها و زیر عجزها دیدیم بیش از این تعداد بود و از آنجایی که سالهای درازی است از اموات کسی در این مکان دفن نمی شود اغلب قریب به اتفاق این استخوان ها باید مربوط به شهدا باشد.

شهدا درخاک خود هم غریبند!/عکس

همه منقلب شده بودند. هیچ کس نمی دانست چه کار می توان کرد، یکی به مجلس زنگ زد، یکی به صدا وسیما، یکی استانداری، یکی فرمانداری...در همین اثنا عوامل تخریب قبور صحنه را ترک کرده و به اتاق گوشه صحن پناه بردند. دقایقی نگذشت که پلیس 110 به محل وارد شد. پلیس ابتدا خواست استخوان ها را جمع آوری کند که با اعتراض خانواده شهدا مواجه گردید سپس گفتند کسی به استخوان ها دست نزند تا قضیه به درستی پیگیری شود.

با تماس های دوستان، مسئولین مختلف در محل حاضر شدند و ماجرا را با چشمان خود نظاره کردند...

از صدا و سیما، چند تا از خبرگزاری ها نیز افرادی خود را به محل رسانده بودند.

حال حاضران دگرگون شده بود، پدر شهید عابدی را می دیدیم که استخوان جمجمه ای را در دست گرفته و با آن نجوا می کند سپس شنیدیم مسئولین را خطاب قرار داده و گفت شما که هر سال از جبهه های جنگ استخوان های شهدا را به نقاط مختلف کشور می فرستید و آنها را در شهرهای مختلف دفن می کنید، آیا این استخوان ها با آن استخوان ها فرقی دارند؟ چرا با شهدای ما اینگونه رفتار می کنید؟

شهدا درخاک خود هم غریبند!/عکس

ظاهراً این اتفاق در روزهای پیش نیز تکرار شده بود چرا که از جانباز گرانقدری شنیدم که می گفت: وقتی چند روز پیش در زمان سالگرد آیت الله شالی به صحن امام زاده حسین رسیدم با صحنه تکان دهنده تخریب قبور مواجه شدم. دوستم از صحنه فیلمبرداری کرد ولی وقتی مسئولین حاضر در آنجا متوجه شدند مجبورمان کردند که فیلم ها را پاک کنیم.

ما از مسئولین اوقاف سؤال می کنیم که چه توجیهی برای این حادثه فجیع دارند؟ از کارمندان بنیاد که شبانه روز در محل حضور دارند و از هیئت امنای امام زاده می پرسیم که آیا پیش از اینها نمی توانستند از رخداد چنین حادثه ای جلوگیری کنند؟

متأسفانه از دوستان شنیدیم پس از پراکنده شدن مردم استخوان ها داخل کیسه های مشکی به پشت مزار شهدا، قسمتی که مربوط به برگزاری نمایشگاهها است منتقل شده و از آن پس کسی آنها را ندیده.

مسئولین گفته اند ما فیلم و عکس از قبر شهدا گرفته ایم و قرار است سنگهای گران قیمت خریداری شده برای قبور را به جای سنگهای قبلی بگذاریم. آیا قرار است استخوان های در هم شده ای که نمی دانیم در حال حاضر کجا هستند داخل قبور قرار بگیرند یا اینکه قرار است این سنگ قبرهای گران قیمت را بر روی قبرهای خالی قرار دهیم؟

... و ما آن روز متفرق شدیم ولی عملکردهای بعدی برخی مسئولین نشان از تلاش در جهت مسکوت کردن این حادثه دارد.
موضوعات مرتبط: آرشیو تصاویر
[ یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


اینجا آلونک «ننه علی» است


اینجا پُست و پارتی و پول، واژه هایی غریب و بی مصرف و از سکه افتاده است . اینجا آلونک « ننه علی» دروازه بهشت و سرپُل جاودانگی است .


شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست

شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست که در دوران ستم شاهی در هواپیمایی کشوری مشغول به خدمت بود، در حین حمل و پخش اعلامیه های امام خمینی(ره) در شهر اهواز شناسایی و توسط ساواک دستگیر و پس از تحمل شکنجه های بسیار به شهادت رسید و در قبرستان اهواز دفن شد.

این مادر بزرگوار پس از با خبر شدن از شهادت فرزندش عازم اهواز می شود و به مدت یک سال در کنار مزار تنها فرزند پسرش بیتوته می کند.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اطلاع امام خمینی(ره) می رسانند که در اهواز مادری به مدت یکسال در کنار مزار فرزند در حال زندگی است در حالی که این مادر ساکن تهران است.

به دستور امام(ره) پیکر این شهید به تهران منتقل می‌شود و این مادر شهید از سال1357 تا 1378 در بهشت زهرا(س) بر روی مزار فرزندش خانه ای بنا و شبانه روز در آنجا زندگی می‌کند.

ننه علی در حال حاضر به‌دلیل بیماری در منزل دخترش زندگی می کند و در اثر بیماری آلزایمر قدرت تکلم خود را از دست داده است.

اینجا گوشه ای از قطعه 24 شهدای گلزار بهشت زهرا (س) در شهر 424 هکتاری خیل لب فروبستگان تهران است . اینجا مأمن « ننه علی » (مادر شهید قربانعلی درخشانی مهماندوست) است که بیش از بیست و نه سال قدمت دارد . خیلی قدیمی نیست، اما بدون شک یکی از اماکن تاریخی فراموش شده نسلی است که دو جنگ (داخلی و خارجی ) را یا دیده و در آن حضور داشته یا اینکه برایش روایت کرده اند .

اینجا خانه و زندگی « ننه علی » با همه سادگی اش، قد برافراشته و خودنمایی می کند .

اینجا کاخی است که ستون هایش با ایثار استوار شده، هر چند مصالح ظاهری اش چوب و حلب و تسمه است .

اینجا قرارگاه عشق و دلدادگی، سرسرای عاشق و معشوق و پناهگاه طالب و مطلوب است .

اینجا گوشه ای از قطعه 24 شهدای گلزار بهشت زهرا (س) در شهر 424 هکتاری خیل لب فروبستگان تهران است . اینجا مأمن « ننه علی » (مادر شهید قربانعلی درخشانی مهماندوست) است که بیش از بیست و نه سال قدمت دارد . خیلی قدیمی نیست، اما بدون شک یکی از اماکن تاریخی فراموش شده نسلی است که دو جنگ (داخلی و خارجی ) را یا دیده و در آن حضور داشته یا اینکه برایش روایت کرده اند

اینجا پایگاه ایمان و قرب الی الله است، اینجا معبد فرشتگان الهی است که صف در صف به طواف « ننه علی » و قلب چون آیینه اش مأمورند .

اینجا دِیری است که خدا در آن تجلی دارد و صومعه دارش پیرزنی 90 - 80 ساله است و بر خلاف تصور دور افتادگان وادی هجران ؛ حافظه ای شگفت انگیز دارد و در عین بیسوادی، کتاب خدا را از حفظ است .

اینجا کعبه دلدادگان محضر عشق است . اینجا خانه « ننه علی » است .... اینجا مراد می دهد اگر بطلبی و شفا می بخشد اگر التماس دعا داشته باشی .

اینجا زیارتگاه دلسوختگانی است که تحفه شان بارانی از اشک است و کالای شان، دلی شکسته که به رایگان می بخشند .

اینجا قطعه ای از خاک است که با ملکوت پیوند خورده، مسافرانش ملائکه و مراجعانش خون دل خوردگانی هستند که شب شکنی کرده اند و روز را و آفتاب را انتظار می کشند .

ننه علی

اینجا ستاد حفاظت از حاکمیت ملی و اقتدار نظام است . اینجا مرکز ثقل وفاداری و خدمت به مردم است؛ بی تظاهر و نیرنگ، مردم فریبی و تزویر .

اینجا خدایگان ریز و درشت به زانو در می آیند، می شکنند و فرو می ریزند .

اینجا بیت الله است . اینجا دعا مستجاب می شود و حاجت روا . اینجا دریا - دریا صفا موج می زند و دشت اندر دشت مخمل سبز و زیبای محبت و مهرورزی گسترده است، طاقه - طاقه تا امتداد بی نهایت مهربانی و رحمت .

ایتجا گلزار کرامت است، گلستان معرفت .اینجا سبد - سبد برکت موجود است و زنبیل - زنبیل سخاوت بی منت . اینجا کولاک عاطفه است و قربانگاه هوی و هوس ها و تمنا های خاکی پَست و پَلَشت .

اینجا پُست و پارتی و پول، واژه هایی غریب و بی مصرف و از سکه افتاده است . اینجا آلونک « ننه علی » دروازه بهشت و سرپُل جاودانگی است .

اینجا بهانه ها رنگ باخته و پوچ و بی معنی است . اینجا دیار دلباختگان حق و حقیقت است و مملکت آرزومندان شهد شهادت .

اینجا خدا - خدایی می کند و فرشتگان پر و بال می شویند در زمزم جاری کوثر . اینجا نشانگاه آدمیت و خلوتگاه بشریت و دانشگاه انسانیت محض است .

اینجا خاک خداست، پر از بوی عطر یاس فاطمه (س) و خط خون پاک حسین (ع) . اینجا منزلگاه غروب عاشورای زینب (س) است و خیمه گاه تجلی آزادگی .

اینجا خودِ خودِ « عرش الهی » است، گسترده و بی انتها . اینجا آلونک « ننه علی » است !

[ شنبه 24 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]




شهید صادق زاده در دست نوشته ی خود آورده است: راستی! عجب دیدنی دارد بچه‌های نیم وجبی با آن صورت های بی‌ریش و سبیل که قدشان،‌ قد تفنگ است، یک کوله بسته‌اند و آماده عزیمت به خط مقدم! عجب روحیه‌ای! مثل فشفشه می‌مانند، خدا حفظشان کند، یا به قول خودشان شهیدشان کند!


غلامرضا صادق‌زاده سال 1339 در تهران به ‌دنیا آمد و سال 1358 در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد. وی 16 فروردین سال 1361 در حضور امام خمینی(ره) با فهمیه‌ بابائیان ‌پور پیمان ازدواج بست.

صادق‌زاده در واحد مهندسی رزمی ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران به عنوان تخریب‌چی و سپس با مسئولیت‌های فرماندهی واحد تخریب تیپ 46 فجر، فرمانده ی واحد تخریب لشکر 5 نصر سپاه پاسداران و مسئولیت پاک‌سازی میدان‌های مین، پس از فتح خرمشهر حضوری فعال در دفاع مقدس داشت.

غلامرضا صادق‌زاده در تاریخ ششم تیر 1361 به شهادت رسید و تنها چیزی که از وی باقی ماند، حلقه ازدواجش بود که روی آن عبارت "ایمان، جهاد، شهادت ـ تنها ره سعادت " حک شده بود.

رزمندگان

آنچه که پیش روی شماست تنها گزیده ای از دست نوشته های این شهید بزرگوار است:

27/8/60 - ساعت 6:20 صبح

بعد از نماز صبح است و ما در «اردوگاه مبارزان» در اهواز هستیم. روز گذشته ساعت هفت صبح وارد اهواز شدیم، پس از 18 ساعت مسافرت با قطار، خود را به ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران رساندیم. تا ظهر کارهای مقدماتی، مثل پر کردن پرسشنامه و... انجام شد.

اردوگاه مبارزان که قبلاً یک دبیرستان بوده و کناره شهر و در محله اعیان ‌نشین بنا شده است اکنون به محل اسکان تبدیل شده است. در یکی از کلاس های این دبیرستان مستقر شدیم که قبلاً بچه‌های دیگری از شهرهای مختلف به اینجا آمده و رفته بودند. در و دیوار آن حکایت از لحظه‌های شیرین قبل از عملیات و بعد از آن دارد. خبر از شهادت یاران می‌دهد. شعارهایی هم علیه گروهک های چپ و منافق را می‌توان در بین نوشته‌ها دید.

عصر ساعت چهار بود که زدیم بیرون و تمام خیابان های اصلی شهر و مرکز آن را در پی فیلم دوربین زیر پا گذاشتیم، ولی پیدا نشد. دماغمان سوخت، چون هیچ کس از گروه ما فیلم نیاورده است. خلاصه برای خالی نبودن عریضه چرخ دیگری در شهر زدیم و این دفتر یادداشت در همین گردش ها زاده شد. سری هم به تلفخانه‌ زدیم، ولی هرچه کردم شماره حاجی و بابا آزاد نشد. باز هم دماغ ما سوخت. وقت صبحگاه است.

غلامرضا صادق‌زاده در تاریخ ششم تیر 1361 به شهادت رسید و تنها چیزی که از وی باقی ماند، حلقه ازدواجش بود که روی آن عبارت "ایمان، جهاد، شهادت ـ تنها ره سعادت " حک شده بود

60.8.27 - ساعت 20:20 بعدازظهر

نماز ظهر و عصر را در اردوگاه خوانده‌‌ام و در محل کتابخانه دبیرستان سابق مشغول نگارش می‌باشم. صبح پس از نرمش و صبحانه مرخصی گرفته و برای رفتن به حمام و تلفخانه از محل خارج شدیم. اول به باجه‌ها رفته تا در صورت امکان تماسی با تهران داشته باشم و به قولم عمل کنم. حدود یک ساعت و خورده‌ای در دهان تلفن سکه انداختم ولی تهران همچنان اشغال بود و تماس برقرار نشد. می‌دانم که پشت سرم چه چیزها که نخواهند گفت، ولی بی‌خیالیش... من که اقدام کردم.

رفتیم حمام، پر از سرباز بود. بعد از نیم ساعت ایستادن توی صف، تازه نوبتمان شده بود که ناگهان سروصدایی بلند شد. گفتند هواپیماها حمله کرده‌اند. وقتی اوضاع آرام گرفت فکر کردیم خالی بسته‌اند، ولی بعد از بیرون آمدن خبر موثق این بود که یک "میگ " را زده بودند و کفاش دم حمام چه کیفی کرده بود. با چه نشاطی تعریف می‌کرد و می‌گفت که مردم با هر چه دَمِ دستشان بود به محل سقوط رفته‌اند!

بگذریم... برای ناهار به اردوگاه برگشتیم و پس از مدت ها توی صف ایستادن ناهار را که مرغ پلو بود گرفتیم و خوردیم!

چند گروه تازه وارد آمده‌اند که یکی از آنها آشنای بچه‌هاست. اگر بشود، می‌خواهیم به همراهشان راهی منطقه شویم. راستی! عجب دیدنی دارد بچه‌های نیم وجبی با آن صورت های بی‌ریش و سبیل که قدشان،‌ قد تفنگ است، یک کوله بسته‌اند و آماده عزیمت به خط مقدم! وقتی در یک ردیف می‌ایستند، قدشان یک متر و نیم بیشتر نشان نمی‌دهد. عجب روحیه‌ای! مثل فشفشه می‌مانند، خدا حفظشان کند، یا به قول خودشان شهیدشان کند!

وقت ندارم.


موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا
[ جمعه 23 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



پیش بینی شهادت شهید علی کریمی از سرداران سپاه جمهوری اسلامی ایران قبل از شهادتش 


فرازی از وصیت نامه سردار سرافراز سپاه اسلام شهید علی کریمی

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام خدمت پدر و مادر عزیزم و برادران و خواهرانم، امیدوارم که در ظل عنایت های حضرت مهدی (عج) سلامت باشید. اکنون که این نامه را به عنوان وصیت می نویسم سحرگاه روز 22/12/1373 است، در خواب دیدم که جبرئیل امین مرا با چند نفر دیگر به همراه خود برد و این فاصله را در چهار گام پیمود. گفتم شاید عمر من بعد از چهار روز دیگر به اتمام برسد بدین جهت اقدام به نوشتن این مطالب کردم.

شهید علی کریمی

خانواده عزیزم شما را به صبر و بردباری سفارش می کنم، که ارزش من بیشتر از عزیز علی نیست که آن بزرگوار بسیار بردباری کرد. این متن را در مجلس ترحیم من بلند بخوانید و از همه دوستان و برادرانم حلالیت بطلبید و از آنها بخواهید که حقوق خود و کوتاهی مرا در انجام آن نادیده گرفته و ببخشند. برادرانم محمد و مهدی این را بدانید که تمام این دوستی ها روزی به اتمام می رسد و دوستی با ارزش و ماندنی است که برای خدا باشد این را در مدت عمر کوتاهم فهمیدم، شما و خواهرانم را به تقوای الهی سفارش می کنم. از خداوند جل جلاله عظمه عاجزانه خواستارم که شما را در این مسیر موفق بدارد، گرچه تقدیر چنین شد که عمر کوتاه باشد اما خدا را شکر می کنم که قبل از مرگ متوجه آخرت شدیم و امیدواریم که خداوند قصور ما را در انجام فرامین خود ببخشد اگرچه ما به رحمت خدا امیدواریم و از غضب های سخت بیمناکیم.

چهار چیز را ترک نکنید:

* نماز اول وقت همراه با جماعت.

* مقید به خواندن زیارت عاشورا و امین الله باشید.

* وفای به عهد در شما قوی باشد.

* نماز شب را که می خوانید ترک نکنید.

و ما را هم در خشاب چهل نفری قرار دهید که جزو اللهم اغفر للمومنین و المومنات و فرج امام زمان (عج) در رأس دعاهایتان قرار دهید که فرج ایشان بسیار نزدیک است.

التماس دعا

علی کریمی

لازم به ذکر می باشد که ایشان چهل روز بعد از سحرگاه 22/12/73 به شهادت رسیدند.

شادی روحشان صلوات


موضوعات مرتبط: وصیت نامه های سردارانِ شهید
[ چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


شهید برونسی

سردار باقر زاده رئیس کمیته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: «پلاک هویت» عامل یقین در کشف پیکر شهید برونسی است.


اوایل اردیبهشت ماه امسال توسط  سردار سیدمحمد باقرزاده، رئیس کمیته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح به طور رسانه ای خبر مسرت بخشی مبنی بر تفحص پیکر شهید برونسی پس از 27 سال در شرق دجله و بازگشت ایشان به آغوش میهن اعلام شد.

این در صورتی بود که ضمن این خبر رئیس کمیته مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح  بیان کرد: "این شهید بزرگوار سر در بدن ندارد." انتشار این اخبار واکنش‌هایی را در پی داشت تا جایی که برخی همرزمان آن شهید بزرگوار در صحت پیکر کشف‌ شده تشکیک کردند و «مهدی برونسی» فرزند شهید برونسی نیز اظهار نظر قطعی در این باره را منوط به مشاهده پیکر و انجام بررسی‌های بیشتر از سوی خانواده و همرزمان دانست.

در پی این واکنش ها سردار باقرزاده اظهار داشت :"در این گونه موارد توقع و حتی انتظار شخصی می‌رود که اعلان خبر بازگشت این شهید عزیز بعد از 27 سال، موجب مسرت و خوشحالی خانواده شود، اما متأسفانه در زمان انتقال این خبر به خانواده محترم شهید برونسی با فضایی مواجه شدیم که از جانب نویسنده محترمی که پیش از این درباره شهید برونسی کتابی نوشته، به وجود آمده بود. "

همچنین وی در مورد تفحص شهدا بیان کرد: "به طور کلی برای تعیین تکلیف هزاران شهیدی که تاکنون پیدا کردیم، همه شهدا نحوه شناسایی مشخصی داشتند؛ در واقع مدارک شخصی، پلاک هویت، کارت شناسایی و لوازم دیگری که به صورت ویژه متعلق به آن شهید بوده و می‌توانست هویت فرد را دلالت کند، مورد مبنا بوده است و این نخستین باری است که کمیته مفقودین با مسئله تشکیک درمورد هویت شهید مواجه می‌شوند."

 بنابراین آینده کار هم مشخص است؛ پیکر شهید برونسی، به مشهد منتقل می‌شود تا به رؤیت خانواده محترم شهید برسد؛ در صورتی که خانواده معظم شهید بپذیرند که این پیکر متعلق به عزیز آنهاست، ضمن تشییع باشکوه تحویل به خانواده شهید می‌شود و در غیر این صورت،این شهید به صورت گمنام در دانشگاه فردوسی مشهد به خاک سپرده خواهد شد

سردار باقرزاده با بیان اینکه همراه پیکر مطهر شهید  پلاک هویت بوده تأکید کرد:" ما نگفته ایم سر شهید قطع شده بود، بلکه سر شهید برونسی به همراه پیکرش نبوده است. اساساً وقتی جسم شهیدی تبدیل به استخوان و اسکلت می‌شود، سر به صورت طبیعی از آن مفصل مربوطه و نقطه بصل‌النخاع جدا می‌شود؛ طبیعی است که در شرایط جوّی و حتی وزش باد شدید، ممکن بوده که جمجمه شهید جدا شده و به نقطه دیگری منتقل شود و این موضوع کراراً دیده شده؛ لذا درباره اینکه سر شهید برونسی الان در کجا قرار گرفته اطلاع نداریم و پیکر را با لباس و تجهیزات و پلاک پیدا کردیم و شبهه افکنی در بی سر بودن شهید برونسی بدون استدلال است ."

شهید گمنام

سردار باقر‌زاده اضافه کرد: بنابراین آینده کار هم مشخص است؛ پیکر شهید برونسی، به مشهد منتقل می‌شود تا به رؤیت خانواده محترم شهید برسد؛ در صورتی که خانواده معظم شهید بپذیرند و یقین کنند که این پیکر متعلق به عزیز آنهاست، این شهید در مشهد و با شکوه تمام، تشییع شده و ضمن تحویل به خانواده شهید در هر جایی که آنها به مصلحت بدانند به خاک سپرده می‌شود و در غیر این صورت، ما هیچ برخورد تحمیلی نخواهیم کرد و این شهید به صورت گمنام در دانشگاه فردوسی مشهد به خاک سپرده خواهد شد.

سردار باقر زاده در مورد انجام آزمایش DNA نیز اظهار کرد: برای شهیدی که پلاک دارد، الزامی بر انجام آزمایش DNA نیست و در حال حاضر با آزمایش DNA، به نتیجه نمی‌رسیم؛ برای اینکه پدر و مادر شهید، از دنیا رفته‌اند؛ اگر پدر و مادر در قید حیات باشند هر کدام 50 درصد نظریه را تأیید می‌کنند اما از طریق فرزندان فقط به 25 درصد نتیجه می‌رسیم و لذا آزمایش DNA نمی‌تواند در رابطه با این قضیه یقین‌آور باشد.

این در حالی است که سعید عاکف نویسنده کتاب خاک های نرم کوشک با توجه به اخبار منتشر شده در رابطه با تشییع پیکر منسوب به شهید برونسی بیان داشته: فرمانده ارشد نظامی استان خراسان رضوی به همراه جمع دیگری از مقامات و مسئولین در بیت شهید حاضر شده اند و نتیجه مذاکرات این بوده که قطعی شدن انتساب پیکر تفحص شده به شهید برونسی به نظر همسر ایشان بستگی دارد.

سعید عاکف به این نکته نیز اشاره کرد که خانواده شهید معتقدند در صورت عدم اثبات نیز این شهید عزیز با احترام و عزت کامل به عنوان مهمان شهید برونسی بر دستان مردم مشهد تشییع خواهد شد. وی برگزاری مراسم تشییع این پیکر را در روز پنجشنبه بعید دانست و گفت: سردار باقرزاده هم منتظرند تا همسر شهید به جمع بندی نهایی برسد.

پیگیری از معراج شهدای تهران حاکی است در حالی که قرار بود فرزند شهید برونسی برای مشاهده و بررسی وضعیت پیکر به تهران بیاید اما تا به حال به این محل مراجعه نکرده است.

در خبرها آمده بود مهدی برونسی، فرزند شهید گفته است: در صورت تایید، پیکر شهید، پنجشنبه از مهران به مشهد منتقل می‌شود. این در حالی است که پیکر منسوب به شهید برونسی در معراج شهدای تهران نگهداری می شود
موضوعات مرتبط: آرشیو تصاویر
[ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


 شهید حاج  محمد ابراهیم همت

به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .

و السلام؛

محمد ابراهیم همت

شادی روحش3 صلوات بفرستید


موضوعات مرتبط: وصیت نامه های سردارانِ شهید، شهید حاج محمد ابراهیم همت (سردار خيبر)
[ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


مادر شهید

نمایش صبر مادری که بعد از مدت ها پیکر پاک فرزند شهیدش تفحص می شود


جنازه‌ی شهید شفاهی را سال‌ها پس از شهادت، توسط گروه تفحص كشف كردند و جهت تشییع جنازه به تهران انتقال دادند.

وقتی مادر شهید را خبر نمودند شروع به گریه و انابه كرد. سؤال كردند: «مادر چرا بی‌تابی می‌كنی؟» گفت: من برای شهادت فرزندم گریه نمی‌كنم، من برای خودم گریه می‌كنم كه چرا خداوند هدیه‌ای را كه در راه او دادم پس فرستاده، یعنی من به اندازه‌ی ‌ام وهب ارزش نداشتم كه خدا هدیه‌ی مرا قبول كند؟ من هدیه‌ای را كه در راه خدا دادم باز پس نمی‌
موضوعات مرتبط: مطالبی خواندنی پیرامون شهدا
[ دوشنبه 19 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


این جملات آخرین نوشته ابراهیم اصغری در آخرین برگ دفترچه اش و این عکس آخرین تصویر او در لباس غواصی است.ابراهیم عادت نداشت هنگام عملیات هایی که به عنوان غواص بود اسلحه حمل کند همیشه دور کمرش نارنجک می بست.

ابراهیم اصغری به سال 1336 در زنجان متولد شد. او علاوه بر این که  دانشجو، معلم، ورزشکار، شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست و مداح اهل بیت بود ، در ماه های پایانی حیاتش عضو شورای فرماندهی اطلاعات عملیات لشگر عاشورا نیز به شمار می رفت.

ابراهیم اصغری  به تاریخ 19/10/65 در عملیات کربلای 5 در لباس غواصی  در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

آخرین عکس و یادداشت یک شهید

پـس او گفت آنکه سـَرعشــق بشـناخـت

نـمازش را بـخــون بایـد وضـو ساخـت

کـه گــر از خـون وضـوی آن نســازی

بــود عـیـن نـمــازت نـا نـمــازی

عطار نیشابوری

 

آن چه می خوانید آخرین جملاتی است که شهید ابراهیم اصغری در شب عملیات کربلای 5 در 18/10/1365 در آخرین صفحه دفترچه اش نوشته است:

« این زیباترین لحظه ی زندگی من است زیرا پنج ساعت مانده یا به معشوق بپیوندم و یا حسرت عاشقان را بخورم »

 

و این عکس آخرین تصویر شهید ابراهیم اصغری پس از شهادت است.ابراهیم عادت نداشت هنگام عملیات هایی که به عنوان غواص در خط مقدم حاضر می شد اسلحه حمل کند و تنها به بستن تعدادی نارنجک دور کمرش نارنجک بسنده می کرد.

فرازهایی از وصیت نامه گهربار غواص دلاور شهید ابراهیم اصغری :

اماما ، کاش می شد در عشق تو هزاران بار می کشتنم ، قطعه قطعه ام می کردند و تکه های تنم را می سوزاندند و خاکسترم را به باد می دادند و باز زنده می شدم و باز....

 

خمینی جان ، جان جانانم ، روح و روانم مگر نعمتی بالاتر از وجود سرپا مهربانیت هست !؟

 

تا می توانید پیشتیبان ولایت فقیه باشید و امام را تنها نگذارید که امام قلب من است .

شهید ابراهیم اصغری

رقـص و جـولان بـر سـر مـیدان کـنـند

رقـص انـدر خـون خــود مـردان کـنـند

                                                                                                                   حضرت مولانا

دست نوشته ای کوتاه از غواص شهید ابراهیم اصغری :

دلم برای آن خاکریزها و گرد و غبار ناشی از انفجار گلوله ها ، دلم برای منورها ، برای گلوله های رسام که دل تاریک شب را می شکافند و انفجارها که سکوت شب را می شکند ، دلم برای فریاد الله اکبر ، دلم برای شهدا ، برای انسان های مخلص، برای خاک های خونین ، برای صدای نوحه بسیجی های عاشق حسین (ع) ، برای صدای سینه زنی ، برای خنده ها و گریه های عاشقانه ی عارفان عاشق خدا ، برای صدای قرآن ، برای زمزمه ی راهیان خط مقدم ، برای بوسه ها و خداحافظی ها تنگ شده است . 

 

دوش بـر یـاد حـریـفـان بـه خــرابـات شــدم

خم مـی ، دیـدم خـون در دل و پا در گـل بـود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سـوز و نـیازی کـه در آن محـفل بود

                                                                                                                             حافظ

و این شعر از سروده های این شهید گرانقدر است که تقدیم شما می کنیم :

آخرین ستاره شب

در غربت فاصله ها

زمانی كه

كوچه از وجود

من و

تو

زمانی كه نیمكت های پارك

از نشستن من و

تو

زمانی كه كوچه تنگ

با دیوارهای كاهگلی

با پل سیمانیش

و لحظات انتظار

و ساعات را

از این و آن پرسیدن

از هوای من و

تو

استنشاق نمی كند

زمانی كه در روی نیمكت تنهایی

چون دو قطب همنام

از هم می گریزیم

زمانی كه به یاد می آورم

كه به تو

دیگر نتوانم نگاه كرد

زمانی كه

در هیاهوی شهر

و گنگی صداها

تن و دل

به كس دیگری می سپاری

زمانی كه

قلب كوچه

پاسبان تنهایی ماست

و دیگر

صدای پاهامان

به دنبال هم

بر روی سنگ فرش خیابان

طنین انداز نیست

و زمانی كه

فاصله بین ماست

بیا تا با هم بمیریم

بلكه در دنیایی دیگر

دور از نیرنگ ها

دور از بدی ها

با زیبایی ها

فاصله را

از میان برداریم

زیرا این آخرین ستاره شب است...

با صلواتی یاد و نام تمامی شهیدان دل باخته حق و حقیقت را گرامی می داریم.


موضوعات مرتبط: مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، سخنان منتشر شده از شهدا، آرشیو تصاویر
[ شنبه 17 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


از شهید حمید باکری دست نوشته های زیادی به یادگار نمانده است. آن چه خواهید خواند چند خطی از مختصر میراث مکتوب آن شهید فرزانه است. امید که حضرت حق ، ما را از پیروان وفادار و خالص آن شهید عزیز قرار دهد:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شیطان و نفس در جبهه بیشتر از پشت جبهه زور می‌زنند تا انسان را از خداوند دور نمایند کسی که در جبهه تابع نفس باشد در موطن خودش گمراهیش حتمی است و خوشا بحال مؤمنی که با اتکا به عبادات و تزکیه و صداقت و اجرای دقیق احکام الهی بطور همیشه از بند شیطان رهایی یابد و به توبه خو. التماس دعا دارم که خداوند همه را بخصوص خودم را از شر نفس رهایی بخشد و آنچه تا کنون در جبهه دیده‌ام همین مطلب است و بس و گرنه جنگیدن با شیطان خارج از جسم (کفار) آب خوردنی بیش نیست.

26/11/61 التماس دعا حمید باکری

دست نوشته‌ای از شهید حمید باکری

قائم مقام فرماندهی لشگر31عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

نام : حمید باکری

نام پدر : حسین

تاریخ تولد : 1334

محل تولد :آذربایجان‌غربی / ارومیه

تاریخ شهادت : 6/12/1362

محل شهادت : جزیره مجنون

طول مدت حیات :28 سال

مزار شهید : مفقودالجسد

وصیت نامه شهید حمید باکری

بسم الله الرحمن الرحیم

در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی وصیت خود را می نویسم و علم کامل دارم که در این مأموریت شهادت ، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم انشاالله که خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار این بنده خطا کار را ببخشند .

وصیت به احسان و آسیه عزیز

1 ) انشاالله وقتی به سنی رسیدید که توانستید این وصایا را درک نمائید هر چند روز یکبار این وصیتنامه را بخوانید.

2 ) شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمائید در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمائید و تفکر زیاد نمائید تا به اصول اعتقادی یقین کامل داشته باشید .

3 ) احکام اسلامی را (فروع دین ) با تعبد کامل و بطور دقیق و با معنی بجا آورید .

4 ) آشنایی کامل با قرآن کریم که عزت‌بخش شما در این دنیای سرتا پا گناه خواهد بود داشته و در آیات آن تفکر زیاد بنمائید و با صوت خواندن قرآن را فرا گیرید .

شهید حمید باکری

5 ) از راحت طلبی و بدست آوردن روزی بطور ساده دوری نمائید . دائم باید فردی پرتلاش و خستگی ناپذیر باشید .

6 )‌ یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسولش و امامش باشد بنابراین در هر زمان و هر موقعیت همت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید رهبری و امامت باشد .

7 ) به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلابات اسلامی اهمیت زیاد قائل شوید .

8 ) قدر این انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خود را صرف تحکیم پایه های این جمهوری قرار دهید .

9 ) به اخلاقیات اسلام اهمیت زیاد قائل شده و آن را کسب و عمل نمائید .

10 ) در جماعات و مراسم به خصوص نماز جمعه ، دعای کمیل و توسل و مجالس بزرگداشت شهداء مرتب شرکت نمائید .

11 ) رساله امام را دقیق خوانده و مو به مو عمل نمائید .

12 ) حق مادرتان را نگهدارید و قدرش را بدانید و احترام و احسان به مادرتان را به عنوان تکلیف دانسته و خود را عصای دست ایشان نمائید .

13 ) در زندگیتان همواره آزاده باشید و هیچ چیز غیر از خدا و آنچه خدائی است دل نبندید و بدانید که دنیا زودگذر و فانی است ، فریب زرق و برق دنیا را نخورید .

14 ) برحذر باشید از وسوسه های نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید .

وصیّت به فاطمه :

1 ) می دانم در حق شما مدام ظلم کرده ام و وظیفه ام را بجا نیاورده ام ولی یقین بدان که خود را بنده ای قاصر و کم کاری میدانم و امید دارم که حلالم نمائید .

2 ) احسان و آسیه امانتهایی هستند در دست تو و مدام در تربیت اسلامی آنها باید همت گمارید و توجیه و کنترل مواردی که به آنها وصیت نموده‌ام به عهده شماست .

3 ) از کوچکی آنها را با قرآن آشنا کرده و به کلاس قرائت قرآن بروید .

4 )از کوچکی آنها را در مجالس و مجامع خصوصاً نماز جمعه ، دعای کمیل و یاد بود شهداء شرکت بدهید .

5 ) درآمد یا پولی نداشته و ندارم که مهریه تان را بدهم انشا ا... که حلال خواهید کرد .

6 ) مقداری به مهدی مقروضم به شکلی که برایتان مقدور باشد پرداخت نمائید منتهی فشار مادی بیش از حد به خودتان در این مورد وارد نکنید .

7 ) انشاءالله که شما و عموم فامیل در یادبود من به یاد شهدای کربلا و امام حسین گریه و عزاداری نمائید و مرتب بیاد بیاورید که هستی دهنده اوست و باید شکر به مصلحت الهی گفت.

متأسفانه به علت نبودن وقت نتوانستم وصیتم را تمام نمایم از عموم آشنایان و فامیل حلالیت می‌خواهم انشاءالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود .

 

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند :

اول دسته ای که به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند .

دوم دسته ای راه بی تفاوتی بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیر را فراموش می کنند.

دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد .

پس از خداوند بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

از سخنان جانشین فرمانده لشکر 31 عاشورا شهید حمید باکری در سال 61 قبل از عملیات والفجر.


موضوعات مرتبط: وصیت نامه های سردارانِ شهید، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، سخنان منتشر شده از شهدا، آرشیو تصاویر
[ پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



اول بار هر كس از خودش ممكن است بپرسد چرا؟ وقتی لیوان هست این كار غیر بهداشتی را انجام داد؟ آیا می‌خواست خودش را جلوی دیگران عزیز كند؟ آیا می‌خواست بر نفس خود غلبه كند؟

و این مطلب جوابی بر این سوالات است ....


حاج ابراهیم همت همان ژنرالی است که روزگاری در سپاه 11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار، تحت امر او بودند. اینكه فرمانده‌ای در این جایگاه بگوید: «من در پوتین بسیجی‌ها آب می‌خورم» چه نكته‌ای می‌تواند داشته باشد؟

اول بار هر كس از خودش ممكن است بپرسد چرا؟ وقتی لیوان هست این كار غیر بهداشتی را انجام داد؟ آیا می‌خواست خودش را جلوی دیگران عزیز كند؟ آیا می‌خواست بر نفس خود غلبه كند؟

شهید همت

به طور قطع دلیل دیگر این كار می‌تواند این باشد كه بسیجی‌ها عشق من هستند و نباید كسی آنها را تنبیه كند. به هر حال این كار ایشان در یك زمان و مکان خاص تأثیر بسیار بالایی در روحیه بسیجیان داشته است.

 

اصل ماجرا چه بود؟

راوی كه خود یك بسیجی است، می‌گوید: محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت‌های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه‌ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه‌ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی‌های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می‌کرد.

فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر می‌داد که ساکت شود و به صحبت‌های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی‌کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می‌خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی‌ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه‌ای اطراف آنها ایجاد شد.

سر و صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت‌هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می‌کنیم».

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»

سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.

حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب»

بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.

بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»

بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.

بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»

بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه‌ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه‌اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی‌هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی‌ها آب می‌خوره».

جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته‌ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.


موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، آرشیو تصاویر
[ سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



حدود دو هفته پیش در خبرگزاری ها اعلام شد که نخستین دارنده مدال رشادت در بیمارستان بستری شد.

غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی HI CVR (وضعیت حاد مصدومیت شیمیایی) و بنیانگذار انجمن دفاع از مصدومان شیمیایی شیراز مدتی است که در بیمارستان مرکزی شیراز بستری شده است.


غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی HI CVR (وضعیت حاد مصدومیت شیمیایی) و بنیانگذار انجمن دفاع از مصدومان شیمیایی شیراز مدتی است که در بیمارستان مرکزی شیراز بستری شده است.

حدود دو هفته پیش در خبرگزاری ها اعلام شد که نخستین دارنده مدال رشادت در بیمارستان بستری شد.

و چنین گفتند که :

در 6 روز ابتدایی بستری ایشان هیچ یک از مسئولان به علت بی اطلاعی به عیادت ایشان نیامدند ولی به گفته غلام دلشاد در روزهای اخیر اتاق این جانباز در بیمارستان محل تردد همرزمان و مسئولان استان شده است.

غلام دلشاد در گفتگو با وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران گفت: من که لحظات پایانی عمرم را می گذرانم ولی پیشنهاد من به بنیاد شهید این است که کمیته ای تحت عنوان کمیته ملاقات از ایثارگران تشکیل دهند تا آنهایی که درصد دارند یا ندارند پس از ورود به بیمارستان برای درمان مصدومیت های شیمیایی مورد عیادت کمیته قرار گرفته تا اگر مشکلی در بحث درمان یا مددکاری جانباز وجود دارد برطرف شود.

رزمنده ایکه با سلاح خالی اسیرگرفت

این جانباز شیمیایی با تشکر از پرستاران و کارکنان این بیمارستان اظهار داشت: هزاران جانباز شیمیایی در شیراز زندگی می کنند که نیازمند توجه جدی هستند.

لازم به ذکر است غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی در سن 14 سالگی وارد جبهه شد .

وی در منطقه اروند رود در برخورد با بالگرد دشمن ، آن را با دو خشاب 30 تایی اسلحه کلاش مورد حمله قرار داده و آن را سرنگون کرد و با همان اسلحه خالی خلبان را به اسارت گرفت.

این قهرمان وطن از سوی امام جمعه وقت آبادان به خدمت امام راحل(ره) رسیده و از سوی رئیس جمهور وقت حضرت آیت الله خامنه ای نشان رشادت دریافت کرد.

دلشاد در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو همراه با لشکر 19 فجر شیمیایی شد.

 

روزنامه قدس در یادداشتی جداگانه به نحوه مجروحیت این جانباز عزیز از زبان خودش پرداخته که آن را تقدیم شما می کنیم :

5 خرداد سال 86 در هتل هما جانباز «غلام دلشاد» را ملاقات کردم. وی که اولین داوطلب برای پیوند قرنیه با علم جدید بود برای همایشی از استان فارس به مشهد آمده بود. او فردی شوخ طبع و خوش مشرب بود که همه را دور هم جمع می کرد. در ملاقاتی که در همایش با وی داشتیم، گفت: من جانباز 70 درصد هستم. 14 سال از ناحیه چشم چپ نابینا بودم و با اهدای پیوند قرنیه از خواهرم به چشم من، بینایی خود را به دست آوردم. در سال 85 نیز روی چشم راستم عمل پیوند قرنیه انجام شد و چشم راست من هم بینایی نسبی پیدا کرد. اکنون می توانم روزنامه بخوانم، راه بروم، و کارهای روزمره ام را انجام دهم.

«دلشاد» با شادی وصف ناپذیری می گفت: دست دکترهای خودمان درد نکند،من به کشورهای بلژیک، سوئد و آلمان غربی رفته ام. سوئد بهترین چشم پزشکان را دارد، اما متأسفانه آنها نتوانستند کاری کنند و گفتند علم درمان را نداریم، اما امروز خوشحالم که پزشکان خودمان از جمله دکتر جدیدی و دکتر جوادی و پزشکان دیگر نهایت تلاش خود را به کار می گیرند تا بینایی از دست رفته را به چشمان ما برگردانند.

این جانباز فعال برای رفتن به حرم امام هشتم (ع) عجله داشت و برای ادامه گفتگو عذرخواهی کرد و شماره تلفن داد تا اگر خواستم دوباره با وی تماس بگیرم. وی که اولین داوطلب برای این پیوند بوده است موقع خداحافظی گفت: ما جانمان را در راه اسلام فدا خواهیم کرد، نه تنها من، بلکه همه خانواده ام! دیروز در جبهه رزم و امروز در جبهه علم. من با افتخار اعلام می کنم حاضرم زیر تیغ جراحی از بین بروم، اما دانشمندان ما به علمی دست پیدا کنند که جانبازان را با آن مداوا نمایند.

مدتی بعد وقتی فهمیدم غلام دلشاد مدیرعامل انجمن حمایت از قربانیان سلاح های شیمیایی استان فارس است در گفتگوی تلفنی خلاصه ای از زندگینامه اش را خواستم.

جانباز غلام دلشاد که همیشه با خوشرویی خبرنگاران را می پذیرد به قلم خودش زندگینامه اش را این طور نوشت:

جوانی و شور حضور در دفاع مقدس :

اینجانب غلام دلشاد فرزند محمد در دهم خرداد ماه سال 1346 در خانواده ای نسبتاً مذهبی دیده به جهان گشودم. در سال 1362 که تازه به 16 سالگی پا گذاشته بودم عشق و علاقه جبهه بی قرارم کرده بود، چندین بار به پایگاه های مقاومت و اعزام نیرو مراجعه کردم. به جهت اینکه سنم قانونی نبود از اعزامم ممانعت به عمل می آمد. تمام ذکر و فکرم حضور در جبهه های حق علیه باطل شده بود، شبها خواب جبهه را می دیدم، رفتن به جبهه برایم یک آرزو و یک رؤیا شده بود، هر روز نقشه ای می کشیدم تا اینکه فکری به خاطرم رسید. از شناسنامه ام کپی گرفتم و سنم و تاریخ تولدم را لاک گرفتم و سال 1346 را 1343 کردم و دوباره از آن کپی گرفتم و به مقر صاحب الزمان(عج) رفتم و با ارائه کپی شناسنامه پوشه ای به من دادند و آدرس و مشخصات خودم را در فرم های مخصوص پر کردم.

انگار همین دیروز بود سوار اتوبوس شدیم و مداح برایمان نوحه «ای لشکر صاحب الزمان آماده باش آماده باش، بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش» را مداحی می کرد.

من در واحد مخابرات انجام وظیفه می کردم، اما علاقه به خط مقدم جبهه داشتم به تیپ امام سجاد منتقل شدیم و به جبهه جنوب عازم شدیم. در اهواز در پادگان شهید دستغیب واقع در کوت عبدا... اهواز آمدیم و در این پادگان اسکان پیدا کردیم.

غلام دلشاد جانباز 70 درصد شیمیایی در سن 14 سالگی وارد جبهه شد .

وی در منطقه اروند رود در برخورد با بالگرد دشمن ، آن را با دو خشاب 30 تایی اسلحه کلاش مورد حمله قرار داده و آن را سرنگون کرد و با همان اسلحه خالی خلبان را به اسارت گرفت.

خلاصه روزها سپری می شد و من تا سال 1364 در چندین عملیات شرکت کردم و در خط مقدم می رفتم و در گردان ها به عنوان بی سیم چی شرکت می کردم، دیگر در جبهه فقط به شهادت می اندیشیدم و مال دنیا و خانواده را فراموش کرده بودم. نزدیک به چهار ماه در آبادان بودم و در اروند رود مستقر بودیم. روزی در کنار اروند رود مشغول ماهیگیری بودیم. یادش به خیر، من بودم همراه شهید زیانی، در همین حین بالگرد دشمن در سطح پایین پرواز می کرد و می خواست احتمالاً بنشیند. ما کاملاً خلبان را می دیدیم، اما آنها ما را نمی دیدند ما مسلح بودیم من تفنگ کلاش داشتم و شهید زیانی تفنگ ژ-سه، ناخود آگاه هر دو به طرفش شلیک کردیم و خوشبختانه بالگرد سرنگون شد و این سرنگونی انعکاس خبری خوبی داشت و از طرف آقای جمی امام جمعه آبادان که با وجود این همه درگیری سنگر نماز جمعه را ترک نکرد مورد تفقد قرار گرفتیم و از طرف مقام معظم رهبری - که آن زمان رئیس جمهور بودند- هم جوایز و لوح به ما تعلق گرفت و در دیدار با حضرت امام (ره) از نزدیک ایشان هم ما را مورد لطف خود قرار دادند و پس از زیارت مشهد مقدس و دیدار خانواده مجدداً به جبهه برگشتیم.

پس از 3 سال حضور در جبهه های حق علیه باطل مهیا شدیم تا مهم ترین عملیات را در سال 1364 انجام دهیم. در ماه بهمن، ماه پیروزی عملیات والفجر 8 آغاز شد و با رشادت غواصان لشکر 19 فجر معابر باز شد و در گردان امام علی(ع) با فرماندهی جناب آقای سیدی به عنوان گردان پیشتاز دشمن زبون را غافلگیر کردیم و دشمن به طور وسیعی از سلاحهای شیمیایی ممنوعه به ویژه از گاز خردل استفاده کرد.

من از ماسک ویژه و لباس ویژه برخوردار بودم و آمپول آمیل نیترین و اتروپین همراه داشتم، اما از شانس بد در 4 متری من یک راکت منفجر شد و به ما توصیه کرده بودند هنگامی که در معرض مواد شیمیایی قرار می گیرید به ارتفاعات و جاهای بالا بروید، من هم ناخودآگاه به نخلستان مجاور از یک درخت نخل بالا رفتم نمی دانم چطور با پوتین و بی سیم به بالاترین نقطه نخل رفتم و نفسی راحت کشیدم و در آنجا استقرار پیدا کردم و از روی لباس یک آمپول که اتوماتیک بود را به خودم زدم.

در همین حین از شانس بد من با وجود نخلهای فراوانی که در آنجا بود ناگهان یک خمپاره زوزه کشان به وسط نخلی که من در آن پناه گرفته بودم اصابت کرد و از وسط دو نیمه شد و من به پایین افتادم، هر چند زیر نخل ها ماسه زار بود، اما من بی هوش شدم و دیگر هیچ نفهمیدم، البته هنگامی که بالای نخل بودم به آقای اسماعیل خادمی یکی از دوستان که فرمانده گروهان بود و اکنون هم جانباز شیمیایی است موقعیتم را اطلاع داده بودم. پس از پرتاب از درخت، گروه امداد با آمبولانس به محل آمده بودند و مرا به پشت جبهه یعنی آبادان انتقال داده و بلافاصله به تهران فرستاده بودند.

وفاداری به میهن

در تهران در بیمارستان شهید لبافی نژاد تحت درمان و مراقبت قرارگرفته بودم و از آنجا مرا به کشور سوئد منتقل کرده بودند.

نکته مهم اینکه پس از این همه وقایع من خودم اطلاع نداشتم و در بی هوشی و اغماء بودم پس از یک هفته در بیمارستان دکتر اسکوک سوئد من به هوش آمدم.

زمانی که به هوش آمدم و تازه خودم را پیدا کرده بودم، فکر کردم شهید شده ام و در این فکر به سر می بردم که ناگهان سفیر و گروهی به همراه یک روحانی را دیدم که به ملاقاتم آمده بودند.آنها از من دلجویی می کردند. تازه متوجه شدم من سعادت شهادت را نداشته ام، کمی اندوهناک شدم و احساس درد در ناحیه قفسه سینه و چشم هایم کردم.

خاطره ای به یادماندنی در سوئد ملاقات گروهی از منافقین که با کلک وارد بیمارستان شده بودند و برایم گلدانی آورده بودند و آنها در حین ملاقات از من درخواست پناهندگی کردند و گفتند: تمام امکانات رفاهی برایت مهیا می کنیم ...من به خشم آمدم و پاسخ آنها را با پرتاب گلدان به سمت آنها دادم و یکی از آنها از ناحیه صورت زخمی شد، طوری که سالن را خون فرا گرفت و گروه ویژه بیمارستان آمدند و آنها را دستگیر کردند.

با اینکه دکتر احمد مرادی و دکتر کرامت ا... حسینی برایم خیلی زحمت کشیدند، نزدیک به 6 ماه در بخش ویژه تحت مراقبت بودم، هنگامی که بهبودی حاصل شد، بی درنگ به جبهه برگشتم، مستقیم به پادگان معاد محل استقرار لشکر 19 فجر رفتم...... جنگ که تمام شد، به خانه برگشتم، اما چشمانم دیگر مثل سابق نبود.

نخستین داوطلب پیوند چشم با سلولهای بنیادین

دید یکی از چشمانم برگشت و چشم دیگرم ضعیف شد. نزدیک به 14 سال بینایی نداشت.پنج سال پیش با پیشنهاد دکتر خسرو جدیدی به عنوان نخستین داوطلب و اولین عمل به زیر تیغ جراحی وی رفتم. عمل 9 ساعت به طول کشید، بعد از 48 ساعت نتیجه عمل مشخص است و با چشمی که 14 سال فاقد بینایی بود نور را دیدم و پس از یک هفته می توانستم نوشته را هم ببینم و این مهم تحت عنوان «اولین عمل موفقیت آمیز، جانبازی پس از 14 سال بینایی خود را بازیافت» در جراید و صدا و سیما انعکاس پیدا کرد و پس از آن تاکنون صدها جانباز عمل کرده اند و دیگر خوشبختانه مشکل بینایی جانبازان شیمیایی مرتفع گردیده و پس از 3 سال دیگر عمل پیوند قرنیه هر دو چشمم توسط استاد جوادی انجام شد و هم اکنون خدا را شاکریم که پزشکان ما با استفاده از سلولهای بنیادی هر روز موفقیت تازه ای کسب می نمایند.

در سال 1386 در فارس انجمن حمایت از قربانیان سلاحهای شیمیایی را پایه ریزی کردیم با دعوت از جانبازان شیمیایی در جهت اینکه این انجمن بتواند به خواسته های حق آنها جامه عمل بپوشاند.

برای سلامتی و بهبود وضعیت این جانباز قهرمان و همه جانبازان شیمیایی دعا کنیم و از خداوند بخواهیم به مسؤولان ذی ربط همتی مضاعف عطا کند تا هرچه زودتر تکلیف جانبازان شیمیایی با درصد و بدون درصد را روشن کنند تا مشکلات آنان برطرف گردد.


موضوعات مرتبط: زندگی نامه شهدا و سرداران، خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا
[ یکشنبه 11 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


 شهید رضا افشاری


آن شب، رضا حال و هوای عجیبی داشت. تا دیر وقت بیدار بود و در اتاق چیزی می نوشت. پس از ساعتی به نزد برادرش آمد و از او خواست که آن نوشته را امضا کند و نزد خود نگه دارد. برادر به کاغذ نگاه کرد. بالای کاغذ نوشته شده بود: «وصیتنامه رضا افشاری»...


دفاع مقدس

رضا، دانش آموز سال اول دبیرستان بود، اما همچون پرنده ای که در قفس پر و بال بزند، برای جبهه دلتنگ بود. تمایلی به رفتن به دبیرستان نداشت و دلش «کربلایی» شده بود، ولی کم سنی او، دلیل نارضایتی پدر و مادرش بود.

روزی در کنار مادر نشست ـ آرام و سر به زیر ـ پس از چند دقیقه که سر بلند کرد، اشک هایش بر گونه هایش غلتیدن گرفته بودند. با بغض رو به مادر کرد و پرسید: مادر جان! آیا من از حضرت قاسم ـ نوجوان کربلا ـ بالاترم؟

مادر که نام قاسم را شنید، دلش لرزید. رضا را در آغوش گرفت و بریده بریده گفت: عزیزم! اگر دوست داری به جبهه بروی، برو. تو را به امام حسین (ع) سپردم. رضا دست مادر را غرقه بوسه کرد... .

قرار شد، اول آبان، به همراه گروهی از بسیجیان به جبهه برود. آن شب، رضا حال و هوای عجیبی داشت. تا دیر وقت بیدار بود و در اتاق چیزی می نوشت. پس از ساعتی به نزد برادرش آمد و از او خواست که آن نوشته را امضا کند و نزد خود نگه دارد. برادر به کاغذ نگاه کرد. بالای کاغذ نوشته شده بود: «وصیتنامه رضا افشاری»...

صبحانه آماده شده بود و سفره پهن بود، ولی رضا شوق رفتن داشت. بدون صبحانه برخاست و به سمت مسجد سیدالشهدا (ع) محل تجمع بسیجیان برای رهسپار شدن به جبهه حرکت کرد. ساعتی گذشت و خانواده ها با عزیزانشان آخرین خداحافظی ها را می کردند.

پدربزرگ به عصایش تکیه زده بود و آن دو را نگاه می کرد. رضا به سوی پدربزرگ رفت، او را در آغوش کشید و از او هم خداحافظی کرد

رضا با یک دست لباس بسیجی، در میان بسیجیان می درخشید. پیرامون او را مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و چند نفر از فامیل دوره کرده بودند.

رضا نگاهی به مادر کرد و با خوشحالی گفت: مادر جان، از تو و پدر عزیزم سپاسگزارم که اجازه دادید به جبهه بروم. خم شد که دست مادر را ببوسد، ولی مادر نگذاشت و صورت رضا را بوسید و او را بویید.

پدربزرگ به عصایش تکیه زده بود و آن دو را نگاه می کرد. رضا به سوی پدربزرگ رفت، او را در آغوش کشید و از او هم خداحافظی کرد.

ناگهان پدر از دور برای رضا دست تکان داد. رضا با خوشحالی به سوی پدر رفت. پدر با جعبه ای شیرینی به جمع آنان پیوست و جعبه شیرینی را باز و بین بچه های بسیجی تقسیم کرد... .

دیگر زمان جدایی بود. رضا از همه حلالیت طلبید و سوار شد. می دوید؛ پرواز می کرد و دل ها را با خود می برد... .

شهید

رضای شانزده ساله، به جبهه سومار رفت. بسیجی نوجوان شهرستان بیجار از خطه قهرمان پرور کردستان، همسنگر جوانمردانی از ایران اسلامی شد تا راه را بر دشمن متجاوز، سد کنند و زبونی و سرافکندگی را به بعثیون از خدا بی خبر پیشکش نمایند.

رضا مقاومت کرد. حماسه ها ساخت. افتخار آفرید و سرانجام در 28 آبان ماه سال 1359 به قافله عاشوراییان پیوست و مهمان حضرت قاسم بن الحسن (ع) شد.

حماسه رضای شانزده ساله و هزاران دانش آموز شهید و ایثارگر دفاع مقدس، همواره درس عزت و آزادگی را به جهانیان خواهد آموخت


موضوعات مرتبط: وصیت نامه های سردارانِ شهید
[ جمعه 9 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


شعید علی آراسته

روحانی شهید: علی آراسته

تاریخ تولد :1346

تاریخ شهادت : 10/2/1365

محل تولد : آذربایجان ‌شرقی/ روستای ارزنق از توابع سراب

طول مدت حیات :19

محل شهادت : فاو_ ام القصر

 

 

علی در سال 1346 در روستای ارزنق دیده به دنیا گشود. 7 ساله بود که به مدرسه رفت  و تحصیلاتش را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد و در ضمن آن علوم دینی و حوزوی را فرا گرفت.

او که تشنه‌ی حضور در میدان رزم بود، از سال 1361 تا 1365، 8 مرتبه به جبهه رفت تا شاید بتواند دینش را به اسلام و انقلاب ادا کند.

آراسته در عملیات والفجر 4 از ناحیه‌ی کتف بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد ولی بدون معالجه دوباره به خط مقدم بازگشت.

سال 1365 و عملیات والفجر 8 آخرین حماسه‌ی ماندگار او در جنگ بود؛ علی در سنّ 19 سالگی در جاده‌ی فاو – ام‌القصر به شهادت رسید.

مروری بر وصیت نامه شهید علی آراسته

قال‌الله تعالی: «وقاتلوهم حتی لاتکون فتنه و یکون الدین کله لله» اشهد ان لااله‌الا‌الله و اشهد ان محمداً رسول‌الله و علیاً ولی‌الله.

به ‌نام خدایی که جانم در دست اوست. بنام او که تمامی نصرت‌ها و پیروزی‌های ما از اوست. بنام او که بر ما منت نهاد و چه منتی و چه نعمتی والاتر از این که ما را در آن دنیا نزد خدا و پیامبران و امامان رو سفید نمود. من یقین دارم که اگر همه ما شب و روز خدای را شکر کنیم، حتی یک میلیونیم شکر او را بجای نیاورده‌ایم. چرا که گفتن شکر، خودش هم شکری لازم دارد و حالت شکرگویی پیداکردن، شکری دیگر. اگر در کشور ما انقلاب نمی‌شد، در ذهن خود تجسم کنید که در چه وضعی بودیم؟... ... مسئولیت شما مردم بسیار خطیر است و هر کس قادر نیست از امتحان الهی بیرون آید. گروهی کمبودهای ناشی از جنگ و انقلاب را نقل مجالس خویش نموده‌اند. من از اینها می‌پرسم که آیا در زمان گذشته هم می‌توانستید اینگونه نق بزنید در حالیکه وضعتان از هر لحاظ مخصوصاً از نظر معنوی پایین صفر بود؟ پس بدانید که به شما آزادی داده‌اند ولی سعی کنید که از این آزادی سوء استفاده نکنید. این عده مطمئن باشند که این جوانان و نوجوانان معصوم که جان خود را نثار انقلاب کردند ولی کلمه‌ای در مورد کمبودهای ناشی از انقلاب و جنگ را بر زبان نیاوردند بلکه خود را مدیون انقلاب می‌دانستند، آنها را فراموش نخواهند کرد. یک نفر که از ما به شهادت می‌رسد، باید دهها نفر جای او را پر کنند. مگر جان ما از جان آنها عزیزتر است. مگر آنها پدر و مادر ندارند. مگر آنها زندگی ندارند. وصیت شهیدان در آخرین لحظات این بود که اگر می‌خواهید در آن دنیا رو سفید باشید، اسلحه ما را بردارید و به یاری دین بشتابید.

من یک خواهش از تمام برادران حزب‌اللهی دارم و آن این است که شما را قسم می‌دهم به خون بناحق ریخته شده شهیدان، بین برادران متعهد و حزب اللهی فاصله نیاندازید و هر کس را با یک مارک از صحنه دور نکنید. به خدای سبحان قسم که این از بزرگترین گناهان است و بزرگترین عامل شکست انقلاب

عده‌ای از گوشه و کنار زمزمه می‌کنند که جنگ طولانی شده، ولی بدانند که این هم عللی دارد که یکی از آن علتها این است که خداوند می‌خواهد ما را سخت امتحان کند تا همه را بیازماید و ببیند که در طول جنگ هر کس دنبال چه هدفی است و با خون شهیدان چه بازی هایی می‌کند و با فریفتن مردم و با ظاهر اسلامی چه مقاصدی را دنبال می‌کند. «انّ ربک لَبالمرصاد». و شاید علت دیگرش هم خود ما باشیم چرا که ما آنطور که شاید و باید احساس وظیفه نمی‌کنیم. اگر همه ما از اول وظیفه اسلامی‌مان را می‌شناختیم و عمل می‌کردیم، شاید قدرت عمل بیشتری در عرصه جهانی داشتیم. من یک خواهش از تمام برادران حزب‌اللهی دارم و آن این است که شما را قسم می‌دهم به خون بناحق ریخته شده شهیدان، بین برادران متعهد و حزب اللهی فاصله نیاندازید و هر کس را با یک مارک از صحنه دور نکنید. به خدای سبحان قسم که این از بزرگترین گناهان است و بزرگترین عامل شکست انقلاب. این جوانان معصوم را اذیت نکنید. اینها برای انقلاب زحمت‌ها کشیده‌اند و حتی بعضی جانشان را در این راه داده‌اند. اینها در این انقلاب از ما سهیم‌تر هستند. از خدا بترسیم و هر یک از اینها را با عنوان فلانی زیاد مسئولیت شناس نیست، به پایگاه نیاید بلکه سعی کنید جذب کرده و بعد آنها را به وظایفشان آشنا سازید، همه که یکسان نیستند. از برادران محصل و طلبه که تا حال بسیار در انقلاب فعالیت نموده‌اند و حتی با شرکت در جبهه‌های جنگ شهدای زیادی به انقلاب فدا کرده‌اند، خواهش می‌کنم که به وصیت این شهدا عمل کنند و این طور توجیه نکنند که آری، درس خواندن از جبهه رفتن واجب‌ تر است. اگر ما در موقع احتیاج به جبهه نرویم و دشمن خدای نکرده بر ما مسلّط شد، درس چه فایده‌ای به جامعه خواهد داشت؟ آنها که شهید شدند خیلی هم از ما متعهدتر بودند و خیلی علاقه داشتند که به انقلاب و آینده مسلمین خدمت کنند، ولی احساس وظیفه کردند و رفتند و شهید شدند. اگر ما اکنون احساس وظیفه نکنیم آن موقع هم به فکر محرومان نخواهیم بود بلکه در خدمت طبقه مرفّه قرار خواهیم گرفت. ما باید ارزش این شهیدان را بدانیم. آنها بر گردن ما حق دارند و در بهترین لحظات زندگی برای دفاع از حق تکه تکه شدند. اینها بودند که فساد را از جامعه ریشه کن نمودند. اینها بودند که بی‌حجابی را از جامعه ما زدودند و الآن که می‌بینید گروهی لباس های زننده پوشیده و یا بدحجابی می‌کنند، می‌خواهند لجاجت کنند. این کارشان جنبه سیاسی دارد. می‌خواهند امت اسلامی را اذیت کنند و می‌خواهند احترام خون شهدا را از بین ببرند و ما از مردم و مسئولین جمهوری اسلامی می‌خواهیم که جلوی اینها را بگیرند. مردم از دست این مفسدین خسته شده‌اند.

در پایان متذکر می‌شوم که ای مردم ایران! تا حال امتحان خود را بحمدالله خوب داده‌اید، سعی کنید تا زمانی که فتنه در جهان است به این جنگ ادامه دهید و در تشییع جنازه شهدا و مراسم نماز جمعه و دعای کمیل و مراسم ایام‌الله شرکت کنید و بدانید که برای اجانب در کشور ما جایی نمانده است و بعد از شما هم فرزندانتان با سرمشق گرفتن از شما به این نهضت به نحو احسن ادامه خواهند داد.

من از تمام کسانی که به نحوی از من بدی دیده‌اند، عاجزانه می‌خواهم که به بزرگواری خودشان ببخشند و مرا حلال کنند. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته بنده ذلیل و گناهکار خدای سبحان و رحمان علی آراسته استان: آذربایجان شرقی شهرستان: سراب


موضوعات مرتبط: وصیت نامه های سردارانِ شهید
[ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


یکی از صفحات درخشان تاریخ هشت سال دفاع مقدس که مملو از رشادت ها و پایمردی های فرزندان دلاور و شجاع ایران اسلامی است سال های متمادی دوران اسارت رزمندگان اسلام است، که رزم و جنگ دلیرانه خویش را از خط مقدم جبهه ها به پشت جبهه دشمن بعثی و در درون خاک کشور عراق توسعه و گسترش داده تا ثابت نمایند رزمندگان اسلام در هر لباسی که باشند به درستی و با رشادت تمام از آرمان ها و دین و مذهب خود دفاع می نمایند.

آزادگان سرافراز برای هر آئین و مراسمی برنامه ای خاص را که برگرفته از وحدت بی نظیر موجود در میانشان بود به اجرا می گذاشتند.

هفت سین اسارت

یکی از مناسبت هایی که شور و شعف خاصی را در میان آزادگان عزیز ایجاد می نمود و آنها را به جنبش و حرکت وامی داشت رسیدن روزهای عید باستانی نوروز بود.

زیرا این عید بزرگ، مهر و محبت را از طریق بازدیدها و مصافحه و عرض تبریک به یکدیگر افزایش می داد و از این منظر وحدت را مستحکم می نمود.

ضمناً اگر کدورتی را که در طی سال گذشته به وجود آمده بود ،به دست فراموشی می سپرد و این همان چیزی بود که دشمن غدار بعثی از آن هراس داشت و همیشه درصدد شکستن وحدت میان عزیزان آزاده بود.

ولی همان طور که می دانیم عید نوروز ملزوماتی دارد که با فراهم نمودن آنها زیبایی خاصی پیدا می نماید. سفره هفت سین یکی از آن ملزومات بود که با امکانات بسیار محدود زندان های عراق تهیه آن به سادگی صورت نمی گرفت.

از همه جالب تر این بود که بعضی از اقلام هفت سین به هیچ وجهی قابل تهیه نبودند و فقط سرکه آن در دست بود و اسرا مجبور بودند اقلام دیگری را جایگزین وسایل هفت سین کنند.

این جایگزینی در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق کمی متفاوت بود به طور مثال در اردوگاه های مستقر در شمال عراق موسوم به موصل به دلیل وجود حیاطی وسیع در میان قلعه مانندی که اسرا در سالن های اطراف آن زندگی می کردند، امکان کاشت بعضی سبزیجات وجود داشت. بنابراین سبزی و حتی سمنوی سفره هفت سین آنها حاضر بود.

اما در اردوگاه هایی که در بیابان های غربی نزدیک به کشور اردن مستقر بودند که به اردوگاه های رمادیه معروف بودند و می توان گفت کشاورزی برای مردم آن محل هم بسیار سخت بود، امکان داشتن اقلام هفت سین ممکن نبود و تقریباً همان طور که ذکر شد فقط سرکه آن حاضر و آماده بود و به ناچار از سیم خاردار و سربند پیشانی رزمندگان که تا اردوگاه حفظ شده بود و چند قطعه دیگر استفاده می شد.

به هرحال ایام عید علاوه بر محسنات و معنویاتی که با خود به همراه داشت، گاهی اوقات و از سر کینه و عداوت دشمن بعثی به کام آزادگان دلاور تلخ می گشت و روح و روان آزادگان را متأثر می نمود.

از جمله اقدامات ایشان در این راستا می توان به قرار دادن تلویزیون در آسایشگاه های آنان اشاره نمود و از آنجا که اکثر عملیات های رزمندگان دلیر اسلام در ماه پایانی سال یعنی اسفند انجام می شد و تا ماه فروردین نیز ادامه می یافت، دشمن بعثی با نمایش پیکرهای مطهر و آسمانی شهدای اسلام که همچون شقایق های زیبا بر خاک آرمیده بودند زلال اشک دیدگان را بر صورت آزادگان جاری می نمود و داغ ایشان را در غم و سوگ عزیزان و دوستان هم رزم از دست رفته خود تازه می نمود.

روحشان شاد و راهشان همیشه پر رهرو باد. (راوی: مصطفی ابوالحسنی)

از همه جالب تر این بود که بعضی از اقلام هفت سین به هیچ وجهی قابل تهیه نبودند و فقط سرکه آن در دست بود و اسرا مجبور بودند اقلام دیگری را جایگزین وسایل هفت سین کنند.

این جایگزینی در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق کمی متفاوت بود به طور مثال در اردوگاه های ...

با فرارسیدن عید نوروز، اسرا هم همدوش ملت ایران در اسارتگاه دشمن، به نحوی خوشحالی خود را ابراز می کردند. چند روز مانده به عید هر کس مشغول کاری بود. دو سه نفر مسئول جمع آوری و نصب کردن پتوهای رنگی به دور تا دور آسایشگاه و یکی دو نفر خطاط، با خطی درشت به وسیله قالب صابون اشعار و جملاتی زیبا درباره نوروز روی پتوها می نوشتند که دور تا دور آسایشگاه با پتوهای رنگی تزیین می شد.

دو سه نفر مسئول جمع آوری عکس های دیدنی و زیبا و دوست داشتنی کودکان خردسال می شدند و در یکی از آسایشگاه ها نمایشگاه عکس درست می کردند و همه اردوگاه برای دیدن عکس ها می آمدند. و مجذوب این نمایشگاه دیدنی می شدند.

افرادی که درکار تئاتر تبحر داشتند در تدارک تئاتر کمدی و شاد بودند که البته این کار دور از چشم عراقی ها و با تدابیر ویژه ای صورت می گرفت. نظافت کلی اردوگاه و آسایشگاه با شور و شوق فراوانی انجام می شد. چند نفر مشغول آرد کردن خمیرهای خشکیده نان با دست و به وسیله پارچه، قیفی درست کرده و با یک چراغ والور خوراک پزی زولبیا درست می کردند. عده ای خوش ذوق به یاد سفره هفت سین به دنبال سین های سفره بودند مثلاً سنگ های تزئینی که با زحمت فراوان به دست اسرا ساخته شده بود یا مقداری سبزی که کاشته بودند یا تکه ای سیم خاردار، سمون (نان) و...

ارشد آسایشگاه با هماهنگی ارشد ایرانی اردوگاه و فرمانده عراقی در تدارک دید و بازدید اسرا با بندهای دیگر بودند که این عمل در سال فقط یک بار آن هم در عید نوروز انجام می گرفت.

در اولین روز سال نو، طبق برنامه ریزی ارشدها دید و بازدید از یک آسایشگاه شروع می شد و دیگر اسرا هم در آسایشگاه ها یا در محوطه به صف می ایستادند و همدیگر را با گرمی در آغوش گرفته و به همدیگر تبریک می گفتند و در همین حین یکی از روحانیون یا ریش سفیدان اردوگاه دقایقی برای بچه ها صحبت می کردند و ضمن دعا برای سلامتی و طول عمر حضرت امام (ره) و خدمتگزاران به نظام مقدس انقلاب اسلامی ایران و دعا برای پیروزی رزمندگان اسلام و همچنین یاد و خاطره شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی و شهدای آزاده را گرامی می داشتند.

عراقی ها هر سال روز عید نوروز در صف آمار ضمن عرض تبریک می گفتند ان شاء الله عید سال آینده در ایران کنار خانواده تان باشید و چون این جمله هر سال تکرار می شد به محض سخن گفتن آنان بچه ها پیش دستی کرده و این جمله را می گفتند و کل آسایشگاه را خنده فرا می گرفت و عراقی ها هم با صحبت نیمه کاره و لبخند آسایشگاه را ترک می کردند و عده ای از سربازان عراقی هم جهت مزاح می گفتند عیدکم سعیدا، ایران رفتن بعیدا.(آزاده احمد علی قورچی)

[ دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]


P.W

یک عراقی فریاد کشید: آهای ایرانی‌ها! آهای بسیجی‌ها! امامتان مُرد، امامتان رفت.

پریدیم پشت پنجره. سروان بود یا سرباز، نفهمیدم. یک عراقی خبر آورده بود؛ خبری که داغ بزرگی بر دل همه اسرا نشاند. ما که باور نداشتیم. بچه‌ها سرشان را کردند لای نرده‌ها و داد کشیدند: دروغه، دروغه. عراقی دروغ. . .

بعد آن عراقی، آن سرباز، شاید یک ستوان رفت به ‌سمت آسایشگاه 8. من آسایشگاه 7 بودم. از پشت پنجره حسن را صدا کردند.

- حسن رفسنجانی! تعال، تعال!

معروف بود به حسن رفسنجانی. بچه رفسنجان بود، به همین خاطر عراقی‌ها این ‌طور صدایش می‌زدند.

- بیا جلو، هی حسن! من الحسن روی.

فارسی و عربی را قاطی می‌كرد.

- حسن تعال، حسن روی...

آزادگان

نه می‌توانست خوب فارسی حرف بزند، نه همه‌اش را به عربی ادا می‌کرد. حسن آمد مقابل پنجره و رو‌به‌روی عراقی ایستاد. حسن چهره معصومانه‌ای داشت. بسیجی و عاشق آخر خطی امام بود. قدش نسبتاً بلند بود، اما به‌شدت نحیف و لاغر بود. با این حال نشان می‌داد که خیلی قدرتمند است. 26 سالش بود، ولی اسارت شکسته بودش. به ‌ظاهر خموده، پیر و افتاده شده بود، با این همه هنوز همان حسن رفسنجانی سنگر و تانک و خاکریز و کوچه‌های کمین بود.

سرباز عراقی گفت: حسن! آهای حسن!

اسرا دل‌ دل می‌کردند كه سرباز آمده است چه به حسن بگوید. حسن با آرامش گفت: بله!

سرباز خودش را جمع کرد و گفت: حسن! امام فوت. امامتان دیگر فوت، فوت.

حسن با طمأنینه و بدون این‌ که واكنشی از خود نشان بدهد، یک ‌راست و بدون حاشیه گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْمًا بِجَهالَه فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»؛

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، اگر فاسقى براى شما خبرى آورد، فورى تحقیق كنید. مبادا به ‌خاطر زودباورى و شتاب‌زدگى تصمیم بگیرید و ناآگاهانه به قومى آسیب رسانید، سپس از كرده خود پشیمان شوید.

حسن آیه شش از سوره حجرات را برای سرباز عراقی خواند و خیره شد توی چشم‌هایش. سرباز عراقی برآشفت، ولی چیزی نگفت. چهره درهم کشید، اخم كرد و رفت. انگار حسن یک تشت آب جوش ریخته بود روی سر سرباز؛ آتش گرفته بود، تند گام برمی‌داشت. توگویی حسن خبر ناگواری را با رمز به او گفته بود. ما نیز حیرت کردیم.

سرباز عراقی فردا صبح با یک برگ روزنامه در دست برگشت. صدا زد: حسن، حسن! روی، تعال!

حسن یک کنجی کز کرده و در خلوت خود به عزا نشسته بود. همه بچه‌ها، نگران و ناراحت توی حال خودشان بودند.

سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد. رفت پیش پای حسن؛ مثل کسی که بدهکار باشد. برای اولین بار یک عراقی، شکسته و خرد شده آمده بود که خودش را، حرفش را ثابت کند. آمده بود كه از خودش دفاع کند.

حسن از جایش جم نخورد. سرباز عراقی روزنامه را مقابل حسن نگه داشت. بعد چرخی زد و آن را به همه اسرا نشان داد و گفت: حسن، نگاه کن! این سند، این خبر.

تکه روزنامه را که عکس امام رویش بود، نشان حسن داد و گفت: انه حسن.

رو کرد به همه اسرا و داد زد: انه خبر، امام فوت.

بعد انگشت روی سینه‌اش گذاشت و داد کشید: أنا صادق.

یعنی این خبر مرگ امامتان. من دروغ نگفتم. حسن بلند شد. رو كرد به سرباز و داد زد: کلکم فاسق. از روزنامه‌نگار عراقی تا همه شما، سران حزب بعث و نوکران صدام، همه فاسقید.

نه این ‌که حسن یا ما فوت امام را قبول نکرده باشیم، نه. فقط حسن می‌خواست که جلوی عراقی‌ها کم نیاورد. آن‌ ها آمده بودند كه با خبر فوت امام، ما را بشکنند، خرد كنند و روحیه‌ها را ضعیف نمایند.

سرباز عراقی مفهوم حرف حسن را نفهمید، برای همین رفت و یک برگ روزنامه که خبر درگذشت امام را چاپ کرده بود، با خودش به داخل آسایشگاه آورد.

سه روز در همه آسایشگا‌ه‌ها عزای عمومی بود. بچه‌ها نگران بودند: خدایا! سرنوشت ما چه خواهد شد؟

تا این ‌که متوجه شدیم، آیت‌الله خامنه‌ای به رهبری و جانشینی حضرت امام برگزیده شده است. جای خالی امام تو دل بچه‌ها پر شد و نگرانی‌ها از بین رفت.

نه این ‌که حسن یا ما فوت امام را قبول نکرده باشیم، نه. فقط حسن می‌خواست که جلوی عراقی‌ها کم نیاورد. آن‌ ها آمده بودند كه با خبر فوت امام، ما را بشکنند، خرد كنند و روحیه‌ها را ضعیف نمایند

پس از آن ماجرا، عراقی‌ها راه به راه به حسن گیر می‌دادند که باید به امام توهین کنی. مرتب می‌گفتند که امام شما خوب نبود. نه به حسن، که به بیش‌تر بچه‌ها گیر می‌دادند که باید به امام توهین کنند. بیش‌تر هم دنبال آدم‌های شاخص بودند که آن‌ها را بشکنند و از چشم بچه‌های دیگر بیندازند. حسن سرآمد بود و بچه‌ها حسابی قبولش داشتند. بعد از آن ماجرا هم بیش‌تر گل کرد و افتاد سر زبان بچه‌ها و عراقی‌ها. یک روز توی حیاط، هنگام هواخوری، عراقی‌ها همه را جمع کردند. وسط محوطه اردوگاه 12 یک حوض آب بود. عراقی‌ها یک طرف حوض، ما اسرا طرف دیگرش جمع شدیم. هیچ اطلاعی از برنامه عراقی‌ها نداشتیم.

یک افسر ارشد عراقی صدا زد: حسن! حسن تعال! ما نگران شدیم. حسن بلند شد. همه می‌دانستیم که عراقی‌ها خیلی دوست دارند حسن در برابر اسرا و عراقی‌ها به حضرت امام توهین کند. یعنی حسن دست به چنین کاری می‌زد؟

به سختی می‌شد به این باور رسید؛ مگر این‌که اتفاق می‌افتاد.

حسن خیلی آرام به‌طرف لبه حوض رفت و بدون مقدمه‌ چینی گفت: آن قدیم ندیم‌ها یک دانشمندی بود به نام «گالیله».

اسرا و عراقی‌ها از این گالیله حسن خندیدند. حسن تلخندی به عراقی‌ها و لبخندی به بسیجی‌ها زد و گفت: گوش کنید! گالیله آمد و گفت، ای مردم! این زمین گرد است و به دور خورشید می‌چرخد. طولی نکشید که این خبر به دربار رسید، به قصر پادشاه‌، به گوش دانشمندان، به حکام. همهمه‌ای برپا شد. خبر دهان به دهان، گشت و همه مردم آن سرزمین گفتند، آهای مردم! چه نشسته‌اید كه دانشمندی به نام گالیله کشف کرده كه زمین گرد است.

عراقی‌ها حیرت ‌زده حسن را نگاه می‌کردند. ما پر شده بودیم از دل‌شوره که عاقبت سرنوشت حسن به کجا خواهد رسید. ما نیز کم‌تر از عراقی‌ها حیرت‌ زده نشده بودیم.

حسن حركت كرد و کنج دیگر حوض، روبه‌روی ما ایستاد. گفت: این خبر که به حکام آن سرزمین رسید، همه آشفته و نگران شدند. دانشمند‌ها پیش حکام رفتند و شکایت گالیله را کردند. پادشاه آن سرزمین یک مرتبه از تخت شاهی‌اش بلند شد و گفت، گلیله به چه حقی گفته كه زمین گرد است؟ بی‌خود کرده این حرف را زده. کجا زمین گرد است؟ کجا زمین به دور خورشید می‌گردد؟ گالیله به چه حقی از پیش خودش چنین حرفی را در آورده؟ اصلاً هم زمین گرد نیست، به هیچ‌وجه هم دور خورشید نمی‌چرخد. آنگاه به سربازانش دستور داد که بروید این گالیله دروغ‌گوی پدرسوخته را نزد من بیاورید، تا گوشش را از ته ببرم و دهانش را بدوزم، حلقش را از کاه پر کنم و بیندازمش تو سیاه‌چال تا درس عبرتی بشود برای هرکسی که بخواهد در محضر ما از پیش خودش علوم، نجوم در کند. حکام سر شوق آمدند. شاعران درباری برای شاه شعرها سرودند و دانشمندان حکومتی تحسینش کردند. خیلی زود رفتند و گالیله بخت‌ برگشته را آوردند. او را به محکمه کشیدند و انداختندش توی سیاه‌چال. اذیت و آزارش کردند، کتکش زدند و حسابی حالش را گرفتند. گفتند، گالیله‌! اگر می‌خواهی زنده بمانی و زندگی کنی، باید بروی به همان جایی که گفتی زمین گرد است و به دور خورشید می‌گردد.

یک رندی به حاکم گفت، آن‌ جا یک کتاب هم زیر بغل داشت. حکام نگاهی به سراپای شوریده گالیله کردند و گفتند، باید همان کتاب را هم زیر بغلت بگیری و دوباره همه را دعوت کنی. همه باید باشند و تو باید حرفت را پس بگیری؛ وگرنه کارت ساخته است.

مجلسی برقرار شد و همه آمدند؛ شاهزادگان، پادشاه، داروغه و دارودسته‌اش، دانشمندان و اهل نجوم، مردم کوچه و بازار همه جمع شدند.

جانمان به لبمان رسیده بود. نمی‌دانستیم حسن چه می‌خواهد بگوید و چه آشی برای عراقی‌ها پخته است. هر وقت که حسن به محکمه عراقی‌ها می‌رفت، دارودسته غضبناک عراقی می‌ریختند توی آسایشگاه و حالا نزن، کی بزن. عراقی‌ها گوش‌هایشان را تیز کرده بودند، حسنی که ما می‌شناختیم، آن روز عراقی‌ها را با این داستان بلند و بالایش روی سر ما هوار می‌کرد. حسن ادامه داد: خُب داشتم چه می‌گفتم؟ کجا بودم؟ آها! تو محکمه همه آمده بودند. گالیله یک کتاب زیر بغلش، شوریده، خمیده، خسته و شکسته به همه حضار گفت، ای همه كسانی که این‌جا جمع شده‌اید، ای شاه، ای داروغه، ای حکام، ای شاه‌زاده‌ها، من چند روز پیش در حضور همه شما گفتم که زمین گرد است و به دور خورشید می‌چرخد؛ اما الآن می‌گویم که زمین گرد نیست و به دور خورشید نمی‌چرخد. ولی ای مردم، ای شاه، ای شاه‌زاده‌ها، ای داروغه، ای حکام، ای دانشمندان، واقعاً این‌طور نیست.

بعد‌ یک‌ مرتبه حسن رو کرد به عراقی‌ها و داد کشید: آقای سربازان عراقی، آقای افسران، شما هی بگویید، امام بد، بد، بد؛ ولی واقعاً امام ما بسیجی‌ها خیلی خوب بود. به‌ خدا، امام ما خوب خوب خوب بود. حسن این را که گفت، چهره عراقی‌ها ریخت به‌هم. یک‌ مرتبه دو، سه نفر از بچه‌ها از ته جمعیت داد زدند: درود بر حسن گالیله!

اسرا برای حسن کف زدیم و هورا کشیدیم. فریاد حسن گالیله! حسن گالیله! همه‌جا را پر كرده بود. ناگهان عراقی‌ها مثل کرکس و جغد ریختند روی سر ما. با مشت، لگد، کابل، باتوم و شلاق افتادند به جان ما. آژیر اردگاه را هم کشیدند. هرچه سرباز بود، وارد معرکه شد. حالا نزن، کی بزن.

تلافی شکستشان را در آوردند.

حسن رفسنجانی، دیگر معروف شد به حسن گالیله. بعد از این داستان، عراقی‌ها نسبت به ما سخت‌گیرتر شدند. هر روز که می‌گذشت، اذیت و آزارشان بیش‌تر می‌شد. پس از این شکست، توی آسایشگاه، یک اتفاق بزرگ رخ داد که منجر به درگیری بچه‌ها با یك‌دیگر شد. این درگیری قدری جدیدتر بود. یک جورهایی بذر نفاق دشمن در آن دیده می‌شد. کار کشید به کتک‌کاری هم‌دیگر. بزن‌بزن‌ آن‌قدر گل کرد که عراقی‌ها وارد معرکه شدند و شروع کردند به کتک‌کاری. این داستان چند روز پشت سر هم اتفاق افتاد. از یک طرف بچه‌ها با خودشان درگیر بودند و از طرف دیگر عراقی‌ها می‌ریختند توی آسایشگاه. البته آن روز عراقی‌ها هم حسابی از دست بچه‌ها کتک می‌خوردند.

کم‌کم شد یک شورش بزرگ. فرمانده ارودگاه همه را از آسایشگا‌ها بیرون کشید، توی محوطه جمع کرد و ایستاد مقابل بچه‌ها. حسن که از همه جلوتر بود، بلند شد، ایستاد و با صدای بلند به فرمانده گفت: شما می‌گویید که ما مسلمان نیستیم. می‌گویید كه ما دین نداریم. ما را به آتش‌پرستی متهم می‌کنید، به کفر متهم می‌کنید و دین نداشته‌تان را به رخ ما می‌کشید. شما باتوم دارید، کابل و تفنگ دارید. ما دست شما اسیریم. مشت و لگد و باتومتان را یک ساعت کنار بگذارید، ‌بیایید با هم بشینیم و مباحثه کنیم، حرف بزنیم. رندی در کار نباشد. من ثابت می‌کنم که دین شما نسبت به دین ما خیلی ضعیف‌تر است. شما خیلی عقب‌تر از ما هستید.

تمام این مدت فرمانده عراقی چیزی نگفت و به حرف‌های حسن گوش کرد. بعد یک قدم جلو آمد و با صدای بلند گفت: آقای حسن! من از تو یک سؤال می‌کنم، ببینم می‌توانی جواب بدهی یا نه.

حالا بگو صفات خدا چند تاست؟ اسماء خدا چند تا هست؟

حسن جواب داد، اما یک سوتی داد. همه را درست گفت، اما اصل موضوع را جا‌به‌جا کرد؛ یک اشتباه ساده لفظی. فرمانده عراقی هوارش بالا رفت که دیدی تو اصلاً از خدا و اسلام و دین هیچی نمی‌فهمی، خدا را هم نمی‌شناسی.

بچه‌ها یک جوری رنگ دادند و رنگ گرفتند. همه ما ناراحت شدیم. آن وقت فرمانده عراقی رو کرد به همه ما و گفت: دیدید دین شما، اصلاً خود شما از ما پایین‌ترید، ضعیف‌ترید، عقب‌ترید. دیدید شما نسبت به دینتان از ما ضعیف‌ترید.

حسن اشتباه گفت و پیچ ما هم شل شد. مگر حرفی برای گفتن مانده بود؟ سست شدیم. باید یک نفر بلند می‌شد و این سوتی حسن را جمع می‌کرد.

توی همین هول و هراس، دل‌شوره و دل‌واپسی، حسن دست‌هایش را بالا برد، بعد با صدای رسا و بلند، با یک آرامش خاص گفت: سیدی! من یک سؤال دارم.

در آن شرایط خاص که فرمانده عراقی یک ضربه زده بود، حسن پرید وسط معرکه که خودش ساخته و پرداخته بود و گفت: سیدی! من اسامی پیامبرها را می‌گویم، شما که خودتان را داناتر و مسلمان‌تر می‌دانید، اسم پدر پیامبران را بگویید.

ناگهان چهره فرمانده به‌ هم ریخت. غیض کرد و سیاه شد. ما حال غریبی پیدا کردیم. سؤال حسن از فرمانده ارشد ارتش عراق، مثل یك امداد غیبی بود. ما سرحال شدیم، از آن به‌هم‌ریختگی درآمدیم. فرمانده عراقی نه پیش ما، که در برابر سربازان خودش سرخورده شد. دستانش را بالا برد و داد زد: حسن! این چه سؤالی بود که کردی؟

پرید جلو و با همان تخته‌ای که دستش بود، محکم کوبید تو کمر و تو ران‌های حسن. بعد سربازهای عراقی افتادند به جان ما. کتک‌کاری که تمام شد، رفتیم داخل آسایشگاه. از حسن پرسیدیم: حالا حسن! این چه سؤالی بود که تو کردی؟ اگر فرمانده جواب را بلد بود، معلوم نبود چه آشی برای ما می‌پخت. سعید گفت: اصلاً راست حسینی، خودت پاسخش را بلدی؟

حسن خیلی آرام و با متانت گفت: نه! من هم بلد نبودم.

همه متعجب شدیم.

گفتم: حسن! خُب تو که بلد نیستی، اگر می‌گفت، خودت که بلدی، بگو! چه می‌شد؟

حسن گفت: خُب آن‌ها که بلد نبودند. اگر بر فرض محال، می‌پرسیدند، من هم برای پدر هر پیامبر یک اسم می‌گفتم. چون خودشان بلد نبودند، جرأتش را هم نداشتند که سؤال کنند.

توی آن نزاری و بی‌رمقی، همه زندند زیر خنده. امان از دست این حسن گالیله
موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران
[ شنبه 3 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



جزیره داشت از دست می رفت. سنگر محکمی نداشتیم که از خودمان دفاع کنیم. محور طلائیه باز نشده بود. مشکل پشتیبانی داشتیم و دشمن خیالش از طرف طلائیه و بقیه جاها راحت شده بود. همه فشارش را گذاشته بود روی جزیره. وارد جزیره شده بود. تجهیزات زرهیش را آورده بود. خطر دفاعی محکمی هم پیدا کرده بود. سخت ترین لحظات عملیات خیبر بود. نزدیک ظهر بود. من، همت و باکری با هم بودیم. فکر کنم زین الدین هم بود. داشتیم جمع بندی می کردیم. همه چیز تمام شده که پیام امام رسید. امام پیام داده بود «حفظ جزیره، حفظ اسلام است.»


محمد ابراهیم همت ، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

تولد : 12 فروردین 1334 شهررضا

شهادت : 24 اسفند 1362

محل شهادت : جزیره مجنون

نزدیک بود همه چیز طور دیگری باشد. این را دکتر در کربلا به مادرش گفت. گفت «نباید می آمدید. سفر سختی بوده، بچه تلف شده» و شاید شده بود. اما بعضی دعاها، تقدیرها را عوض می کنند و تقدیر این شد که محمد ابراهیم همت زنده بماند و شش ماه بعد، دوازده فروردین 1334، در شهر رضا به دنیا بیاید. سالم و زیبا. اگر «زیبا» توصیف درستی برای چیزی باشد که هر صبح پدرش را پای گهواره او می کشاند تا بچه را نگاه کند و بعد برود پی یک لقمه نان حلال. این طوری روزش شگون داشت. به خیر و خوبی شب می شد.

*****

شهید همت

 علی اکبر همت کشاورز بود. ابراهیم بچه سومش بود. وقتی به سن مدرسه رسید گذاشتش درس بخواند. ابراهیم خوب درس می خواند و خوب هم تفریح می کرد. وارسی گندم ها، چیدن میوه ها و تقسیم آب زمین ها، کارهای معمولی ای بودند اما برای یک پسر بچه تفریح ماجراجویانه و لذت بخشی به حساب می آمدند. بزرگتر که شد تابستان ها را که درس نداشت می رفت قنادی، گز می پیچید. می خواست دستش برود توی جیب خودش. سال 1352 از دبیرستان سپهر شهررضا دیپلم گرفت. کنکور داد داروسازی بخواند، قبول نشد و رفت سربازی. محل خدمتش لشکرک تهران بود، بعد منتقلش کردند اصفهان. سربازی که تمام شد دوباره کنکور داد. این بار دانش سرا. می خواست معلم شود. دو سال بعد در مدرسه راهنمایی الهی قمشه ای در شهرضا معلم شد. خودش چیزی نمی گفت اما مدیر مدرسه چند بار زنگ زد خانه شان به پدرش گفت «از من نشنیده بگیرید ولی این جوان سر کلاس حرف های نامربوط می زند. اگر مراعات نکند همین روزهاست که بیفتد زندان، دست ساواک.» مراعات نکرد. سال 1357 در تظاهرات نزدیک بود تیر بخورد. باید می خورد. مطمئن بود تیر را به او شلیک کردند اما به یکی دیگه خورده. نمی توانست خودش را ببخشد. «آن تیر باید به من می خورد» گریه می کرد. بعد از پیروزی انقلاب تا خرداد 59 در روستاها فیلم نشان داد و در سپاه پاسداران اصفهان مجله در آورد. اما تابستان 59 بعد از اینکه یک دسته نوار و فیلم از جهاد دانشگاهی اصفهان قرض گرفت رفت پاوه. آنجا مدیر روابط عمومی سپاه شد. لباس کردی می پوشید و احترام سنی ها را نگه می داشت. اعتماد همه را جلب کرده بود. هم بومی ها، هم جوان هایی که از این دانشگاه و آن دانشگاه آمده بودند پاوه تا هر کاری از دستشان برمی آید بکنند.

بهار 1361 محسن رضایی که می خواست برای «فتح المبین» چند تیپ جدید سر و سامان بدهد «همت» را که حالا «حاج همت» شده بود، فرستاد جنوب. لشکر بیست و هفت محمد رسول الله (ص) این طوری پا گرفت. قبول کردنش برای خیلی ها سخت بود اما این جوان 27 ساله به جز روابط عمومی، در سازمان دهی افراد و فرماندهی نظامی هم نبوغ داشت. در هر عملیات سه چهار لشکر، خط شکن بود. یکیش لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود. در «خیبر» هم همین طور. اسفند 1362، در همین عملیات بود که محمد ابراهیم همت در جزیره مجنون شهید شد. همانطور که همسرش خواب دیده بود.

*****

عصر روز هفدهم اسفند بود. مشکلاتی که داشتیم تمام شده بود. جزیره تثبیت شده بود. من چند ساعتی رفتم و برگشتم. وقتی برگشتم سلیمانی گفت «همت با موتور رفته بود جایی و بیاید توی راه شهید شده.» خشکم زد. پرسیدم «همت شهید شده؟» گفت «این جوری می گن.» بعد انگار که توان پاهاش تموم شده باشد نشست رو زمین

- قبل از عملیات خیبر بود. آقا محسن همه فرمانده ها را برده بود جنوب. می گفت باید با آب و موقعیت جزایر آشنا باشید. رفتیم بندر عباس. قرار بود یک ناو ما را ببرد اطراف جزایر. همه خسته و کوفته از راه رسیدند. سوار که شدیم هر کسی رفت یک جایی برای استراحت. حاج همت رفت روی عرشه ناو. منتظر ماند که بقیه هم بیایند. کسی نیامد. شروع کرد سر و صدا کردن «کجایید؟ پاشید بیایید. کسی حق نداره استراحت کنه. آقا محسن شما رو آورده اینجا و این همه خرجتون کرده تجربه پیدا کنید، رفتید استراحت؟» اینقدر سر و صدا کرد که همه را آورد روی عرشه. بعد شروع کرد به بحث کردن. «خب، اگر عراق بخواد اینجا عملیات کنه...»

*****

- من و همت با هم بودیم که طرح عملیات خیبر و موقعیت جزیره را به ما گفتند. تأکید کردند که منطقه عملیات باید کاملاً سری باشد. نباید هیچ کسی از موضوع با خبر شود. وقتی فهمید خیلی خوشحال شد. گفت «خب، اگر قراره اینجا عملیات کنیم باید با بچه ها بحث و بررسیش کنیم.» گفتند «فعلاً این کار رو هم نکنید.» پرسید «می شه یک جایی که کسی نباشه تنهایی بنشینم و رو منطقه کار کنم؟» گفتند «اگر مطمئنی کسی نیست اشکالی نداره.» عجیب به منطقه خیبر علاقه مند شده بود.

*****

- قرار شد توی جزیره یک سنگر درست کنیم که قرارگاه فرماندهی باشد. دیوارها که تمام شد چند تا الوار انداختند روی سقف و چند تا گونی هم روش. تمام که شد، همه با هم رفتیم داخل سنگر. هنوز ننشسته بودیم که یک خمپاره درست خورد روی سقف. حاج همت بلند گفت «بر محمد و ال محمد صلوات.» همه صلوات فرستادند و یادشان رفت چی شده بود.

*****

به یاد شهید حاج همت

- جزیره داشت از دست می رفت. سنگر محکمی نداشتیم که از خودمان دفاع کنیم. محور طلائیه باز نشده بود. مشکل پشتیبانی داشتیم و دشمن خیالش از طرف طلائیه و بقیه جاها راحت شده بود. همه فشارش را گذاشته بود روی جزیره. وارد جزیره شده بود. تجهیزات زرهیش را آورده بود. خطر دفاعی محکمی هم پیدا کرده بود. سخت ترین لحظات عملیات خیبر بود. نزدیک ظهر بود. من، همت و باکری با هم بودیم. فکر کنم زین الدین هم بود. داشتیم جمع بندی می کردیم. همه چیز تمام شده که پیام امام رسید. امام پیام داده بود «حفظ جزیره، حفظ اسلام است.» همت یک دفعه بلند شد. گفت «هیچ مشکلی نیست. ما خودمون اسلحه می گیریم دستمون.» یک تیربار گرفت دستش و گفت «من تیربار می گیرم و می رم فلان جا.» باکری هم یک اسلحه برداشت. گفت «من هم می رم فلان نقطه.» بین رزمنده ها یک شور و هیجانی پیدا شد. شرایط عوض شد. شب دوباره به دشمن حمله کردیم. صبح جزیره دست ما بود.

*****

- فردای همان روزی که پیام امام آمده بود من نشسته بودم جلوی سنگر. چند تا از بچه های لشکر بیست و هفت آمدند کمی آن طرف تر نشستند تا حاج همت توجیهشان کند. من هم کنارشان داشتم کار خودم را می کردم. فشار روانی زیادی روی حاجی بود. هم از طرف فرمانده ها که چرا خط طلائیه باز نشده، هم از طرف نیروهایش که چند شب پشت سر هم عملیات کرده بودند، خسته شده بودند، شهید و مجروح داده بودند. شرایط سختی بود. می فهمیدم چه فشاری را تحمل می کند. همت آمد. مثل همیشه با آرامش و اطمینان بچه ها را توجیه کرد و رفت.

- عصر روز هفدهم اسفند بود. مشکلاتی که داشتیم تمام شده بود. جزیره تثبیت شده بود. من چند ساعتی رفتم و برگشتم. وقتی برگشتم سلیمانی گفت «همت با موتور رفته بود جایی و بیاید توی راه شهید شده.» خشکم زد. پرسیدم «همت شهید شده؟» گفت «این جوری می گن.» بعد انگار که توان پاهاش تموم شده باشد نشست رو زمین.

برای شادی روح شهدا صلوات بفرستید


موضوعات مرتبط: خاطراتی از شهدا و سرداران، مطالبی خواندنی پیرامون شهدا، سخنان منتشر شده از شهدا، شهید حاج محمد ابراهیم همت (سردار خيبر)
[ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]



آن چه خواهید خواند خاطره ای است از یک رزمنده دلاور گیلانی که نامش به درخواست خودش فاش نشده است. وی در سال های دفاع مقدس افتخار جهاد در رکاب سرداران شهید لشگر قدس گیلان را داشته است، از جمله شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از این لشگر که خاطره زیر یادآور شوخ طبعی های آن سردار شهید است.


آن چه خواهید خواند خاطره ای است از یک رزمنده دلاور گیلانی که نامش به درخواست خودش فاش نشده است. وی در سال های دفاع مقدس افتخار جهاد در رکاب سرداران شهید لشگر قدس گیلان را داشته است، از جمله شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از این لشگر که خاطره زیر یادآور شوخ طبعی های آن سردار شهید است.

 

هفتم اردیبهشت سال 66 یک روز بعضی از فرماندهان و جانشینان گردان های لشکر قدس طبق روال معمول که به همدیگر سرکشی می کردند، نزد بنده آمدند که شهیدان خوش سیرت، لاهوتی، رزاقی و آقای عبدالهیان و محمد عبدالله پور در این جمع حضور داشتند.

آن روز شهید خوش سیرت که معمولاً با هم شوخی می کردیم به بنده گفت: آقا[...]مدتی است که کله شما بوی شهادت می دهد و نورانیت و روحانیت در صورتتان موج می زند.فکر می کنم زمان شهادت و عروج شما خیلی نزدیک باشد.

شهید مهدی خوش سیرت

من هم سریع در جوابش گفتم: اتفاقاً بر عکس ، شما نور بالا می زنید و قرار است بپرید. من باید بمانم و برای دیگران تعریف کنم که شما چطور جنگیدید و به شهادت رسیدید. این قدر هم مطمئن هستم که حاضرم طی نامه ای خطاب به حضرت عزرائیل- قابض الارواح - سفارش شما را بکنم.

این بود که همانجا کاغذی برداشتم و به عزرائیل ابلاغ کردم تا در آینده ای نزدیک ایشان را قبض روح نماید.شهید خوش سیرت با خنده و شوخی نامه را از من گرفت.فردای آن روز نامه ای مشابه به همان نامه با دست خط شهید خوش سیرت خطاب به عزرائیل در مورد بنده به دستم رسید.

این قضیه گذشت و من که در مراحل اولیه عملیات نصر4 شدیداً مجروح شده و در بیمارستان سینای تهران بستری بودم، خبر جانکاه شهادت خوش سیرت را شنیدم.

بعد از مدتی که به شهرستان آستانه اشرفیه رفتم، دیدم نمایشگاهی از لوازم شخصی شهید و دست نوشته ها و عکس های ایشان برگزار شده، از قضا همان نامه دست خط بنده به ایشان نیز در نمایشگاه برای تماشای عموم موجود است.خیلی هم شلوغ بود.

محّمد عبدالله پور هم در کنارم بود و وقتی به آن نامه رسیدیم به من گفت: هر کس که می آید و این نامه را می بیند، می پرسد این آقائی که این نامه را نوشته کیست و کجاست؟ و همه می گویند عجب آدم بد چشمی بود!!

و ادامه داد که خیلی دوست دارند تو را ببینند و من می خواهم بروم و از بلندگو شما را معرفی کنم و سپس راه افتاد که برود.

من که از شوخی های محّمد عبدالله پور و جدیت او در این جور مواقع خبر داشتم و می دانستم این کار از او بر می آید و الان است که مرا ببرد، اوضاع را قمر در عقرب دیدم و دیگر ماندن را صلاح ندانستم و مانند عراقی ها فرار تاکتیکی را بر قرار ترجیح دادم.

 متن نامه سردار شهید مهدی خوش سیرت به برادر [...]: 

بسمه تعالی

به: عزرائیل

از: فرماندهی تیپ2

موضوع : ابلاغ مأموریت

با سلام، طبق هماهنگی قبلی که با هم نموده ایم بدین وسیله برادر[...]که اینک در گردان امام حسین(ع) مشغول خدمت می باشند در عملیات آینده باید از جانب شما قبض روح گشته و از دنیای فانی به سوی عالم باقی سفر نماید.لطفاً زحمت کشیده وسایل سفر وی را فراهم نمائید.

از همکاری شما که در این چند سال برایم کشیده اید کمال تشکر را می نمایم.(والسلام)

 همکار شما در زمین، مهدی خوش سیرت

شهید مهدی خوش سیرت ، فرمانده تیپ دوم از لشگر قدس گیلان

نام : مهدی

نام خانوادگی :  خوش سیرت

تاریخ تولد :  19/06/1339

محل تولد :  روستای چورکوچان آستانه اشرفیه

تاریخ شهادت :  06/04/1366

محل شهادت :  ماووت عراق

مزار شهید :  شهرستان آستانه اشرفیه

سردار شهید اسلام ، مهدی خوش سیرت در سال 1358 موفق به اخذ دیپلم گردید و پس از آن لباس مقدس سربازی را به تن کرد هنوز دوره سربازی را به اتمام نرسانده بود که وارد جبهه ها شد ؛ لذا دوست داشت با نیروهای رزمنده نه تنها در جبهه و هنگام جهاد و مجاهدت بلکه در پشت جبهه و زادگاه و شهر و حتی منزلشان ارتباط برقرار کند و چون به بسیج عشق می ورزید لذا بین جبهه و پشت جبهه همیشه در حال تردد بود . با معنویتی که در مهدی وجود داشت مهر و محبتش در اولین وهله دیدار هر بیننده ای در دلش می نشست، کمال عشق، معرفت و خداشناسی مهدی بود که بچه های رزمنده خود را مرید او می دانستند و پروانه وار گرد شمع وجودش می گشتند و گاه حتی شرط حضور در جبهه را بودن در کنار وی می دانستند. آقا مهدی از روزی که گام در جبهه های حق علیه باطل نهاد و در مدرسه عاشقان روح الله ثبت نام کرد هرگز تسویه حساب نگرفت و دنبالش هم نرفت در زمان حضورش در جبهه ها همیشه تلاش داشت در عملیات ها شرکت کند و او با تلاش بی وقفه اش در عملیات های افتخار آفرین و غرور آمیز طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، فتح خرمشهر ، رمضان، مسلم ابن عقیل ، محرم ، والفجر4، والفجر6، هور العظیم ، قدس ، بدر ، والفجر8 ، کربلای2 ، کربلای5 ، ونصر4 حضور پیدا کرد .

شهید مهدی خوش سیرت

اعتقاد راسخش به اسلام ، امام و انقلاب ، و شاگردی این مکتب انسان ساز هدفی را برایش ترسیم کرده بود که برای رسیدن آن سر از پا نمی شناخت و بهترین دلیل اینکه پس از 13 بار مجروحیت در عملیات های مختلف ، هیچ گاه در استراحت کامل به سر نبرد بلکه پس از ترمیم مختصر ، دوباره خود را به صحنه مبارزه و جهاد رساند و در جمع لشکریان اسلام قرار گرفت . در سفرهای پشت جبهه نیز مهدی با مرخصی های کوتاهش نه تنها فقط به خانواده اش می رسید بلکه به شهرهای دیگر حتی به استان مازندران برای سرکشی به خانواده های محترم شهدا و رزمندگان می رفت . و آن ها را شاد می کرد.

شهید خوش سیرت در روزهای پایانی عمر شریفش (اواخر جنگ) از خجالت خانواده های شهیدان و بخصوص پس از شهادت دو برادرش حسین و رضا خوش سیرت ، بعد از عملیات نیز به مرخصی نمی آمد . او مانع پرواز و عروجش را دو چیز می دانست! یکی ملبس به لباس سبز سپاه شدن تا بر پیشانی اش ستاره بنشیند و دیگری به سنت پسندیده رسول مکرم اسلام صلی الله علیه واله و سلم جامع عمل پوشاندن و او به این تکلیف نیز عمل نمود و پایه زندگی مشترکش را با دختری متدین در اوج سادگی و صفا بنا نهاد تا آخرین ریسمان تعلق زمین و زمینیان را پاره کند و ثابت کند که این بندها و تعلقات نمی توانند عاشق و مرغ باغ ملکوت را زمینی کرده و در قفس تن اسیر نماید و حاصل پیوند مقدسش دختری شد که پس از شهادت آقا مهدی دیده به جهان گشود .

آقا مهدی مسئولیت های خویش را در جبهه از فرماندهی دسته آغاز ، و پس از گروهان و گردان ، با رشهادت و مدیریتی که از خود نشان داده بود به فرماندهی تیپ دوم محرم و معاونت فرماندهی لشکر قدس گیلان برگزیده شد مهدی که در فراق دوستانش هماره می سوخت و در دل و بر لب آرزوی شهادت داشت سر انجام پس ازسال ها حضور مستمر در جبهه در عملیات نصر 4 – فتح ماووت عراق ساعت 30/ 11 تاریخ 6/4/1366 ندای ارجعی الی ربک را از معشوق حقیقی اش شنید و بی تابانه و لبیک گویان به سویش پرکشید و به دریای رحمت الهی پیوست و ستاره ای، درخشان در آسمان انقلاب اسلامی ایران شد.

روحش شاد و یادش گرامی

 

بخشی از سخنان شهید

سعی کنید با علاقه و محبت به همدیگر در راه خدا گام بردارید و هیچ گاه از خدمت به انقلاب و از ایثار جان نسبت به اسلام و انقلاب دور نشوید . ما می خواهیم ابتدا خدا دلمان را فتح کند و دل ما جایگاه محبت الهی شود؛ آنگاهست که بر پیروزی ها افتخار می کنیم .

 

اگر من و شما با قرآن ارتباط نداشته باشیم و درس جهاد ، ایثار ، شهادت ، پیروزی ، اطاعت و بندگی را از آن نگیریم، خدا شاهد است دشمنان ؛ این قدر به ارزش ها ی قرآنی در بعضی جهاتش پی برده اند که از قرآن ما علیه ما استفاده می کنند .

 

رابطه خود را با همدیگر قوی کنید و همیشه پشتیبان انقلاب و شکر گزار نعمت خدا باشید
[ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ] [ ] [ محمد زارعی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امروز زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست."مقام معظم رهبری"

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند . سوره آل عمران،آيه 169
امکانات وب
منبع:بهترین کدهای جاوا اسکریپت